![]() |
![]() |
|
| تصوف*مولانا* شمس تبريزي*سماع*قمار عاشقانه*اخبار مولانا*عكس قونيه |
|
چه دانستم که این سودا مرا زیی سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام بر اندازد میان قلزم پر خون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریای بی ایان شود بی آب چون هامون شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست دست چون قارون چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق در بیچون چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون قارون همان کروئوس یونانی یا کوره تورات دانسته اندو در قرآن نام مردی است که ثروت بی حسابش او را مغرور و متکبر کرده بود و به او تذکر دادند اما توجه نکرد و توسط زمین خورده شد شکافته شدن تخته های کشتی اشارت است به داستان موسی و خضر و میتوان نتیجه گرفت که چون سلطان ولد رابطه ی شمس و مولانا را به رابطه ی خضر و موسی مانند میکند این غزل آشفتگی حال مولانا پس از فراق شمس را نشان میدهد . بیچون از القاب خداست از خدا نباید خواست و نمی توان خواست که دلیل کارهایش را توضیح دهد. افیون در یونانی به معنی تریاک است اما گاهی آن را در رسائل طبی مسلمانان دوره میانهتریاق فاروق و معجون خوانده اند که به عنوان پادزهر در معلجه مالیخولیا و امراض دماغی به کا میرفته است . شاعر در میان تاثیر کیج کننده و بی هوشی افیون و آبی که به دهان او میرود زبان در کام میکشد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:33 توسط عارف زماني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام ممنون از اينكه به وبلاگ تشريف آورديد ممنون ميشوم اگر نظر دهيد تا از نظراتتان استفاده كنم. |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 دی 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگي مولانا سماع قمار عاشقي اخبار مولانا عكس قونيه فیه ما فیه شرح غزل تفسیر مثنوی محققان مولانا مولانا و ائمه مولانا در نظر بزرگان English language زبان تركي استامبولي |
|
RSS
|