![]() |
![]() |
|
| تصوف*مولانا* شمس تبريزي*سماع*قمار عاشقانه*اخبار مولانا*عكس قونيه |
|
یکی میگفت که مولانا سخن نمیفرماید گفتم آخر این شخص را پیش من خیال من آورد این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دگر برد چه عجب باشد. سخن سایه حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت بطریق اولی سخن بهانه است آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب میکند نه سخن بلک اگر صد هزار معجزه و بیان کرامات ببیند چون در او از آن نبی و یا ولی جز وی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار میدارد در که از کهربا اگر جوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفیست در نظر نمی آید آدمی را خیال هر چیز با آن چیز میبرد خیال باغ به باغ میبرد خیال دکان بدکان اما در این خیالات تزویر پنهان است نمیبینی که فلان جایگاه میبری پشیمان میشوی و میگویی پنداشتم که خیر باشد آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهانست هر گاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند هر حقیقت که ترا جذب میکند چیز دیگر غیر آن نباشد همان حقیقت باشد "یوم التبلی اسرائر " چه جای اینست که میگوییم در حقیقت کشنده یکیست اما متعدد مینماید نمیبینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون میگوید تتماج خواهم بورک خواهم حلوا خواهم قلیه خواهم میوه خواهم خرما خواهم این اعداد مینماید و بگفت میآورد اما اصلش یکیست اصلش گرسنگیست و آن یکیست نمی بینی چون که یکی از اینها سیر شد میگوید هیچ از اینها نمیباید پس معلوم ده و صد نبود بلک یک بود. و ما جعلنا عدتهم فتنه الا فتنه(این شمار خلق فتنه است که گویند یکی و ایشان صد یعنی ولی را یکی گویند و خلقان بسیار را صد هزار گویند و این فتنه عظیم است و ما جعلنا عدتهم الا فتنه)کدام صد کدام پنجاه کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب میجوشند اکنون ایشان را شصت و یا صد و هزار گوی و این را یکی بلک ایشان هیچند و این هزار و این صد هزار و این هزاران هزار قلیل اذا عدو کثیر اذا شدوا پادشاهی یکی صد مرده نان پاره داد لشکر عتاب میکردند که پادشاه بخود میگفت روزی بیایید که به شما بنمایم که بدانید چرا میکردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها میزد گفت اینک برای این مصلحت. آدمی باید که آن ممیز خود ا عاری از غرض ها کند و یاری جوید در دین یار شناسیست اما چون عمر را با بی تمییزان گذارنید ممیزه او ضعیف شد نمیتواند آن یار دین را شناختن تو این وجود را پروردی که درو تمییز نیست تمیز آن یک صف است نمیبینی که دیوانه را دست وپای ست اما تمییز نیست تمیز معنی لطیف است در تست و شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بوده بوده ی بهانه میکنی که این با آن قایمست (آخر این نیز با آن قایمست)چونست که کلی در تیمار داشت اینی و او را بکلی گذاشته بلک این بآن قایمست و این با آن قایم آن نور از دریچه های دیگر ازین دریچه های چشم و گوش و غیر ذلک برون میزند اگر این دریچه ها نباشد از دریچه های دیگر سر برزند همچنان باشد کخ چراغی آورده ی در پیش آفتاب که آفتاب را با این چراغ میبینیم حاشا اگر چراغ نیاوری آفتاب خود را بنماید چه حاجت چراغست. امید از حق نباید بریدن امید سر راه ایمنیست اگر در راه نمیروی باری سر راه را نگاه دار مگو که کثریها کردم تو راستی را پیش گیر هیچ کثری نماند راستی همچون عصای موسی ست آن کثریها همچون سحر هاست چون راستی بباید همه را بخورد اگر بدی کرده ی با خود کرده ی جفا ی تو بوی کجا رسد. مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست چن راست شوی آن همه نماند امید را زنهار مبر با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود که سریست رفتنی چه امروز چه فردا اما ازین رو خطر است که ایشان چون در آیند و نفسهای ایشان قوت گرفته است و اژدها شده این کس که بایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد لابد باشد که برو فق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان از روی نگاه داشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن ازین رو خطرست زیرا دین دین را زیان دارد چون طرف ایشان را معمور داری طرف دیگر که اصلست از تو بیگانه شود چدانک آن سومی روی این سو که معشوقست روی از تو میگرداند و چندانک با اهل دنیا بصلح در میآیی او از تو خشم میگیرد "من اعان ظالما سلطه الله علیه آن نیز که تو سوی او میروی در حکم اینست چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلط کند حیفست بدریا رسیدن و از دریا بآبی یا بسبوی قانع شده آخر از دریای گوهر و صد هزار چیز مقوم برند از دریا آب بردن چه قدر دارد و عاقلان از آنچه فخر دارند و چه کرده باشند بلک عالم کفیست این دریای آب خود علمهای اولیاست گوهر خود کجاست این عالم کفی پر خاشاکست اما از گردش آن موجها و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موجها آن کف خوبی میگیرد که "زین للناس حب الشهوات من نساء و نبیین و القناطیر االمقنطرة من الذهب و الفضه و الخیل المسو مه و الانعام و الحرث ذلک متاع الحیوة الدنیا " پس چون زین فرمود او خوب نباشد بلک خوبی درو عاریت باشد وزجای دگر باشد قلب زر اندودست یعنی این دنیا که کفست قلبست و بی قدرست و بی قیمت است ما زر اندودش کرده ایم که زین للناس. آدمی اسطراب حقست اما منجی باید که اسطراب را بداند تره فروش یا بقال اگر چه اسطراب دارد اما ازان چه فایده گیرد و بآن اسطراب چه داند احوال افلاک را دورانَ و بر جهار و تأثیرات و انقلاب را الی غیر ذلک پس اسطراب در حق منجم سود مند که من عرف نفسه فقد عرف ربه همچنانک این اسراب مسین آینه افلاکست وجود آدمی که و لقد کرمنا بنی آدم اسطراب حقست چون او را حق تعالی بخود عالم و دانا و آشنا کرده باشد از اسطراب وجود خود تجلی حق را و جمال بیچون را دم بدم و لحمه بلحمه میبیند و هرگز آن جمال ازین آینه خالی نباشد حق را عزوجل بند گانند که ایشان خود را بحکمت و کرامت می پوشاند اگر چه خلق را آن نظر نیست که ایشان را ببیند اما از غایت غیرت خود می پوشانند چنانک میگوید لبس الوشی لا متجلات و لکن کی یصن به الجملا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:34 توسط عارف زماني |
|
|
صفحه نهم فصل ششم
با پادشاهان نشستن ازين روی خطر نيست که سر برود، که سری است رفتنی_ چه امروز چه فردا. اما ازين رو خطر است که ايشان چون درآيند و نفسهای ايشان قوت گرفته است و اژدها شده، اين کس که به ايشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ايشان قبول کرد لابد باشد که بر وفق ايشان سخن گويد و رايهای بد ايشان را از روی دل نگاهداشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن. ازين رو خطر است، زيرا دين را زيان دارد. چون طرف ايشان را معمور داری، طرف ديگر که اصل است از تو بيگانه شود. چندنکه آن سو می روی، اين سو که معشوق است روی از تو می گرداند؛ و چندانکه تو با اهل دنيا به صلح در می آيی، او از تو خشم می گيرد: من اعان ظالما سلطه الله عليه. آن نيز که تو سوی او می روی در حکم اين است: چون آن سو رفتی، عاقبت او را بر تو مسلط کند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:29 توسط عارف زماني |
|
|
صفحه اول فیه ما فیه
قال النبی عليه السلام : شر العلماء من زار الامراء و خير الامراء من زار العلماء. نعم الامير علی باب الفقير و بئس الفقير علی باب الامير. خلقان صورت اين سخن را گرفته اند که نشايد که عالم به زيارت امير آيد، تا از شرور عالمان نباشد. معنيش اين نيست که پنداشته اند، بلکه معنيش اين است که شر عالمان آن کس باشد که او مدد از امرا گيرد، و صلاح و سداد او به واسطه امرا باشد، و از ترس ايشان اول خود تحصيل به نيت آن کرده باشد که " مرا امرا صلت دهند و حرمت دارند و منصب دهند." پس، از سبب امرا او اصلاح پذيرفت و از جهل به علم مبدل گشت. و چون عالم شد، از ترس و سياست ايشان مودب شد، و بر وفق طريق می رود کام و ناکام. پس او، علی کل حال، اگر امير به صورت به زيارت او آيد، و اگر او به زيارت امير رود، زاير باشد و امير مزور. و چون عالم در صدد آن باشد کهاو به سبب امرا به علم متصف نشده باشد، بلکه علم او، اولا و آخرا، برای خدا بوده باشد و طريق و ورزش او بر راه صواب بود، که طبع او آن است و جز آن نتواند کردن-چنانکه ماهی جز در آب زندگانی و باش نتواند کردن، و ازو آن آيد- اينچنين عالم را عقل سايس و زاجر باشد، که از هيبت او در زمان او همه عالم منزجر باشند و استمداد از پرتو او و عکس او گيرند، اگر چه آگاه باشند يا نباشند. اينچنين عالم اگر به نزد امير رود به صورت، مزور باشد و امير زاير. زيرا، در کل احوال، امير ازو می ستاند و مدد می گيرد و آن عالم ازو مستغنی است؛ همچون آفتاب نور بخش است. کار او عطا و بخشش است. علی سبيل العموم، سنگها را لعل و ياقوت کند، و کوههای خاکی را کانهای مس و زر و نقره و آهن کند، و خاکها را سبز و تازه، و درختان را ميوه های گوناگون بخشد. پيشه او عطاست و بخشش؛ بدهد و نپذيرد- چنانکه عرب ﻣﺜﻞ می گويد : نحن تعلمنا ان نعطی، ما تعلمنا ان نأخذ. پس، علی کل حال، ايشان مزور باشند و امرا زاير. منبع دوستان مولانا |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:24 توسط عارف زماني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام ممنون از اينكه به وبلاگ تشريف آورديد ممنون ميشوم اگر نظر دهيد تا از نظراتتان استفاده كنم. |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 دی 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگي مولانا سماع قمار عاشقي اخبار مولانا عكس قونيه فیه ما فیه شرح غزل تفسیر مثنوی محققان مولانا مولانا و ائمه مولانا در نظر بزرگان English language زبان تركي استامبولي |
|
RSS
|