![]() |
![]() |
|
| تصوف*مولانا* شمس تبريزي*سماع*قمار عاشقانه*اخبار مولانا*عكس قونيه |
|
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیراست مرا زهره تابنده شدم گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای ر فتم و سر مست شدم در طرب آکنده شدم گفت که تو کشته نه ای درطرب آغشته نه ای پیش رخ زنده کنش کشته افکنده شدم گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم وزهمه بر کنده شدم گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم گفت که با بال و پری من پرو بالت ندهم در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم گفت مرا دولت نو را مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن وباشنده شدم چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر بنده و خر بنده شدم شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کامد او در برمن با وی ماننده شدم شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم گز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم زهره بدم ماه شدم چرخ دو صدتاه شدم یوسف بدم زکنون یوسف زاینده شدم از توام ای شهر قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم باش چو شطرنج جوان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جوان فرخ و فرخنده شدم این غزل بدون شبه حکایت میکند از اولین برخورد مولانا با شمس تبریزی در ۳۸ سالگی داشته است داستان های زیادی در مورد این برخورد مولانا آمده است اما هیچکدام به خوبی و به گویایی این غزل که در دیوان شمس تبریزی آمده است نیستنتد در مثنوی هم مولانا این قدر راز گشایی نکرده است و این همه صراحت به خرج نداده و اثاثا در مثنوی وقتی به شمس میرسد همیشه دم بر میکشد فتنه و آشوب و خونریزی مجو بیش از این از شمس تبریزی مگو در دیوان مثنوی مولانا این چنین سخن میگوید به استانه حکایت میرسد اما در همان جا توقف میکند و گامی پیشتر نمیرود اما در دیوان شمس مولانا بسی پیش از این گام بر میدارد این غزل را شاید بتوان غزلی دانست که در مقام بیان اولین دیدار شمس و مولانا و تقاضاهایی که شمس از مولانا پاسخهایی که روح بزرگ مولانا آن معلم شیخی داده است و نتیجه ای که حاصل شده است مولانا در این غزل همه اینها را به وضوح بر ما بیان میکند اولا حاصل این برخورد را در بیت اول به دست میدهد که مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم مرده یی را او زنده کرد گریه یی را شمس بدل به خنده کرد یک فانی را بدل به دولت پاینده کرد از این بهتر نمی توان سخن گفت از این بهتر نمیتوان از معلم و مرشد خود تقدیر کرد و از روش او تحلیلی بدست آورد مولانا تقابل زیبایی را با قبل از ملاقتش با شمس و بعد از ملاقاتش با شمس بیان کرد قبل از او گریه بود ماتم بود مرگ اندیش بود ملول بود دلتنگ از دنیا بود طالب رفتن بود کم حوصله بود حزین بود اما بعد از آمدن شمس همه اینها بدل به ضد آن شد حیات را عالم را با تمام بزرگی آنها به کام کشید آنهارا بلعید و حنوتش نمود همه چیز را زیر پا نهاد و از این طریق سوزی باقی نمانده بود که او را در کام بکشد چیزی نمانده بود که او را بفشرد او همه چیز را در مشت خود و در قبضه خود میفشرد لذا با چه خنده شده بود شکوف ها بود از عمق جان خود قهقهه میزد دیوان مولانا(دیوان شمس) شاد ترین دیوانی است که ما در زبان فارسی پیدا میکنیم کما اینکه حماسی ترین دیوانی است که ما در زبان فارسی میتوانیم پیدا کنیم آمیختگی عرفان عرفان و حماسه از غریب ترین آمیختگیهایی است که ما در دیوان شمس پیدا میکنیم مولانا جلوتر میرود و بیان میکند که به دلیل عاشقی چشم او سیر است گرسنه نیست هیچ چیزی را نمیخواهد و بزرگترین لقمه ها را در جهان سیر ترین خوراک ها را خوده است و طالب و مایل به هیچ چیز دیگری نیست عشق معشوق چنان او را پر کرده که جای خالی در وجود او نمانده است: دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا پس از آنست که گفتگوهای مولانا با شمس تبریز آغاز میشود شمس الدین در یک کلام از مولانا میخواهد که هر چه از جنس تعلقات دارد فرو ریزد شمس به خوبی میدانست مولانا یک معلم است یک مفتی است یک مدرس است یک خطیب است یک واعظ است یک شخصیت محترم و محبوب نزد شاگردان و دوستان است عالم است به علم خود به معلو مات خود تعلق دارد علاقه دارد و درست بر روی همینها انگشت نهاد اگر بخواهیم به زبان قرآنی سخن بگوییم شمس الدین از این آیه مبارکه پیروی کرد که "رنل تنالل بر وحتی تنفقو ا مما تحبون " به نیکی و کمال نمیرسید مگر از آنچه دوست دارید دست بکشید و بگذرید و شمس الدین مولانا را به چنین گذشتی به چنین فداکاری دعوت کرد و البته مولانا آماده بود همه چیز را با او صریحا و بی پرده در میان گذاشت گفت دیوانه نیستی سرمست نیستی گشته نیستی در طرب آغشته نیستی زیرککی مست خیالی و شکی یعنی به معلومات خودت مغروری با آنها بازی میکنی در آنها گرفتاری شمع شدی قبله این جمع شدی محبوبیت داری شهرت داری احترام داری احتشام داری شیخی و سری پیشرو وراهبری با بال و پری تو گمان میکنی همه چیز را داری محتاج نیستی مستمند نیستی اینها را میگفت و مولانا را ذوب میکرد و مولانا در برابر او به فروتنی پاسخ میداد که هر چه میخواهی میکنم هر چه میکنی فرو میریزم و از آنها در میگذرم گفتم که جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم پس از اینکه همه این مجاهدت ها را مولانا کرد و پس از اینکه از پس همه این امتحانات پیروز مندانه بر آمد آنگاه بود که او خود او فهمید و بیان کرد که تابش جان یافت دلم و اشد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم این موضوع نشان میدهد که این موجود تازه تولد یافته است که دیوان شمس را بوجود آورد کسی که وابسته به هیچ تعلقی نیست و بی هیچ شبه ای شنوده و مخاطب را به این باور میرساند که فرد آزاده ای صاحب این دیوان است همه سخنش از فزایی به گوش میرسد که در این فضا کمترین تاریکی وجد دارد همه قهقهه مستانست همه رهایی است همه پرواز است همه معراج است همه نور و روشنایی است گامهای بلند بر داشتن است ریشخند تمسخر به مرگ زدن است همه رو به حیات آینده وسعت داشتن است یک عشق یک پارچه و زلال است که در اوکمترین نشانی از ملال و فراق دیده نمیشود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:6 توسط عارف زماني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام ممنون از اينكه به وبلاگ تشريف آورديد ممنون ميشوم اگر نظر دهيد تا از نظراتتان استفاده كنم. |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 دی 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگي مولانا سماع قمار عاشقي اخبار مولانا عكس قونيه فیه ما فیه شرح غزل تفسیر مثنوی محققان مولانا مولانا و ائمه مولانا در نظر بزرگان English language زبان تركي استامبولي |
|
RSS
|