تبليغاتX
قونیه
تصوف*مولانا* شمس تبريزي*سماع*قمار عاشقانه*اخبار مولانا*عكس قونيه

                                              مولانا و رقص سماع

وجدی عظیم در تسلیم محض و چرخش درویشان به هنگام اجرای سماع نهفته است. سماع تاثیر گذار است زیرا جتی شخصی بدون کوچکترین آشنایی با رفتا و تعلیمات مولانا بلافاصاصله درک میکند که سماع دنیای کاملا متفاوتی را نشان میدهد.در حقیقت سماع و تفکرات مولانا در هایی به روی ماورای دنیا ی مادی میباشد .

بر اساس مکتب مولانا و صوفیگری اسلامی در قلب انسان چیزی به نام سر نهفته است رازی در قلب ما شکل میگیرد و هر آنچه خلق میشود با این راز در ارتباط است حتی طبقات مختلف آسمان هم به وسطه آن در گردشند. این راز در اختیار کسی قرار نمیگیرد و تنها با ریاضت طولانی و کردار نیک می توان به آن رسید.

این همان رازی است که عارف و شاعر ترک به نام یونس عمر آن را چنین توصیف میکند:

در درون من خودی وجود دارد 

فلسفه و عرفان هند این سر را خود برتر یا آتما نامیده است. تمدن خود شناسی در تمدن کلاسیک یونان انسان را به شناخت خود پنهان در قلبشان فرا می خواند.   در سراسر تاریخ مسیحیت و یهودیت و صوفیگری اسلامی همواره در تلاش بوده تا این خود ناشناخته درونی را آشکار سازد. آنچه سعی کردیم درک نموده و آشکار سازیم یک سر است .بعضیها به این راز دست یافته اند . زبان در قفا کشیده اند. چرا که نفس دانستن امری ندانستنی انکاشته اند. و همانطور که نمیدانند چه چیزی ندانستنی است توصیفی برایش ندارند شاید به همین دلیل مولانا شعر و رقص و موسیقی را برای توصیف آنچه غیر قابل وصف است انتخاب کرد او قبل از اینکه لقب مکرم مولانا به او بدهند جلال الدین رومی بود. در مدرسه تدریس  و در مسجد موعظه میکرد .او صوفی ای مکرم و دانشمندی محبوب بود. مولانا پس از مرگ پدر به آلپو در دمشق رفت وبا بزرگترین دانشمندان و صوفیان زمانه خود همکلام شد. او مانند گل خامی در دست این اساتید بود اعتقادش قدم نهادن در راه این اساتید و پخته شدن در کوره آنها بود. او هنگام پخته شدن مانند دیگران تنها بود. و سر انجام وقتی سری که آن راعشق درونی نام نهاد زبانه کشید همه هویتی که با نام جلال الدین رومی میشناخت به خاکستر تبدیل کردآیا همه لاین تمهیدات برای این لحظه بود.

بر اساس اعتقادات مولانا  عشق چنان آتش نیرومندی است که جز خدا موجودات دیگر را میسوزاند و نابود میکند این سوختن برای تکامل انسانهایی که از خاک و گل سرشته شده اند ضروری است به اعتقاد مولانا انسان هنوز پایان نیافته زیرا انسان ها آفریده شده اند تا کامل و بالغ و متعالی شوند انسان کامل شدن به این معنا نیست که شخص انسان که شخص انسان خب و پایبند به اخلاق نوع دوست و سر شار از عشق باشدتا زمانی که نفس وجود دارد حتی فکر کردن به چنین خصوصیاتی فریب خویشن است زیرا نفس نمیتواند فراتر از منافع خود خواهانه را ببیند .  انسان کامل بودن یعنی دست کشیدن از تمام عادات و خصوصیات خوب و بد و اختیار کردن سرشتی نا شناخته و متفاوت با نفس .

این تغییر با شعله کشیدن نور الهی در قلب انسن آغاز میشود تغییری کامل در ذهن و سلولهای مغز و در ذره ذره  بدن صورت میگیرد و انسان تبدیل به موجودی با جسمی سبک تر و شفاف تر میشود. پرده ها کنار میروند . دیدگاهها  قاطع و معین میشوند . و همه چیز دیده و شناخته میشود.

بر اساس نظریه های عرفانی رایج این امکان برای آدمی وجود دارد که در یک بعد کاملا متفاوت از شعور و آگاهی همه چیز باشد . وقتی دانه یا نی شکافته میشود ظاهرا هیچ چیز درون آن نیست اما همان هیچ جوهره درخت است لذا درست به همین ترتیب میلیون ها سال قبل از انفجار بزرگ هیچ چیز جوهره همه چیز بود. این حالت که هیچ قانون یا تجربه مادی در آن صادق نیست در صوفی گری تقدیر شخصی نامیده میشود که قابل درک هیچ انسانی نیست ولی نمیتواند از محضر خدای تعالی مخفی باشد خداوند در تنهایی مطلق زمانی که گنجینه اسرار بود رو به خود کرد و این جوهر را دید خداوند عاشق این جوهر شد این جوهر را پراکند او خواست که این گنجینه کامل شناخته شود  و نور خود را خلق کرد این شکل کاملی بود که شعور الهی را منعکس میکرد . دین اسلام این نور را مور محمد مینامد  ولی مقصود آن نور تمام پیامبران قدیسین بو دایی و مسیحی صوفی  و نور انسان کامل است این نور الهی که بر اساس قوانین الهی شکل میگیرد حتی قابل تصور هم نیست و جوهر همه موجودات و شعله همیشه جاوید زندگی است ما قادر به تشخیص این جوهر که شکل کامل و بی نقص خداست نیستیم این نور مانند دیگر منابع مادی قابل لمس نیست در این روح نور همچنین حیات روح انسان قرار میگیرد خداوند وقتی برای آفرینش چیزی اقدام میکند فرمان میدهد: باش. و فرمان او فورا اجرا میشود (کن فیکون). این فرمان باش در اختیار خدا روح الهی و مطلق تمام مجرّدات قرار میگیرد روح الهی فرمان را دریافت نمود فرود آمد و جهان شروع به شکل گیری کرد .

در نخستین ثانیه این انفجار اتم ها شکل گرفتند و با پیوند اتم ها خورشید ستارگان و جهان شکل گرفتند روح الهی از وجود متعالی به جهان مادی  هبوط کرد و قدم به جهان ماده گذاشت اما فقط انسان در شکل و شمایل خداوند آفریده شد یعنی خداوند از روح خود فقط در وجود انسان دمید  انسان فقط از یک ساختار روحانی برخوردار است که به این دنیای مادی تعلق ندارد . بر اساس نظریه تصوف این روح خود واقعی انسان را تشکیل میدهد و از دنیا های دیگر دنیای ارواح و فرشتگان درجه به درجه به این جهان هبوط کرده است و با پوشیدن لباس جسم در این جهان قالب عینی یافته برای روحی که به این جهان تعلق ندارد خیلی طبیعی است که آرزوی وطن خود را داشته باشد. انسان در دنیای مادی خود را با یک جسم یکسان میداند و در واقع در پس تمایل به اموال و مقام و شهرت و قدرت درد جدایی نهفته است. این درد جدایی چنان در  شخص انباشته میشود و او را در بر میگیرد که اورا به مویه و زاری وا میدارد چگونه میتواند زاری نکند ؟ جایی که پشت سر گذاشته شده  محضر یگانگی و عظمت خداوند است  بدینگونه است که نی نشان و نماد روحی است که از وطن واقعی خود دور افتاده  نی با صدای نافذ و غم انگیز و محزونش به خداوند شکایت میبرد و میخواهد از نیستانی که از آن جدا شده باز گردد :

                                                 با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست      

                                                 بی هیچ زیان ناله و فریاد ز چیست

                                                  نی گفت  ز شکر لبی  بریدند مرا

                                                   بی ناله و فریاد نمیدانم زیست

مراحل طی تا ورود با قالب انسان پس از ترک محضر  خدا شبیه مراحل طی از بریدن نی از نیستان تا تبدیل آن  به ساز نی .

                                                         نایی ببرید از نیستان استاد

                                                         با هفت سوراخ و آدمش نام نهاد

                                                          ای نی تو از این لب آمدی در فریاد

                                                        آن لب را بین که لبت را دم داد

خداوند از تک سلولی ها پیچیده ترین موجودات را از وجود خود آفرید اما از روح خود فقط در وجود انسان دمیده شده در نی نیز بیانگر همین مطلب است درون نی خال است و صدا در اثر نفسی که در آن دمیده میشود به وجود می آید در حالی که یک دهانه نی باز است و دهانه دیگر در دست نوازنده است و اگر انسان کامل باشد صدایی که از درون نی به گوش میرسد  صدای خدا خواهد بود . انسان نیز مانند همین نی است. وقتی که شخص . انسان کامل (یک شیخ واقعی) میشود . در این صورت به حقیقت یک انسان شده است و یا خلاصی از خویشتن خود در واقع از خود خالی میشود او صدای خدا میشود آیینه خدا میشود و به تعالی میرسد  با خدای خود یکی شده و به کمال میرسد . مراسم سماع بیانگر داستان خلقت روح متعالی موسوم به نور محمد است. که با فرمان باش یعنی شروع هبوط آدمی آغاز میشود و بعد از عروج یک انسان کامل شده است.

پس از وفات مولانا سماع با پاره ای قوانین و اصول پیوند یافت        

سماع با مدح محمد آغاز میشود مدح محمد مدح روح الهی است که از جهان مجرد به جهان مادی فرود آمده است تمام پیامبران انعکاسی از این روح الهی یعنی خداوند است   و تمام آنها یک پیام  را تبلیغ کنند بنابراین مدح پیامبر در حقیقت مدح خداست ضرباهنگ مضاعف دف بیانگر فرمان باش است  که خداوند  در زمان خلقت جهان صادر کرد و به دنباله آ« نوای نی نماد دم قدسی است که این فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان  به جسم های بی جان  جان بخشید. پس از این نوای نی شیخ و درویشان به عنوان جسم هایی که با این دم قدسی جان گرفتند . با دستهایشان زمین را لمس میکنند این عمل نشانه اراده آنها  به انسان کامل شدن و تکمیل فرمان باش به عنوان انسانهایی است قدم در راه کشف حقیقت گذاشته اند معلمان روحانی به نمایندگی از مولانا بزرگترین راهنمایان مردم  در راه کشف حقیقت هستند  این بخش را مراسم سماع ولد می نامند  که به افتخار سلطان ولد پسر مولانا که برخی قوانین سماع را وضع نمود این نام بر آنها نهاده شد .

سلام که با نگاه کردن به صورت و چشمهای یکدیگر انجام میشود  به معنی تجلی الهی وجود در هر انسان است  مراسم سماع ولد در واقع نماد نیاز به هدایت و همراهی پیر و مرشد در طی  طریق است بدین معنی که بهترین طریق قدم گذاشتن در جای پای شیخ کاملی است که قبلا آن راه را طی کرده است و در ادامه گذشتن از نقاطی است که در آن گام برداشته شده  در این بخش شیخ و درویشان در جلوی جایگاه رسمی شیخ درست هنگامی که از مقابل آن عبور میکنند . به یکدیگر تعظیم مینمایند. جایگاه. نماد مولانا است و او نماد جوهر الهی است و نقطه مقابل نماد جوهر انسان است خط فرضی این دو انتها را استوا مینامند این خط کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست سمت راست دایره نماد نزول از ذات الهی است  و سمت چپ نماد عروج از ماهیت الهی است سمت راست  مبیتن دنیای معلوم و مشهد و سمت چپ مبیتن عالم نا معلوم و نامرئی است  تعظیمی که توسط شیخ و درویشان در دو انتها انجام میشود . در واقع به منزله تعظیم آنها هنگام عبور از یک دنیا به دنیای دیگر  است . براساس تفکرات مولانا این جهان در مقایسه با دنیای دیگر به مانند حبابی در مقابل دریاست. مراسم سماع ولد دقیقا  سه سفر را نشان میدهد. و این نشانگر سه وجه و روش دریافت معرفت است.

خداوند در قرآن میفرماید :و نحن  اقرب الیه من حبل الورید  : ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم.  علم اولین قدم برای درک این نزدیکی است این بدان معناست که خدا را باید از طریق علم شناخت.

در جان تو جانی است بجو آن جان را

                                     در کوه تنت دری  بجو آن کان را

صوفی رونده گر تو آن می جویی

                               بیرون تو مجو ز خود بجو تو آنرا     

بدین ترتیب درویشی که در درون خود میشنود که یک حیات دیگر یک خود دیگر وجود دارد. قبل از هر چیز با تمام وجود همه آنچه را که میتواند از این موضوع یاد بگیرد می آموزد. اما این معرفت با استدلال کسب نمیشود . بلکه از طریق شهود و تجربه شخصی به دست میآید  و این معرفت چیزی است ناشناخته که قابل تشخیص نیست  شخص در ظلمت محض است اما یک روزه گرمایی میآید احساس میکند آتشی در همین نزدیکی در حال سوختن است . حتی صدای جرقه های این آتش شنیده میشود. حتی اگر خود آتش دیده نشود اما سراسر بدن گرمایش را حس میکند و این یقین به معرفت است اولین گام تعلم .

در همان حال که پلیدی های ایجاد شده توسط احساساتی چون حرص حسد خشم و نفرت از قلب انسانها پاک میشوند  پردهای که حقیقت را پنهان کرده به آهستگی بالا میرود و چشم دل باز میشود و شخص نور آتش الهی را در درون خود میبیند .و این یقین به ذات است دومین مرحله تعلم. و خاصیت این مرحله بقا در حالت وجد است

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد                            جان در تن زندگان پریدن گیرد

جایی برسد مرد که در هر نفسی                       بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد

ورود به مرحله ذات بدون همراهی یک ولی الهی بسیار خطر ناک است  درویش به آسانی ممکن است در رویارویی با الهاماتی که میبیند یعنی آنچه که فکر میکند دیده است راه گم کند شناخت درویش از خدا باید با کمک یک پیر صورت گیرد. هیچگاه فرد سهل انگار را همچون خودتان فرض نکنید او کاملا با دیدن  نگریستن و سکوت بیگانه است

بشنو  اکرت تاب شنیدن باشد                                  پیوستن او ز خود بریدن باشد

خاموش کن آنجا که جهان نظر است                         چون گفتن ایشان همه دیدن باشد

اما هنوز یک دوگانگی  وجود دارد دوگانگی انسان و خدا . وقتی انسان تمام نشانه های خود خواهی تمایل به مالکیت و بقایای غرور و همچنین تمنای رسیدن به خدا را از خود دور  میکند. و زمانیکه از تمام هوسهای نفسانی و تمنّاها پاک میشود و به هیچ تبدیل میشود.  در آن زمان نفس به طور کامل ناپدید میشود . وقتی این خود ساختگی که گمان میکردیم به ما تعلق دارد از بین میرود . شیوه ای از حیات ظاهر میشود که برای انسان عادی ناشناخته است .

ای بی خبر از مغز شده غره به پوست                                     هش دار که در میان جان داری دوست 

حس مغز تن است و مغز حست جان است                چون همه از تن و حس و جان گذشتی همه اوست

این مرحله یقین به خداست . مرحله سوم  همه چیزهایی که شخص حس میکند و میبیند جزیی از خودش شده اند .

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

                                                 نی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست

اجزای همه وجود من دوست گرفت

                                               نامی است زمن بر من و باقی همه اوست

شخص اکنون به مرحله قدسی رسیده کسی که به این مرحله میرسد سیر تکاملش را کامل کرده و قابلیت خود را درک کرده و انسان کاملی شده و انعکاس آگاهی از خدا را آغاز کرده او به نقطه آغاز بازگشته و هبوط به جایگاه خود قبل از تشکیل جهان را شروع کرده .

درویش در سماع سه دور به دنبال شیخ میچرخد. و تمام این مسیر ها را به امید رسیدن به مرحله یقین طی میکند . مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جایگاه ش به پایان میرسد. انسانهایی که جسم شان از خاک و گل ساخته شده ابتدا باید پخته شوند تا بتوانند به مرحله یقین به خدا برسند. این پخته شدن ضروری است تا سیر دیگری به درون دل بتواند داشته باشد  وقتی روز ملاقات با خدا فرا رسید سخت ترین مرحله این بلوغ مبارزه با نفس خود است این نبرد چنان سخت است که جهاد اکبر نامیده میشود. احساسات از قبیل نفس خشم حسد حرص نفرت و ترس عادات و اعمالی که جزیی از ذات ما شده و هویت ما را تشکیل میدهد دیوارهایی ان که مانع دیدن نور پنهان در درو نمان میشود تمام اینها لایه ای از غبار هستند که سطح آینه را کدر میکنند. برای نگاه در این آینه که خدا در آن تجلی میکند این لایه باید پاک شود. بلوغ حضرت مولانا و تهذیب آینه قلب او علاوه بر تلاشهای خود او توسط دو تن از اولین استادانش به وقوع پیوست. و به قول خودش بقیه آن به عهده خدا گذاشته شد. این لطف در قالب شمس به سراغ مولانا آمد. آیا تا به حال دیده شده که یک ماده شیمیایی بدون حرارت دادن یا ترکیب شدن با ماده ای دیگر از بین برود.شمس آتشی بود که وجود مولانا را گرم میکرد و می سوزاند. و وجود مولانا هیز می برای این آتش بود  شمس آمد تا در این راه به مولانا کمک کند اعتقادات و منطق ها و ترس ها که مانعی برای رسیدن به هدف ایجاد میکردند باید در این آتش سوخته میشدند.

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز                                         سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان برفروز                                           سر به سر فکر و عبارت را بسوز

مولانا برای اینکه به ناشناخته ها دست یابد باید دنیای شناخته ها را دور می ریخت. بدین منظور شمس حتی ورق به ورق کتابهای مولانا را که با ارزش ترین دارایی او بودند پاره کرد و به آب انداخت. وقتی ذره ای از شرم و غرور باقی نماند و وقتی لایه تشکیل دهنده و جود شخص ذوب میشود تنها هیچ باقی میماند. تنها افراد اندکی بدون تشویش و ترس و اضطراب با این حقیقت که آنها هیچ اند  رو به رو میشوند. این موضوع با سردی مرگ و سکوت قبر اشتباه گرفته میشود. اما برای شخص لازم است که با این هیچ عادت کند تا بتواند به درجه ادراک بعد آن برسند.   در آن زمان است که ذهن به آرامش میرسد و حقیقت به دنبال این ادراک و سکوت خود را نشان میدهد.

وقتی نفس اماره یعنی پرده حائلی که دائم فغان میکند به کنار رفت در آن هنگام خدا خود را نشان میدهد. در واقع خدا همواره آنجا بوده  او همه جا هست لازم است او را کشف کنید نه اینکه بدنبالش بگردید  این لحظه یک لحظه شوق آور نیست.یک حالت ناشناخته هوشیاری کاملا متفاوت و یا به طور دقیقتر منظری دیگر است و این همان گشوده شدن چشم دل است .

در اعتقادات هندو ها این حالت گشایش چاکرای قلب است روحی الهی در این مکان که چیز دیگری جز سکوت در آن نیست وجود دارد. و خبری از احساس فکر و قالب در آن نمیباشد. در فرهنگ اسلامی آن را نور محمد مینامند. مولانا که وحدت وجود را درک کرده و همچون نی شد که در آن تنها دم خداوند جاری بود .

ما چو نای ایم و نوا در ما ز توست                       ما چو کوه ایم و صدا در ما ز توست 

ما عدم هاییم و هستی های ما                         تو وجود مطلقی فانی نما

                                          ************

ما همه شیران ولی شیر علم                                      حمله شان از باد باشد دم به دم

آنکه نا پیداست  هرگز گم مباد                                    حمله شان پیدا ست و نا پیداست باد 

در ابتدا شمس جرقه ای در دل مولانا روشن کرد و بعد  شعله ای برپا نمود. و سپس آن شعله به آتش سوزان تبدیل شد.اما یک مانع وجود داشت اتکای مولانا به شمس . وقتی زمانش فرا رسد حتی لازم است که این تکیه گاه نیز آتش زده شود و بسوزد. مولانا این حالت را اینگونه وصف میکند:

دو پرنده که به هم بسته شده اند حتی با داشتن چهار بال هم قادر به پرواز نیستند زیرا بین آنها دوگانگی وجود دارد.اما اگر یکی از آنها بمیرد دیگری میتواند پرواز کند زیرا دوگانگی از بین رفته.

هنگامیکه شمس ناپدید شد یا بر اساس یک شایعه کشته و به چاهی در قونیه انداخته شد درد جدایی چنان مولانا را سوزاند که چیزی از جلال الدین باقی نماند مولانا نیز همچون سیاره در آسمان شروع به چرخیدن دور خورشیدی کرد که در درون او درخشیدن آغاز کرده بود.

از فر تو من بلند قد میگردم                                        وز عشق تو من یکی به صد میگردم

تا تو تو بدی  به گرد خود میگشتم                         چون من تو شدم به گرد خود میگردم

مولانا در خلائی که از نابود شدن شمس بوجود آمده بود شروع ب چرخیدن کرد  خورشید بیرون از وجود او  هفتصد و چند سال پیش در بازار زر کوبان قونیه شاید ضربه زر کوبی همچون تلنگری به مولانا بود تا او را به سماع وا دارد و تمام آن اسرار را به اطراف بپراکند.

این طرفه که یا در دل من گنجد                                    جان دو هزار تن در این تن گنجد

در یک گندم هزار خرمن گنجد                                 صد عالم در چشمه سوزن گنجد

سماع پایان حیرت و سر گشتگی و آغاز ستایش است. زیرا برای انسان کامل سری وجود ندارد.او جسم خود را با موهبت الهی کشف میکند. و دنیای بزرگ که همان کل جهان هستی و دنیای کوچک که همان و جود خود است و از جمله زمین آسمانی که  در خود او وجود دارد را میابد.انسان به تنهایی خود یک جهان است و هر چیز که در جهان وجد دارد در او نیز هست مولانا که چشم دلش باز و بینا گشته بود میدید همه چیز در حال گردش است گردش به دور خود و به دور خورشید .

ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی                              در عشق آفتاب تو هم خرقه منی

فقیر و غنی و هر ذره ای چنان در خورشید مستحیل گردیده ان که حتی قادر به ادای کلمه ای نیستند. به گفته مولانا عشق دلیل گردش ذرات به دور خورشید است. عشق یعنی درک مستقیم حقیقت.وقتی نور او نمایان و پرده را بر میافکند به جز ذات پروردگار نه خورشید باقی میماند نه زمین و نه آسمان و نه زمین و نه ماه. ذرات که با نور خدا روشن شده اند با وجد و سماع او همگام میشوند. مولانا علم عالمان از خود بیخود شد و به جای او انسان حدوداً پنجاه ساله قرار گرفت که با شور و اشتیاق شعر میگفت و در کوچه و برزن  با کودکان همبازی بود. کسی که بین مسلمان و یهود فرقی نمی شناخت و در مقابل پیرزنی گدا چنان تعظیم مینمود که گویی در محضر شیخ است.مولانا عاشق مردم بود. نه به این دلیل که انسان هستند یا نقشی که در جامعه دارند بلکه عشق به آنها به خاطر کورسوی  نور الهی که در قلب هر کس میدید.او مردم را به خاطر خالق شان دوست میداشت به هر حال برای او هیچ چیز دیگری غیر از خدا وجود نداشت. مولانا که در غرب به نام رومی مشهور است در طول عمرش نه طریقتی پایه ریزی نه قوانین امروز سماع را وضع نمود. او بدون هیچ قانونی فقط می چرخید و میرقصید همراه با احساسی که هنگام ورود به خلسه در قلب خود داشت سماع برایش مسیری بود به سوی بهشت دری که به بهشت باز میشد.پروازی از زندگی به مرگ از مرگ به جاودانگی

در بخشی از مراسم سماع بر طبق قواعدی که بر اساس نظریات مولانا تدوین شده اند. دراویش باید ردای خود را روی زمین بیاندازند. به معنی اینکه انسان دنیا را با پشت دست کنار میزند.و ذات و شخصیتش را از بیراهه ها میزداید ردای سیاه درویش نشان دنیا و تعلقات دنیوی است .

سماع با بوسیدن دست شیخ به نوبت توسط درویشان و بوسیدن نمدی درویشان توسط شیخ آغاز میشود کلاه نمدی نشان عضویت در گروه درویشان مولوی است آنچه شیخ میبوسد ذات و هویت درویش است دراویش در سماع تقریبا این فرموده پیامبر را به تصویر میکشند که قبل از مردن بمیرید.

او دست هایش را به شکل ضربدر بر روی قرار میدهد و این نماد الف  و یا یک است و این به آن معنی است که من به یگانگی خدا نه فقط با زبان بلکه با تمام وجودم شهادت میدهم  .

کلاه بلند نمدی نماد سنگ   قبر  و لباس سفید زیرین نماد کفن نفس است. بدین ترتیب درویش در سماع قبل از مردن جسم نفس خود را می میراند و سپس دستهایش باز و شروع به چرخیدن میکند .

دلهای سوخته با زبان خاموش رو به آسمان زاری میکنند :

من در اینجا در حال پای کوبید نم نفسم زیر پایم است و تو در همه جایی و  شکوه تو در هر جهت هویداست  .

در سماع دست راست بالاست چنانچه گویی در حال نیایش است دست چپ به پایین متمایل میشود گویی میگوید : ما از خدا میگیریم و میان مردم می گسترانیم  چیزی برای خود نگاه نمی داریم   ما چیزی جز قالبی به ظاهر موجود نیستیم که به عنوان واسطه عمل میکنیم .

در همان حل که سماع زن پای چپش روی زمین ثابت نگاه داشته پای راستش به دور آن میچرخد با هر چرخش در سکوت ذکر الله را تکرار میکند  درویش در حال سماع با هر چرخش خدا را میخواند درویش در سماع در دل خود و از اعماق قلب مرتب ذکر خدا میگوید   روز ما را شبی نیست زیرا خورشید روز ما عشق است . عاشقان فنا گشته و در دریای عشق می نالند و کمک میطلبند و  میگویند : خدایا من شنیده نمی شوم؟حتی وقتی سماع به اوج وجد میرسد درویش نمیتواند قوانین سماع را زیر پا گذارد و باید بدو برخورد با دراویش دیگر و بر هم زدن هماهنگی کلی مراسم و همچون سیارات منظومه شمسی به دور خورشید به چرخیدن ادامه دهد .وظیفه سنگینی بر عهده سماع زن باشی یا سر گروه دراویش در هنگام سماع قرار دارد او با قدم زدن مکان هایی  آنها باید در آن سماع کنند نشان میدهد و مانع نزدیکی بیش از آنها به هم و آنها را به جمع شدن   در نقطه ای خاص دستور میدهد.

مراسم سماع از چهار سلام تشکیل میشود  که بیانگر چهار مرحله ای که در راستای رسیدن به حقیقت از آن ها گذر میشود است.

اولین سلام شریعت است که نماد کسب دانش درباره خدا و یادگیری وظایف مذهبی است .

در پایان هر سلام دراویش به دسته های دو سه و چهار نفری تقسیم و با تکیه به یکدیگر به نقطه مرکزی که نماد مولانا ست  تعظیم میکنند. این تقسیم شدن ها نماد  اتحاد و یکپارچگی است .

دراویش سلام دوم را با اجازه شیخ آغاز میکنند این سلام نماد مرحله طریقت است که مبین مرحله معرفت الله و تجلی یگانگی خداست.

مرحله سوم مرحله حقیقت که نمایانگر عزم و اراده و فنا شدن در وجود خداست که همان مرحله فنا فی الله است .

سلام چهارم بیانگر مرحله معرفت قدسی است.

همانطور که مولانا میگوید :

آنی که وجود عدمت اوست  همه                                      سرمایه شادی و غمت اوست همه

تو دیده نداری که بدو در نگری                                            ور نی ز سرت تا قدمت اوست همه

درویشی که از ذات بشری خود خارج شده و خود را در ذات الهی قار داده در مرحله معرفت قدسی جاوید میماند به اتحاد ابدی با خدا میرسد معرفت قدسی برای خدمت مجددا در غالب انسان باز میگردد هر چند او ولی ای است که به تمام اسرار دست یافته این بالاترین درجه  در اسلام است که شخص با این معرفت جدید  هدفش بازگشت به دنیایی باشد که از آنجا سفرش را آغاز کرده تا به بشر خدمت کند و آنچه از خدا دریافت کرده به مردم دهد و خطاها و کاستی های آنها را تحمل میکند . در طول سه سلام دراویش هم به دور خود میچرخند و هم دور مکانی که در آن میرقصند. در سلام چهارم دراویش همان جایی که هستند میمانند و به دور شیخ میچرخند و این حرکت یعنی با فشاری بر نقطه یگانگی و توحید است سماع زن باشی اکنون همه را در مدار بیرونی نگاه میدارد و به هیچکس اجازه نمیدهد وارد مدار داخلی شود .چون شیخ نیز به سلام چهارم میپیوندد.نام این سماع سماع مقام است.

شیخ در مرکز خطی که کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست و به استوا موسوم است به سماع می پردازد.درویشی که منطق درجات الهی و خلقت را دریافت کرده باشد. نفس اماره خود را شکست داده و هم نشین پیامبران شده  و قبل از مرگ مرده است  و به این فرمان قرآن کریم گردن می نهد:

به خدای خود باز گردید و به گروه بهترین بندگان وارد شوید.

در طول رسیدن تدریجی شیخ به جایگا هش  آخرین مرحله ارتقاء و اصلاح نمادین شخص آغاز میشود.که بیانگر آرامش کامل شخص همچون پرتو های نور میباشد .این مرحله با رسیدن شیخ به جایگاه پایان میپذیرد.و این آیه قرائت میگردد:

"و الله المشرق و المغرب فاینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم "

مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر طرف رو کنی رو به سوی خداوند است . بی گمان خداوند گشایش گر داناست.           

پس از پایان قرائت قرآن  سر گروه دراویش ( سماع باشی) شروع به دعا خواندن میکند.

بنا به اعتقاد مولانا وقتی پرده حائل میان انسان و خداوند برداشته شود انسان به خدا میرسد .

فرو شد چون بدیدی بر آمدی بنگر                              غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود                               لحد چون حبس نماید خلاص جان باشد.                                                                                             

مرگ برای مولانا سبب نجات و رستگاری است و از این رو همانند شب عروسی برای او ست. و مراسمی که هر سال در  17 دسامبر در قونیه و نقاط مختلف به عنوان مراسم تهنیت بایرام برای دراویش مولویه برگزار میشود.شاگردان مولانا در قونیه همه چیزهایی را که او میگفت نوشتند. و دقت میکردند که حتی یک خط از کلمات و اشعار زیبای او از دست نرود.  و بیش از هفتصد و چند سال است که لباس هایی که مولانا میپوشید و دیگر متعلقات او را در قونیه حفظ کرده اند.  برسر در ورودی مقبره او جایی که تابوت و دیگر متعلقات مولانا و دراویش بزرگ مولویه قرار دارد نوشته شده:

کعبه عشاق باشد این مقام                                           هر که ناقص آمد اینجا شد تمام

بعد از مراسم تهنیت بایرام دعای مختصری خوانده می شود و مراسم سماع به پایان میرسد. و تمام دراویش و نوازندگان به دنبال شیخ و پس تعظیم در مقابل جایگاه مکان سماع را ترک کنند.

مردمانی از هر طبقه موقعیت و نژاد و مذهب سلاطین امیران دانشمندان بی سوادان امامان کشیشان خاخام های یهود در مراسم تدفینش شرکت جستند آیا او نبود که میگفت بگذار هر موجودی بیاید خواه مسلمان خواه بت پرست آیا او نبود که میگفت هفتاد و دو ملت راز هایشان  را از ما می شنوند بعضی از یهودیان و مسلمانان شرکت کننده در مراسم تدفین مولانا گفته اند : حقیقت مسیح و موسی و تمام پیامبران را از کلمات روشن او در یافتیم.مولانا پوچ بودن ارزش های دنیوی را در چند کلمه زیبا بیان کرد :

هندو و قفچاق و رومی و حبش                                      جمله یک رنگند اندر گور خوش

اما از طرف دیگر از نظر مولانا انسان موجودی است که نور الهی در قلبش دارد.و میتواند خدا را در آینه قلبش منعکس کند

ای نسخه نامه الهی که تویی                                          وی آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست                             در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

مولانا سراسر زندگی صرف شده ا ش در تلاش های فوق بشری خود را چنین خلاصه میکند:

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست                                         خام بدم پخته شدم سوختم     

                 

  قونیه

 تحقیق و گرد آوری : عارف زمانی

ترجمه : موسسه فرهنگی نیستان جم

 Maulana

                         خلاصه ی مطلب به زبانهای دیگر دنیا

 

ترجمه انگلیسی مطلب

France

Dans les travaux de Rumi d'annonce-vacarme de Jalal de Mowlana, la pratique de sama, la danse de sufi de mowlawi qui a été introduite par Tabrizi d'annonce-vacarme Faux, n'est pas juste un rite ou une danse. A vrai dire, dans un aperçu général général de la littérature secondaire en ce qui concerne les travaux de Rumi, il y a juste quelques articles sur cette pratique de sujet et Rumi et la métaphore de sama très bien ne sont pas sus. Sama est plus qu'une action pour Rumi : Dans son esprit c'est aussi une métaphore - même une métaphore pour la Divinité. En tout cas, c'est une image qui crée une impression profonde. Le dessein de cette contribution est double : Pour analyser et synthétiser Rumi a pensé à propos de sama, et aussi présenter un de ses la plupart des commentateurs importants et de partisans, Isma’il Anqarawi (d. 1631 dans Istanbul). Dans un article publié dans Turquie dans 1964 du sama lors de Mowlana Rumi, Tahsin Yazici, un lettré turc, suggéré que le développement historique de la cérémonie de sama toujours nécessaire ait étudié. De ce temps au cadeau, quelques demandes de renseignements ont été faites de l'évolution rituelle de la danse de sufi de mowlawi mais de lui les restes calmes être vus si cette évolution correspond à Rumi a pensé. Ce papier concentre sur sélectionnant les champs métaphoriques de sama dans les travaux de Rumi et comment ils ont été interprétés et ont été rendus compte par ses partisan

Spanish

En los trabajo del anuncio-jaleo de Mowlana Jalal Rumi, la práctica de sama, el baile de sufi de mowlawi que fue introducido por el anuncio-jaleo de Farsas Tabrizi, no es apenas un ritual ni un baile. De hecho, en una vista general general de la literatura secundaria con respecto a trabajo de Rumi, hay apenas unos pocos artículos en esta práctica del sujeto y Rumi y metáfora de sama no son sabidos muy bien. Sama es más que una acción para Rumi: En su mente que lo es también una metáfora - aún una metáfora para la Divinidad. En todo caso, es una imagen que crea una impresión profunda. El objetivo de esta contribución es por dos: Para analizar y sintetizar Rumi pensó con respecto a sama, y para presentar también uno de sus la mayoría de los comentaristas y seguidores importantes, Isma’il Anqarawi (D. 1631 en Estambul). En un artículo publicado en Turquía en 1964 acerca del sama en el tiempo de Mowlana Rumi, Tahsin Yazici, un erudito turco, sugirió que el desarrollo histórico de la ceremonia de sama todavía necesitado ser estudiado. De ese tiempo al presente, algunas preguntas han sido hechas acerca de la evolución ritual del baile de sufi de mowlawi pero de están por ver todavía si esta evolución corresponde a Rumi pensó. Este papel concentra en el singling fuera los campos metafóricos de sama en trabajo de Rumi y cómo ellos han sido interpretados y han sido dados cuenta de por sus seguidores

Italian

Nei lavori di Rumi di annuncio-Din di Jalal di Mowlana, la pratica di sama, il ballo di sufi di mowlawi che era introdotto dall'annuncio-Din di Inganni Tabrizi, non è appena un rituale o un ballo. In realtà, in una panoramica generale sulla letteratura i secondaria lavori del Rumi riguardanti, ci sono appena pochi articoli su questa pratica di soggetto e Rumi e la metafora di sama bene non è saputo molto. Il Sama è più di un'azione per Rumi: Nella sua mente che è anche una metafora - anche una metafora per la Divinità. In tutti i casi, è un'immagine che crea un'impressione profonda. Lo scopo di questo contributo è duplice: Per analizzare e sintetizzare Rumi ha pensato il sama di riguardare, ed anche presentare uno dei suoi commentatori più importanti ed i suoi discepoli, Isma’il Anqarawi (d. 1631 in Istanbul). In un articolo pubblicato nel Tacchino in 1964 del sama al tempo di Mowlana Rumi, Tahsin Yazici, uno studioso turco, suggerito che lo sviluppo storico della cerimonia di sama hanno dovuto essere tuttavia studiato. Da quel tempo al presente, alcune domande sono stato fatte dell'evoluzione rituala del ballo di sufi di mowlawi ma di esso rimane essere visto tuttavia se quest'evoluzione corrisponde a Rumi ha pensato. Questa carta concentra su sceglie i campi metaforici di sama nei lavori del Rumi e come sono stato interpretati e sono stato realizzati dai suoi discepoli

Rosian

В работах Шума объявления Моуланы Джалала Rumi, практика sama, mowlawi танец суфия, который был введен Шумом объявления Обманов Tabrizi, не только ритуал или танец. Фактически, в общем кратком обзоре вторичной литературы относительно работ Руми, есть только несколько статей относительно этого предмета и практики Руми, и метафора sama очень хорошо не известна. Sama - больше чем действие для Руми: В его мнении это - также метафора - даже метафора для Богословия. В любом случае, это - изображение, которое создает глубокое впечатление. Цель этого вклада является двойной: анализировать и синтезировать мысль Руми относительно sama, и также представлять один из его самых важных комментаторов и последователей, Isma'il Anqarawi (d. 1631 в Стамбуле). В статье, изданной в Турции в 1964 о sama во время Моуланы Руми, Tahsin Yazici, турецкий ученый, предложил, чтобы историческое развитие sama церемонии все еще должно было быть изучено. С того времени к подарку, некоторые запросы были сделаны о ритуальном развитии mowlawi танца суфия, но все еще еще неизвестно, если это развитие соответствует мысли Руми. Эти бумажные концентраты при выбирании метафорических областей sama в работах Руми и как они интерпретировались и были поняты его последователями

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:23  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                                   زندگينامه مولانا

 

مولاناجلال الدین محمدبن سلطان العلماء بهاءالدین محمد بن  حسین احمد خطیبی بکری بلخی در پاییز  ۶۰۴ در ششم ربیع الاول در شهری که هم اکنون مزار شریف نام دارد و در آن زمان بلخ نامیده میشد چشم به جهان گشود.

پدر مولانا سلطان العلما  بهاء الدین محمد  متولد ۵۴۳ از عالمان و خطیبان بزرگ و منتفذ و از بزرگان مشایخ صوفیه در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم و نزد نجم الدین کبری که خود پرورش یافته عطار نیشابوری وصاحب فرقه کبرویه بودتربیت یافت مواعظ اورا آنچنان که نوشته اند اکنون در دو مجلد موجود است و صاحب کتاب معروف معارف است که مجموعه ییست از مجالس او.هم چنین عبدالرحمان جامی در اثار منثور خود نوشته :که مادر بهاء الدین دختر سلطان علاء الدین محمد خوارزمشاه بوده است و به همین دلیل او را بهاء الدین ولد مینامیدند و. اما از وی نیز نقل قول است که در خواب پیامبر لقب سلطان العلماء را به بهاء الدین داده که از القاب دیگر بهاء الدین محمد است.به هر شکل مولانا در دامان چنین خاندانی بزرگ شده است و پرورش یافته. 

در احوال مولانا و در مورد اجداد او نوشته اند که نسب او به ابوبکر صدیق خلیفه نخست میرسد.واین را عبدالرحمان جامی نیز در همان اثر منثور خود نوشته است.

دوران نوجوانی مولانا در بلخ در افغانستان کنونی گذشت. ایام پر آشوبی بود. دوران سلطنت سلطان محمد خوارزمشاه بود. دورانی بود که یکی از بزرگترین متکلمان اسلامی یعنی امام فخر رازی می زیست. وخطیب مشهور و فوق العاده مورد توجه در هرات بود کسی بو که مورد احترام واعتنای تام سلطان بود.یکی از نکته ها که بعد ها در زندگی و در حیات عقلانی و روحانی مولانا تاثیر گذاشت. همان کلام فلسفی دینی بود که چنان عقلها میربود که چنان احترامها را به خود جذب می کرد و چنان مورد التفاط سلطان قرار میگرفت که پدر مولانا با امام فخر رازی برسر مهر نبود و چنان تفکر دین اندیشی و تکلم او را نمی پذیرفت و به همین دلیل گاه بر سر منبر بر روش او تعنه میزد واو را از راه سنت رسول الله بر کنار و دور می دید و شیوه صوفیان را در دین ورزی می پذیرفت و ترویج میکرد.

مهاجرت خاندان مولانا

گفته ان یکی از انگیزه ها ی مولانا وخانواده اش برای مهاجرت از بلخ یعنی از دیار  سلطنت سلطان محمد خوارزمشاه در سال 610(ه.ق) همین اختلاف رای بود که پدر مولانا با فخر رازی داشت.  هم عبدالرحمان مینویسد:

 "و چون وي را ظهوري تمام حاصل شد و مرجع خواص و عوام گشت جمعي از علماء چون امام فخرالدين رازي و غيره را بر وي عرق حسد بجنبيد. وي را به خروج به سلطان وقت متهم داشتند، وي را از شهر بلخ عذر خواستند. در آن وقت مولانا جلال الدين خردسال بود از راه بغداد به مکه توجه نمودند".

 اما این سخنان چنان قرینه به صحت نیست. دلایل تاریخی او را مورخان ذکر کرده اند.

مولانا تا دوازده سالگی در بلخ بود ودر کنار پدر می زیست و مقدمات علوم دینی را در این شهر فرا گرفت. در سال 616 ه.ق یعنی وقتی جلالدین محمد دوازده ساله بود و یک سال قبل از هجوم مغلان به ایران پدر جلال الدین به همراه خانوادهی خود از بلخ خارج شد. این سخن پذیرفتنی تر می نماید که احتمال حمله مغولان و تشویشی که در دلها افکنده بود خلق کثیری را به مهاجرت وا داشت. از جمله خاندان مولانا را . این خاندان از بلخ بیرون آمدند و از شرق ایران به طرف غرب ایران رفتند واز راه نیشابور از بغداد گذشتند وبه سفر حج رفتند و پس از گذاردن فریضه حج به شام واز آنجا به زنجان به پارهای از شهر ها که در ترکیه کنونی واقع است رسیدند و در آنجا به دلیل اینکه دور از مغولان بود و آرامشی که در آنجا بود رحل اقامت گزیدند وگفته اند که در مسیر و هنگامیکه از نیشابور عبور میکردند به صحبت شیخ فری الدین عطار نیشابوری رسیدند و شیخ کتاب اسرار نامه بوی داده و گفته اند که وقتی که چشمش به جلالدین افتاد با فرا ستیکه ویژه او بود به پدر مولانا گفت :این پسر را گرامی دار که زود یاشد که این پسر از نفس گرم آتش در سوختگان عالم نهد.

وبعید نیست که معتقدان ومریدان مولانا بعد از مشاهده مقامات او در دوران سالمندی چنین پیشگویی را در باره عهد خرد سالی او ساخته باشند.

ازدواج مولانا اقامت گزیدن در قونیه:

پس از اینکه فریضه حج گذارده شد وخاندان مولانا به شام و از آنجا به زنجان و البته گفته میشود که هفت سال نیز در الجزیره بوده اند که البته قرینه به صحت نیست. سپس به ملاطیه رفتند و درلارنده واقع در ترکیه کنونی اقامت گزیدند مولانا در آن شهر بزرگ شد و در همان جا با گوهر خاتون دختر لالا شرف الدین سمرقندی که از بزرگان صوفیه حنفیه بودند ازدواج کرد. و پس از اینکه پدر او بدعوت کیقباد سلجوقی  سلطان قونیه  تغییر محل اقامت داد و به قونیه رفت مولانا هم همراه با همسر خود به آن شهر رفت .

جلال الدین محمد در 24 یا 27 سالگی بسال 628 و یا   631 پدرش را از دست داد. پس از آنکه پدر مولانا درگذشت جلال الدین محمد به جای پدر بر مسند شیخ الاسلامی نشست. اما هنوز البته جلال الدین محمد بسیار جوان بود .و در عین اینکه خطیب جوان و چالاک و زبردست سخنگوی ماهری بود و در فقه و کلام تصوف دستی داشت همچنان راه بلندی در پیش داشت تا به مقام عالیتربرسد.

یکی از دوستان پدر مولانا یعنی برهان الدین ترمذی در همین ایام به قونیه آمد و جلال الدین مورد ارشاد و تربیت صوفیانه او قرار گرفت و به دستور او چله ها گرفت و ریاضت ها کشید و روح او از پاکی و پارسایی برخوردار شد به توصیه او جلاالدین به سوریه کنونی وبه دمشق سفر کرد . ودر آنجا در یکی از مدارس مدتی اقامت گزید  و به تحصیل علوم دینی و شرعی پرداخت.

چنان که میدانیم محی الدین عربی بزرگترین عارف نظری تاریخ اسلامی در همین سالها در دمشق میزیست (محی الدین عربی به سال 638 وفات کرد ) وهیچ بعید نمینماید با همه جستجوگری و چست وچابکی که داشت و هوش و نبوق فطری که در اوبود به جستجوی شخص بزرگی چون محی الدین وجود داشته باشد و طالب دیدار او شده باشد . هیچ جا در شرح کتابهای تاریخی موسقی شرحی از دیدار او شده باشد.وآنچه از دیدار آن جوان وآن پیر عارف است بنا به شرح روایات نا موسق و نا موید تاریخی می باشد.

پس از آنکه جلال الدین محمد هفت سال را در شام سپری کرد به شام بازگشت وبر مسند ارشاد نشست.در آن زمان او عمرش از سی سال درگذشته بود.و بدل به یک عالم پخته و مجرب شده بود. او در مدرسه ای در قونیه مشغول تدریس شد. و مقام افتاع نیز یافت.ودر قونیه به سمت شیخ الاسلامی نیز نائل آمد.وسخت مورد توجه امیران روزگار قرار گرفت.واز هر طرف شاگردان و مریدان پیش او می آمدند.

نمکی که در بیان او بود و عمقی که درتحلیلهای او بود و وسعت و قضارت دانشی که از آن برخوردار بودسرمایه های بزرگی بودند که او را در علم وتدریس سخت موفق می کردند. مولوی عمری را چنین میگذراند وهر روز مانند روز پیشین به مدرسه میرفت و تدریس میکرد و نهایتا هنگام غروب به خانه باز می گشت. در این ایام جلال الدین به تحقیق  مشغول بود.

کتب مورد تالیف مولوی:

آثار منظوم مولانا عبارتند از مثنوی معنوی و دیوان شمس یا دیوان کبیر که بعدها در مورد این آثار گفته خواهد شد و همچنین آثار منثور او عبارتند از فیه مافیه و مجالس و مکاتیب.

کتابهای مورد علاقه مولانا:

آثار مولانا  نشان میدهند که چند کتاب در صدر کتابهای مورد مطالعه ومورد علاقه او قرار داشتند. تردیدی نیست که احیا العلوم ابو حامد محد غزالی یکی از این کتابها بود. به قراری که محققان نشان داده اند سرا پای مثنوی مشحون از اندیشه هایی است که امام محمد غزالی در احیا العلوم و سایر آثار خود آورده است. کتاب قوت القلوب ابو طالب مکی نیز محتملا از کتبی است که مورد مطالعه مولوی بوده است. از کتب فقهی احتمالا کتاب هدایه ی مرقینانی مورد توجه وعلاقه او قرار داشته است. نهج البلاغه امام علی (ع) به قرائنی که در مثنوی یافت میشود نیز مورد توجه مولوی قرار داشته است. همچنین از دیوان متنبی است از شعرای حکیم عرب که مولانا علاقه بسیاری که به این دیوان داشت دیوانش را در آستینش قرار میداد ویکی از کتبی بود که بعدها توسط شمس تبریزی از خواندن ان منع میشد. کتاب متعارف بهاء ولد پدر اونیز از کتبی بود که مولوی به شدت از آن بهره میبرد واز آن استفاده میبرد. وآنچه از همسر مولانا منقول است گاه تا صبح در کنار شمع می ایستاد و کتاب پدررا مورد مطالعه قرار میداد. علاوه بر اینها شک نیست که دیوان عطار و دیوان سنایی و آثار نظامی گنجوی و پاره از کتب بزرگان ادب فارسی نیز مورد مطالعه او بودند.

زمان بر مولانا چنین میگذشت.واو آنچنان که زمان اقتضاء میکرد پیرتر وپیر تر میشد.

 

دیدار مولانا با شمس تبریزی و داستان قمار عاشقانه  :

 

برهان الدین ترمذی در سال 638 هجری در قیصریه وفات یافت و تا سال 642 هجری یعنی در 38 سالگی مولانا شمسی در قونیه طالع شد و از آن پس همه زندگی مولانا بدل به روز شد. شمس الدین محمدبن علی بن ملک داد تبریزی که حال ما او را به برکت مولانا شدن جلال الدین میشناسیم از مشایخ آن روزگار و از تربیت یافتگان شیخ رکن الدین سجاجی و بابا کمال جندی و ابوبکر سله باف تبریزی بود .  او یک معلم دوره گرد گمنام و یک قلندر خشن منشی بود که از این شهر به آن شهر می شتافت  و مکتب تاسیس می کرد و کودکان را تعلیم میداد اما به خاطر درشت خویی کودکان در مکتب او نمی ماندند و اولیا فرزندان خود را از مکتب بیرون می آوردند.از این شهر به آن شهر که میرفت به دنبال ارباب قلوب و صاحبدلان و اولیای الهی بود وهر جا صوفی و عارف نام آوری را می شناخت به دیدار او می شتافت.براو چنین گذشت تا قدم به قونیه نهاد.و بین او و جلال الدین محمد که یک مدرس نام بردار شهر بود در یک موقعیت استسنایی ملاقاتی استسنایی دست داد که از برکت آن ملاقات هم جلال الدین محمد بدل به کسی شد که سینه ای شراخانه عالم داشت و هم شمس تبریزی جاودان شد و بر پناه و بر پرتو نام مولانا درخشندگی او جاودان و مبارک گردید.

ما به درستی نمی دانیم در آن ملاقات چه اتفاق افتاد و جلال الدین از شمس چه دریافت کرد. و کدام پرتو بود که چشم او را خیره نهاد و برای همیشه ممنون شمس تبریز و مدیون او داشت. اما همان مقدار میدانیم که جذبه ناگهانی و نا آگاهانه ای بود که مولوی را در کام کشید .وناگهان او را از یک سجاده نشین با وقار بدل به یک قلندر رندی کرد که بازیچه ی کودکان کور شد. اورا از جزم اندیشی و شریعت اندیشی نخستین بیرون آورد و بدل به یک عارف تجربت اندیش کرد.مولوی که تا آنگاه یک عالم غزالی صفت و غزالی منش بود بدل به یک عارف تجربت اندیش شد که فرسنگ ها با حالت پیشین خود فاصله داشت او آنچه را که خوانده بود در کار کرد اما از آنها چون نردبانی استفاده کرد و با آنها قدم بر عرفان و عشق نهاد.آن هدیه ای که شمس به مولانا داد چیزی جز عشق و بلکم چیزی جز قمار عاشقی نبود.

کیفیت برخورد این دو بزرگ همچنان در حاله ای از اسرار باقی مانده است. و کسانی که خواسته اند زندگی و حیات و افکار و تعالیم و شخصیت مولانا را اسطوره ای تر کنند بر رمز آمیز بودن برخورد شمس و جلال الدین انگشت تاکید نهاده اند و ان را هر چه غلیظ تر و پر مایه تر کرده اند .

 داستان ها و اسطوره ها به ما میگویند که هم مولانا در جستجوی مردی بود که برای او از اسرار باطن عالم پرده بردارد و هم شمس الدین تبریزی در خلوت های خویش با خود می نالید که اورا با یکی از مسطوران عالم غیبت آشنا کند. و چنان که بعدها در ضمن سخنان خود آورد ودر کتابی به نام مقالات او گرد آوری شده است شمس از فرط پر گفتاری بر خود می پیچید و مفری و روزنهای نمیافت.وبه تعبیر خود او چون آبی در گرداب محصور افتاده بود و وراه به بیرون نمی جست و و خوف گندیدن داشت وتا به مولانا رسید آن مفر وآن مخلص پیدا شد و مکنده ای و کشنده ای چون جلال الدین محمد در کنار او نشست وآن دریا وقتی به آن جوی رسید آن جوی را مخلص خود کرد و آن جوی را با خود همچون اقیانوس کرد.

داستانها می گویند که شمس هنگمی با جلال الدین محمد برخورد کرد که جلال الدین از مدرسه ی خود که در کاروان سرای پنبه فروشان بود بیرون آمده بود و از خان شکر ریزان میگذشت که شمس به نزد او آمد و دهانه ی  اسب او را گرفت و از جلال الدین محمد پرسید که :

((بایزید بسطامی در مقامات سلوکی و طریقتی بالاتر بود یا محمدبن عبدالله (ص) ؟ ))

جلال الدین بر آشفت و گفت چه جای سوال است محمد پیامبر خدا بود و بایزید مریدی از مریدان او وشاگردی از شاگردان او .

شمس به اعتراض گفت اگر چنین است پس چرا محمد گفت: (( ما عرفناک حق معرفتک )) اما بایزید گفت(( سبحانی ما اعظم شانی))

سخن پیامبر به این معناست که خداوند ا ما تورا آنچنان که باید و شاید نشناختیم.

وآن سخن که از بایزید نقل شده است یکی از سخنانی است که منافات با تعالیم شریعت دارد و معنای آن این است :من چه عظیم الشان هستم پاک باد وجود من که من عظیم الشانم. سخنی که در خور یک بنده ضلیل و مسکین خداوند نیست.

سوال شمس این بود که اگر چنان است محمد برتر از بایزید است . پس چرا یکی چنین میگوید و دیگری چنا ن ادعایی میکند .

مولانا در جواب شمس میگوید که بلی  آن به خاطر آن بود که ظرفیت بایزید سخت تنک بود به نوشیدن قطره ای از می مست شده بود و آن فریادهای مستانه را میکرد.

اما ظرفیت اقیانوس وش محمد چندان فراخ بود که دئریا ها معرفت که در او ریخته بودند همچنان احساس عطش میکرد. وباز از خداوند میخواست که بر او بیشتر فرو ریزند.

گفته اند که وقتی شمس این جواب را از مولانا شنید نعره ای زد و بیهوش گشت و این آغاز دوستی و رفاغت عمری آنان بود.

اما سخنان دیگر هم گفته اند داستان های دیگر هم گفته اند و این سخنان هیچکدام قطعیت تاریخی ندارند.

هرچه بوده این دو یکدیگر را یافتند و به تعبی شمس مولانا را شکار کرد .

این عمر باعث شد که مولوی برای مدتی یعنی برای نزدیک به شانزده ماه  که در کنار شمس تبریزی بو همه چیز و همه کس را فدا کرد. عادت معلوف یعنی به مدرسه رفتن شاگرد گرفتن حتی کتاب خواندن و به رفقا پرداختن و  به خانواده پرداختن  و به امرا و حکام پرداختن همه را ازدم فرو نهاد وارز همه غفلت کرد و شبانه روز به دیدار با شمس پرداخت.

یاران مولانا سخت از او دلگیر بودند واز همه دلگیرتر از شمس زیرا مولانا را تحت اختیار خود قرار داده بود اجازه هیچ ملاقاتی را به مولانا با کسی نمیداد. و استادی که به آنها علم داده و تدریس میکرد و ارشادشان میکرد شمس از آنها گرفته بود.

آنها حیله کردند و چاره ها اندیشیدند و نهایتا تلخی ها و درشتی ها با شمس کردند بطوریکه او را ملول نمودند وچنان شد که شمس ناگهان وبی خبراز جلال الدین محمد قونیه را ترک کرد و به طرف شام و شهر حلب رفت. و مولانا از فراق شمس سخت آشفته و پریشان شد.

نهایتا فرزنش سلطان ولد را به شام به حلب فرستاد. و سلطان ولد موفق شد دوباره اورا بیابد واو را به قونیه باز گرداند.وخود سلطان ولد تا رکاب شمس پیاده تا قونیه آمد.اما این دیدار و نشست دوباره چندان به طول نینجامید. و شمس ناگهان از نظر ها غایب شد و تا امروز کسی نمی داند که او به کجا رفت و بر سر او چه ها آمد.

درباره این موضوع حدسیات مختلف زدند پاره ای از محققان نوشته ان که فرزند بزرگ مولانا یعنی علاء الدین خصوصا باشمس دشمنی میورزید.و شمس از او نفرتی داشت و او هم از شمس نفرتی. گفته اند که پس فوت همسر اول مولانا و وارد شدن همسر دوم مولانا به خانه مولانا دختری به نام کیمیا وارد خانواده شد وپس از آمدن شمس به قونیه این دختر به ازدواج شمس تبریزی در آمد.اما علائ الدین محمد هم خواستگار این دختر بود و بطریکه از خانه شمس نگاه میکرد و شمس این عمل او را بر نمیتافت.

گفته اند که غیبت ناگهانی شمس فرار یا گم شدن او نبود بلکه مقتول شدن او به دست مخالفان او در سال 645ه. بود. که شاید علاء  الدین هم در میان آنها بود.

و عده ای هم گفتند که شمس از قونیه به شام و از آنجا به ایران رفتو به خی رفت و در انجا وفات یافت.

از شمس اثری به جای مانده به نام مقالات که توسط توسط پاره ای از صوفیان از سخنان او نطق برداری می شده است.

ظاهر مولانا:

در احوال مولانا نوشته اند که مردی بود لاغر اندام و با چشمانی نافذ و رویی زرد به خاطر اینکه تغذیه مناسب نداشت و کمتر از ینکه گرسنه باشد سیر بود.

                      ***

نحوه سروده شدن مثنوی

 مریدان و یاران پیشین مولوی که تولد شخصیتی نوین را در او جشن گرفته بودند . در آن زمان در حلقه های صو فیان کتب سنایی و عطار خوانده میشد. به همین برهان نزد مولانا آمدند . ذوق شاعری اورا میدانستند و جوشش ضمیری او را آزموده بودند.واز او خواستند تا دیوانی بسراید تا دستمایهی صوفیان شود و کتاب درسی و سفره های معنوی در حلقه های صوفیان گردد. و از او بهره های باطنی و معنوی ببرند.

مولانا دعوت آنها را اجابت کرد و نی نامهای که سروده بود از عمامه ی خود بیرون آوردو گفت من خودم به همین اندیشه بوده ام. و سروده شدن مثنوی آغاز شد.

مثنوی در خطاب با حسام الدین چلبی سروده میشد . مولانا به صراحت در نثری که در دفتر اول مثنوی نوشته این معنا راگفته است. و مولانا حسام الدین چلبی را ابو فضائل حسام الدین مینامد .

پیش از اینکه حسام الدین چلبی به خلیفگی مثنوی برگزیده شود صلاح الدین زرکوب قونوی خلیفه مولوی و مورد علاقه او بود . و کسی بود که با دیدن او ناطقه مولانا گشوده میشد .

صلاح الدین زرکوب قونوی همان کسی است که دختر خود را به پسر مولوی داد. پارهای از نامه هایی که مولانا به عروس خود نوشته ودر موزه ای از نامه های او گرد آوری شده است از لطیف ترین و پدرانه ترین نامه هایی است که در این زمینه نگاشته شده است.صلاح الدین مردی مردی عامی بود که بعضی از لغت هارا هم به خطا تلفظ میکرد. مولانا نیز برای درس دادن به مریدان وشاگردان همان لغات غلط را غلط تلفظ میکرد و میگفت درست آن است که او میگوید .صلاح الدین در نهایت در محرم سال 657 درگذشت . این صلاح الدین همان کس بود که روزی مولانا در میانه بازار از صدای طلا کوبی صلاح الدین به وجد آمد و در وسط بازا زر فروشان به سماع پرداخت.و آن غزل معروف را سرود که میگوید

یکی گنجی پدید آمد درآن دکان زر کوبی    

زهی معنا زهی صورت زهی خوبی زهی خوبی

پس از وفات صلاح الدین مولانا خاطر خود را مشغول حسام الدین چلبی کرد و حسام الدین مرد فرهیخته ای بود و تحصیل کرده بود و کسی بود که مولانا در مصاحبت با او نطقش باز میشد. او محرم اثرار جلال الدین بود. و حسا م الدین کسی بود که میتوانست مولانا را بر سر شوق بیاورد . میتوانست زبان او را بگشاید و به منزله محرم سر در کنار او بنشیند و رازدان اوباشد. مولانا میگفت :

راز جز با رازدان انباز نیست                 رازاندر گوش منکر راز نیست

و هم چنین مولانا در مورد حسا مالدین میگوید :

"مثنوی را چون تو مبدا بوده ای            گزر فزون گردد تو اش افزوده ای

مثنوی اندر فروغ و در اصول              جمله از آن توست وخود کردی قبول

دقبول آرند شاهان نیک و بد                چون قبو آرند نبود هیچ رد

مثنوی آنچه در اختیارماست 25562بیت است ودر شش دفتر گرد آوری شده است.

تنظیم و تقسیم این شش دفتر از آن خود مولاناست.

پس از سروده شدن دفتر اول که حدود 4000 بیت دارد مولوی دچار ملال و قبض خاطر میشود و این نکات را مولانا در ابیات پایانی دفتر اول گفته است.

مولانا تاریخی درباره سروده شدن مثنوی در اختیار ما میگذارد که میگوید :سروده شدن دفتر دوم مثنوی در سال 662 آغاز شده است.

***

 تصحیح مثنوی :

دیوان مثنوی توسط رینولد نیکلسون  انگلیسی تصحیح شد. ما اینک خصوصا از کتاب مثنوی مولانا نسوخ صحیحی در اختیار داریم. که تا حدود زیادی بر سروده های شخص مولانا منطبق است. چنین اطمینانی را درباره دیوان حافظ نداریم.برای مولوی تمام این فرصت شاید کافی نبود تمام مثنوی را مرور کند.و ویرایش مجدد کند و ابیات سست را از او بزداید. بلکه گر چه چنین فرصتی برای حافظ بلکه سراسر عمر او در این کار سپری شد و نهایتا به خاطر همین تصحیح ها نسخه نهایی دیوان او یافت نمیشود. و درباره پاره ایاز ابیات باید با حدث و گمان سخن گفت و به قطعیت نمیتوان داوری کرد. نسخه های مثنوی که تا قبل از ویرایش نیکولسون در اختیار بود تعداد ابیاتشان گاه تا 27000 بیت میرسید . نسخه ها یی که ابیات الحاقی بسیاری با خود داشت نسخی که پاره ای از ابیات مولوی را مورد تحریفهای بسیاری قرار داده بود. و معزلاتی نیز ساخته بودند که به سبب این بود که شعر بد قرائت شده بود و خواننندگان در فهم درست شعر درمانده و متحیر بودند.

مهمترین اثر مولوی را می توان مثنوی نام نهاد. که ببحر رمل مسدس نوشته شده است.

خلاصه های مثنوی:

یکی از بهترین خلاصه های مثنوی همان است که در قرن نهم و دهم به دست یکی از وعظا و خطبا موفق به ملا حسین کاشفی پدید آمده. او در هرات وشهرهای هرات بر منبر میرفت و وعظ می نمود. کسی است که کتاب روزت الشهدا را نوشته است. و پس از او روضه خوانی روضه خوانی نامیده شد. این شخص بنا بر ذوق عرفانی اش خلاصه مثنوی را به نام لب لباب پدید آورد.

***

دیوان کبیر :

درباره دیوان شمس یا دیوان کبیر ما اطلاعات چندانی نداریم که چگونه سروده شد. ما حتی نمیدانیم سروده شدن دیوان شمس همزمان با دیوان شمس بوده یا خیر .دیوان شمس تا کنون بهترین طبعی که داشته است طبعی است به دست استاد مرحوم بدیع الزمان فروزانفر است که بالغ بر نه جلد است و مشتمل بر 3229 غزل و قطعه و قصیده 1983 رباعی 44 بند ترجیعات.مجموع اشعاری که در دیوان شمس آمده نزدیک 35000 بیت است.و بدین ترتیب مولوی را باید پس از صائب تبریزی پر کار ترین شاعر زبان فارسی دانست. چرا که از صائب نزدیک به 100000 بیت شعر به جا مانده است و رقم اشعاری که از مولانا به دست ما رسیده نزدیک 60000 بیت بالغ میشود. محققانی معتقد اند دیوان شمس حجمی کمتر از این داشته و می باید داشته باشد. پس از مولانا فراوان بودند کسانی که سعی در تقلید شیوه مولانا کرده اند. و اشعاری به سبک او سرودند و در نسخ او داخل کرده اند . چنانکه حال پاره از اشعار و نسخه هایی چاپی که از کلکته هند و جاهای دیگر در دست است ابیات دیوان شمس در آنها بالغ بر 50000 بیت است که روشن است کثیری از آنها متعلق به مولانا نیست . محقق محترم مصطفی مینوی معتقد بود که شاید این سی و چند هزار بیت که از دیوان شمس در دست است یک سوم آنها به قطع به مولانا انتساب پیدا نکند.

این را ادبا هم نوشته اند که دیوان شمس از نظراوزانی که مولانا برای سرودن شعر انتخاب کرده بی نظیر است. تنوعی که در دیوان شمس است در هیچ جای دیگر و هیچ دیوان دیگر یافت نمیشود. بسیاری از این اوزان اوزان ضربی است رقصی. که آدمی را به جست و خیز به بر خاستن و نه به نشستن وا میدارد.    

رباعیات مولوی:

سومین اثر مولانا رباعیات اوست که توسط استاد فروزانفر به چاپ ایشان در سال 1983.م 3966 بیت رسیده است.

***

وفات مولانا:

وفات مولانا در  پنجم جمادی الآخر در سال 672 اتفاق افتاد. وفات او در قونیه به عنوان واقعه ای سخت تلقی در حالی که تا چهل روز چه شیعه چه سنی چه مسیحی و چه یهودی سوگار شدند. پیکرش در قونیه  نزدیک تربت پدرش به خاک سپرده شد. و اکنون به تربت الخضرا معروف است. با اینکه او اهل سنت بود ولی بسیاری از علمای شیعه از جمله آیتالله قاضی که ارادت خاصی به دیوان های مولانا داشت او را فردی شیعه مذهب خوانده اند. و هم چنین گفته شده که نمازی که برای تشیع جنازه مولانا خوانده شده به امامت

شیخ صدر الدین قونیوی بوده است.مقبره مولانا مقبره الخضرا نام دارد كه بعداز وفات بها الدين توسط كيقباد سلجوقي ساخته شده است.  

 

مولانا در آخرین لحظات عمرش در وصیت نامه کوتاهی مینویسد

((علیک بقلت الطعام و قلت الکلام و قلت المنام))

شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريت­ها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهش­هاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.

***

 فرقه مولویه:

مولانا پس از دیدار با شمس تمام زندگانی خود را وقف پرورش و  تربیت عده ای از سالکان  در خانگاه خود نمود و دسته جدیدی از متوصفه را به مولویه مشهور بودند پدید آورد. این سلسله بعد از مولوی چند قرن در آسیای صغیر و ایران و سرزمین های دیگر پراکنده بودند.در طول اقامت و زندگانی مولانا در قونیه گروهی از پادشاهان و امیرا و عالمان و وزیران با او معاصر یا معشر بودند و نسبت با خداوندگار با حرمت بسیار رفتار میکردند.

مهمتر از همه معین الدین پروانه که غالبا برای استماع مجلس های مولانا به مدرسه او میرفت. و به همین سبب قسمتی از فیه ما فیه خطاب به معین الدین است. 

از میا ن عارفان و شاعران که در قونیه همزمان با او میزیستند صدر الدین قونوی و عراقی و نجم الدین دایه و قاعی طوسی و علامه قطب الدین محمود بن مسعود شیرازی و قاضی سراج الدین ارموی زا میتوان نام برد.

 

سماع مولویه:

مولوی در غرب به رومی مشهور است. او در طول عمر خود نه طریقتی را پایه گذاری کرد و نه قوانین امروزی سماع را وضع کرد  و و او بدون قائده قانونی فقط میچرخید و می رقصید. سماع برای او مسیری بود به سوی بهشت. دری که به سوی آسمان باز میشد وپروازی از زندگی به مرگ و از مرگ پروازی به سوی جاودانگی.

***

                                     سماع

بیا بیا که توی جان جان سماع               بیا که سرو روانی به بوستان سماع

بیا که چون تو نبودست و نخواهاد بود     بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع

بیا که چشمه خورشید زیر سایه توست     هزار زهره تو داری بر آسمان سماع

برون زهر دو جهانی  چو در سماع آیی    برون ز هر دو جهان است این جهان سماع

اگر چه بام بلند است بام هفتم چرخ          گذشته است از این بام نردبان سماع

به زیر پای بکوبید هر چه غیر وی است    سماع از آن شما و شما از آن سماع

چو عشق دست در آرد ز گردنم چه کنم        کنار در کشمش هم چنین در سماع

کناره ذره چو پر شد ز پرتو خورشید         همه به رقص درآیند بی فغان سماع

بیا که صورت عشق است شمس تبریزی   که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

***

مولوي و ايت الله  قاضي:

ملاي رومي را هم عارفي رفيع مرتبه ميدانستند. و هم به اشعار او استشهاد ميكردند و واو را از شيعيان خالص اميرالمومنين ( ع ) ميشمردند. مرحوم قاضي قاعل بودند.

كه محال است كسي كه به كمال برسد و حقيقت ولايت علي را براي او مشهود نشود. و ميفرمودند وصول به توحيد فقط از ولايت است. بنابراين بزرگان معروفترین  و  مشهورترین از عرفان كه اهل سنت اند يا تقيه ميكردند و شيعه بودند و يا به كمال نرسيدند.

تحقیق و بررسی: عارف زمانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:22  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
                                               منبع: هم میهن

                                              شیوا زرآبادی

برای ورود به خانه‌ای در بالاترین نقطه تهران جایی که دیوارهایش پوشیده از عکس‌های سماع و تابلوهای خوشنویسی اشعار مولاناست از سر در «یا حضرت مولانا» باید بگذریم تا فردی از بیست‌و‌دومین نسل نوادگان مولانا را ببینیم. زن 58ساله‌ای که حس جوانی از او می‌بارد آرام و شمرده صحبت می‌کند و در شروع هر کلامی‌نفسی عمیق می‌کشد.

انگار الساعه اشک‌هایش سرازیر می‌شود. صدای آواز شجریان در پس زمینه صحبت‌های ما در کنارهمه اشیای چیده شده در خانه که نشانه‌ای از سماع و مولانا دارد، احساس معنوی فضا را بیشتر می‌کند.

«اسین چلپی بایرو» برای شرکت در همایش سه روزه برای اولین بار به تهران سفر کرده و با اینکه شب قبل از گفت‌و‌گوی ما در ترافیک پمپ بنزین‌ها گیر کرده اما می‌گوید: «هر چه در ایران دیده‌ام عشق و محبت بوده است.» خانم اسین فارسی صحبت نمی‌کند.

گفت‌و‌گوی ما با کمک کسی که خود را درویش مولانا معرفی می‌کند ترجمه می‌شود. با خانم اسین ساعاتی قبل از پرواز برگشت به ترکیه صحبت می‌کنیم.

● خانم اسین ابتدا از خاندان چلپی بگویید؟

من نسل 22 حضرت مولانا هستم . همانطور که می‌دانید بعد از حضرت مولانا جلال‌الدین محمد، پسرشان حضرت سلطان ولد و پسر حضرت سلطان‌ولد،اولوعارف چلپی طریقت مولویه را بنا کردند.

● منظور از بنای مولویه از نظر این دو بزرگوار این بوده که آنجا به حالت یک مدرسه و یا مرکزی مثل علوم دانشگاهی قدیم باشد تا افکار حضرت مولانا از بین نرود و نسل‌به‌نسل این آرا و اندیشه انتقال پیدا کند.

اولین مدرسه در شهر قونیه یا آناتولی تاسیس شد. حضرت سلطان ولد ریاست اولیه این مرکز را بر عهده داشتند و بعد به پسرشان نسل به نسل رسید. بعد از تغییر حکومت درسال 1925در ترکیه، مولوی‌خانه‌ها و تکیه‌ها بسته شدند.در آن زمان ریاست و شیخی مرکز با پدر پدربزرگم حضرت عبد‌الحلیم چلپی بوده است.

نزدیکترین مولوی خانه در ترکیه مولوی‌خانه حلب در شهر حلب بود که در این موقع پدر بزرگ من باقر چلپی ریاست و شیخی مولوی خانه را عهده‌دار بودند.

بعد از اینکه باقر چلپی پدر بزرگم فوت کردند. بزرگان فامیل به پدرم جلال‌الدین باقر چلپی ریاست و شیخی مولوی خانه حلب را اعطا کردند. بعد از وفات پدرم یگانه برادر من فاروق همدم چلپی بزرگ معنوی ما محسوب می‌شوند. از زمان بسته شدن مولوی‌خانه‌ها در حلب سمت‌ها دیگر معنوی شد تا رسمی‌. در ان زمان مقرری به عنوان مقام چلپی برای ایشان در نظر گرفته شد.

آن زمان حکومت ترکیه بر تمام وقف‌ها دست گذاشته بود و این مولوی خانه‌ها که بیشتر موقوفه بودند از دست رفت. الان برادرم فاروق بزرگ معنوی مولویه است. حسام‌الدین چلپی شاگرد مولانا بوده اما خیلی‌ها این اشتباه را می‌کنند و فکر می‌کنند این شخص پسر مولانا بوده است.

اما بعد از حضرت مولانا پسر ایشان به حسام‌الدین مقام چلپی و شیخیت را می‌دهند. همان طور بعد از ایشان به تمام فرزندان ذکور و پسر مقام چلپی اعطا شد و بعد از این که قانون شناسنامه و انتخاب نام فامیل صادر شد این افراد به اسم چلپی شناسنامه گرفتند.

● چه تعداد از نوادگان حضرت مولانا در قید حیاتند؟

این خاندان خاندان بزرگی است. خانواده من که پدرم بیست‌و‌دومین نسل حضرت مولانا بودند پنج نفرند. چهار خواهر و یک برادر.

● خانواده چلپی اکنون بین مردم ترکیه احترام خاصی دارند؟

خدا را شکر بله. حکایتی می‌گویم که جواب من است. یک روزی حضرت مولانا و سلطان ولد در قونیه راه می‌رفتند. همه به حضرت مولانا عرض ادب و تعظیم می‌کردند.

سلطان ولد از این مساله خوشش آمده بود حضرت مولانا چون به سر درون آگاه بودند این را می‌فهمند و به سلطان ولد می‌گویند: خوشت آمده از رفتار مردم. سلطان ولد می‌گویند بله‌. چون معمولا احترام به عرفا توسط مردم بعد از وفات شان بیشتر می‌شود و قدر و قیمتشان به مردم آشکار می‌شود، وقتی شما زنده هستید و چنین عشق و احترام و ارادتی را می‌بینید من خیلی خوشحال می‌شوم.

حضرت مولانا می‌فرمایند: من این تعظیم و دوست داشتن را هدیه می‌کنم به تو و به خانواده‌ات و به نسل تو، از همین‌ رو است که من به مخلوقات تعظیم می‌کنم و به آنها عشق می‌ورزم.

بعد از دوره‌ای که مولوی خانه‌ها بسته شد الآن خاندان چلپی از طرف دولت حمایت می‌شوند؟

از نظر من بله. چون پیام حضرت مولانا صلح و دوستی و فرهنگ و اندیشه ناب است. به دلیل اینکه ما میراث داران بدی نیستیم و سعی می‌کنیم ادامه دهندگان خوبی باشیم خدا را شکر بله از نظر معنوی این احترام و همکاری از طرف دولت وجود دارد.

● در خاندان شما یادگار ویژه‌ای از مولانا به جا مانده که مختص خانواده‌تان باشد؟

اجداد ما چلپی‌ها فکر کردند که مولانا به تمام دنیا تعلق دارد نه به ما بنابراین تمام اشیا باقی مانده از حضرت مولانا توسط بزرگان خاندان چلپی به تربت حضرت مولانا داده شده و در آنجا نگهداری می‌شود.

● خانم اسین چه قدر خود شما وفرزندانتان با اشعار و آرای مولانا آشناهستند؟

همانطور که در خانواده‌ای که اکثرا طبیب هستند از طب صحبت می‌شود در خانواده ما هم از حضرت مولانا و افکار حضرت مولانا صحبت شده و می‌شود. خدا را شکر ما درک کردیم، ما فهمیدیم و شنیدیم .خدا را صد هزار بار شکر که بچه‌های ما این را می‌فهمند.

و من هم تمام سعی ام براین است با اینکه زمانه‌ها فرق می‌کند جنبه مادی و معنوی زندگی را با تفکر حضرت مولانا در یک جهت بیاورم و کنار هم قرار دهم آن طور که حضرت مولانا در پیام‌هایشان داده‌اند.

● از چه سنی با مولانا آشنا شدید؟

از تولد. در خاندان ما بعد از این که به دنیا می‌آییم از حضرت مولانا گفته می‌شود. ما معتقدیم گوهر و جواهری بی همتا را در دستانمان حمل می‌کنیم که نمی‌توان هیچ‌گونه ارزش مادی برای آن متصور شد گوهری کاملا یگانه و بی بدیل و آن جواهری که دست ماست این است که خون حضرت مولانا در رگهای ماست و این گوهر گرانبها را نباید با هیچ گونه نفسانیتی ادغام کرد. ان‌شا‌الله ‌همانطور که نسل به نسل به ما رسیده باز هم ادامه یابد .

● مثنوی را به فارسی می‌خوانید؟

البته مثنوی شریف را ترکی می‌خوانم.اما وقتی فارسی خوانده می‌شود چون یک پیوند قلبی و ارتباط معنوی با اشعار برقرار می‌کنم آن را می‌فهمم.

البته خالصانه بگویم وقتی مثنوی را به فارسی می‌شنوم حس آن و درک آن در درونم طور دیگری است و عشق من نوع دیگری به جوش می‌آید.

● تا به حال سعی کردید فارسی را یاد بگیرید؟

فارسی را کمی‌می‌فهمم اما نمی‌توانم حرف بزنم. البته بعضی از ابیات را به فارسی می‌خوانم.

● امروز شما در برنامه دانشگاه تهران به نشانه تشکر از آوازی که استاد شجریان از مثنوی خواندند نشانی را اعطا کردید در ترکیه هم خوانندگانی هستند که مثنوی را به آواز بخوانند؟

نه خیر به این سبک نداریم و از این که دیشب استاد شجریان بدون آمادگی قبلی از حضرت پیر خواندند بسیار سپاسگزارم .

● اگر بخواهید به حضرت مولانا نزدیک شوید چه کار می‌کنید؟

طبیعی است ما مثل شما آواز نداریم. اما من اول از همه به حضور پیر می‌رسم. کل خانواده ما مرتب در قونیه هستند . در آیین‌ها و مراسم سماع که شکل دیگر مثنوی خوانی است شرکت می‌کنیم.

● شما در قونیه زندگی می‌کنید؟

من استانبول زندگی می‌کنم اما قونیه زیاد می‌روم. مادرم می‌گوید آخرسر من در کوچه و پس کوچه‌های قونیه می‌میرم. روحم در قونیه است اما کارهایی در استانبول دارم که باید انجام دهم.

● برای ماندگاری این خاندان دین خودتان را چگونه ادا کردید؟

به نحو دیگری جواب می‌دهم . همین عشقی را که در تهران دیدم. همین محبتی را که در چشمان میزبانانم دیدم این نوید را می‌دهد که ان‌شا‌الله موفق بود ه ایم . اما آرزو می‌کنم در این راه بیشتر خدمتگزار باشیم. این عشقی که در این سه روز دیدم به خاطر من نبوده به خاطر خونی است که از حضرت مولانا در خون ما جاری است .

● خانه‌تان مثل این خانه پر از عکس‌های سماع و حضرت مولاناست؟

بله طبیعی است که در منزل ما خط‌ها و تابلوها و سماع‌ها است.

● خط‌ها به فارسی است‌؟

بله اما برای من ظاهر مهم نیست و شکل مهم نیست. اما آن معنویت و قلب و هسته درونی برای من خیلی مهم‌تر است.

● شغل شما چیست‌؟

من قبلا در جایی که خودم درس خواندم در قسمت اداری‌اش کار می‌ کردم و الان قائم مقام بنیاد بین‌المللی حضرت مولانا هستم که با کل دنیا در ارتباطند. این مرکز ریاستش با برادرم است و من معاون ایشان هستم. در دانشگاه قونیه هم سخنگوی مرکز پژوهشی مولانا هستم.

● خاندان شما همه در کار بنیاد و در اشاعه طریقت حضرت مولانا هستند؟

بله به دلیل این که ما از این مرکز هیچ عایدی نداریم. این مرکز برای مردم دنیا خدمت می‌کند. خانواده ما مثل دیگران کارهای دیگری را انجام می‌دهند.

● آدم‌های زیادی هستند در ترکیه که مولانا را بشناسند و در طریقت ایشان باشند؟

بله. البته‌ همانطور که حضرت مولانا گفتند هرکسی به قدر تشنگی‌اش یار من می‌شود. من این را فقط در ترکیه و در ایران ندیدم. من این را در سیاتل، در اندونزی، در جزایر‌ هاوایی و در خیلی از جاها که رفتم دیدم. و ان‌شا‌الله هر روز این عشق بیشتر شود.

● تاثیر حضرت روی زندگی تان چه بوده است؟

هرچه در حضرت حق است در انسان هم هست و مهمترین آموزه من از مولانا این است که خودم را دوست داشته باشم زیبایی‌ها را دوست داشته باشم و سعی کنم زیبایی‌ها را ببینم.

انسان وقتی خودش را دوست داشته باشد با درون خودش آشتی کند زیبایی‌ها را می‌ببیند و با همه در آشتی می‌شود. خواسته حضرت مولانا آرامش، عشق و صلح کل است و فکر می‌کنم دنیای الان تشنه چنین معرفتی است.

به جرات   میتوان گفت هم میهن یکی از بهترین روزنامه هایی بود که در ایران به فعالیت میپرداختند و در اکثر شماره هایش خبر ها و مقالاتی از مولانا وجود داشت . اما افراد راست گرای تندروو وجود این روزنامه در عرصه فرهنگی ایران را خطر بزرگی برای خود میدانستند و از اول به فکر بهانه بودند تا روزنامه ای دیگر از روزنامه های خوب ایران را توقیف کنند. که در نهایت موفق به این کار شدند.

گویا توقیف این روزنامه پایان این کودتای فرهنگی نیست و دولت و و عده ای در قوه قضاییه در صدد ریشه کن کردن اعتماد ملی هم هستند.

به همین علت مجلس اعتراضی هم به دلیل واقعه تاسف بار هجدهم تیر ماه و هم بدلیل آغاز دوباره  فعالیت ها ی  ضد فرهنگی در روز هجدهم تیر ماه در روبه روی دانشگاه تهران برگزار میگردد. افرادی که مایلند در این مراسم شرکت کنند ساعت هفت صبح در خیابان انقلاب روبه روی دانشگاه تهران حاضر باشند

توجه:قونیه هیچ مسئولیتی در صورت بروز مشکل و درگیری در هجدهم تیر هشتاد و شش نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:19  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ادعامان میشود مولانا برای ماست و بس اما هیچ از سماع و مولانا نمیدانیم  اگر فردی هم مثل سروش پیدا شود برنامه مولانا در صدا و سیما بگذارد برنامه اش را توقیف میکنیم فردی مثل مشایی میرود ترکیه به جای رفتن به مراسم رقص سماع سر از مراسم رقص دیگر (منظور از دیگر بیان نشود بهتر است) در میآورد.کارگردانان ایران به جای اینکه به فرهنگ ایران بپردازند فیلم بی محتوایی مانند پارک وی میسازند.  حالا آنقدر معتل کردیم که یک با معرفت فارسی زبان تاجیک پیدا شده فیلمی از زندگی مولا را بسازد متن کامل خبر که از سایت ویژه بزرگداشت مولانا گرفته شده را مشاهده فر مایید:

فیلم سازان تاجیکستان کار ساخت فیلمی درباره زندگی مولانا "جلال‌الدین - بلخی" با نام "جلال دولت عشق " را آغاز کردند.

"گل اندام محبت آوا" رییس شرکت " تاجیک فیلم" روز سه شنبه با اعلام این مطلب به ایرنا در شهر دوشنبه گفت: این فیلم در دو بخش با شرکت هنرمندان سینما و تئاتر تاجیکستان در منطقه ورزاب این کشور ساخته می‌شود.

وی افزود: فیلمنامه جلال دولت عشق برگرفته از آثار "صفرمحمدایوبی" شاعر و رمان نویس تاجیک است و "باباجان حسن ف" و "هاشم گدایف" دو هنرمند شناخته تئاتر و سینمای تاجیکستان به ترتیب نقش مولانا و پدر وی را بازی می‌کنند.

فیلم جلال دولت عشق بخشی از برنامه فرهنگی تاجیکستان است که به مناسبت هشتصدمین سالگر تولد مولانا جلال‌الدین بلخی انجام می‌شود.

هشتصدمین سالگرد تولد مولانا با کمک "یونسکو" و سازمان ملل متحد اوایل پاییز امسال با برگزاری همایش‌های علمی و فرهنگی در تاجیکستان، ایران، افغانستان و ترکیه تجلیل می‌شود.

تاجیکها به مولانا جلال‌الدین بلخی ارادت خاصی دارند و اشعار این عارف و شاعر بزرگ فارسی گوی را در بیشتر ترانه‌ها و آیین‌های خود می‌سرایند.

اما خبر دیگر از همین سایت که ساختن فیلمی ایتالیایی در باره زندگانی مولاناست :

«آلبرتو روندالی» فیلم‌ساز ایتالیایی قصد دارد با هدف پیوند دادن شرق و غرب، فیلمی درباره تفکرات مولانا جلال‌الدین، شاعر بزرگ ایرانی بسازد.

به گزارش ایسنا، روندالی که فیلم سال 2001 او به نام ««درویش»، فیلم افتتاحیه‌ جشنواره فیلم آسکین در قونیه بود، بار دیگر تصمیم دارد با سفر به این شهر، فیلمی در رابطه با مولانا جلال‌الدین، شاعر پارسی‌گوی ایرانی بسازد.

به گزارش روزنامه «زمان تودی»، این فیلم‌ساز ایتالیایی درباره کشورهایی که در جنگ با یکدیگر هستند، گفت: «آنها تفکر و نگاه مولانا را نمی‌فهمند. غرب و شرق همچنان در حال فاصله گرفتن از یکدیگر هستند و من قصد دارم با ساخت فیلمی درباره مولانا، به درک بهتر غرب و شرق از یکدیگر کمک کنم.»

وی همچنین افزود: «به محض آنکه تهیه‌کننده‌ای را برای این فیلم پیدا کنم، ساخت آن را شروع خواهم کرد و در این میان با همکارانم از ترکیه و دیگر کشورها نیز همکاری می‌کنم.»

روندالی که اعتراف کرده تحت تاثیر فضای حس‌آمیز قونیه قرار گرفته، اظهار کرد: «نوع تفکر مولانا، انقلابی و ریشه‌ای است . پیامی که او انتقال می‌دهد، بسیار مهم است.» وی به نام فیلم و زمان ساخت آن اشاره نکرده است

گوش كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 20:46  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آهنگ ای عاشقان خواننده: محمد اصفهانی

شاعر مولانا جلال ال الدین محمدبن محمدبن حسین بلخی ـ دیوان کبیر (شمس)

اندازه فایل: 5.30 ‏م ب

رمز عبور:۵۵۷۷۹۲۱۵

برای دانلود ای عاشقان کلیک کنید

آهنگ رو سر بنه به بالین خواننده : علیرضا عصار

شاعر مولانا جلال الدین

اندازه فایل: 4.55 ‏م ب

رمز عبور:۶۶۲۳۹۳۸۷

برای دانلود رو سر بنه به بالین کلیک کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 9:9  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خانم "لينا مستاكيدو" نويسنده و محقق يوناني و مترجم مثنوي مولوي در حاشيه مراسم بزرگداشت هشتصدمين سالگرد تولد مولانا جلال‌الدين مولوي، روز دوشنبه به ايرنا در آتن گفت: مثنوي مولوي را به دقت و با علاقه خاصي مورد مطالعه قرار داده‌ام و معتقدم كه اين شاعر و عارف بزرگ ايراني راه درست زندگي كردن را به انسانها آموخته است.



وي افزود: مولانا يكي از شخصيت‌هاي برجسته درتاريخ جهان است كه از طريق مذهب، فلسفه و ديگر علوم، خدمات ارزنده‌اي را به جهان عرضه نموده است و محور اصلي رهنمودها و آموزه‌هاي وي، زندگي مسالمت آميز پيروان اديان الهي مي باشد.

مراسم بزرگداشت مولانا جلال‌الدين مولوي بلخي توسط دبيركل ارتباطات و اطلاع رساني به منظور بزرگداشت هشتصدمين سالگرد تولد مولوي در محل سالن آمفي تئاتر وزارت مطبوعات يونان برگزار شده است.

خانم مستاكيدو به‌عنوان مترجم مثنوي مولوي به زبان يوناني كه به تازگي منتشر شده است، به عنوان سخنران اصلي اين همايش در سخناني با اشاره به شخصيت مولانا گفت: اين شخصيت بزرگ و عارف ايراني در طول عمر خود با شخصيت- هاي مذاهب اديان الهي به بحث و تبادل نظر مي‌پرداخته و اين نشان مي‌دهد كه اين زاهد بزرگ درجهت ايجاد برادري و اخوت و زندگي مسالمت آميز بين پيروان اديان الهي گام بر مي‌داشته است.

وي در ادامه با اشاره به شخصيت علمي اين عارف بزرگ، گفت: مولانا شاگرد شمس تبريزي بوده است كه يكي از فيلسوفان مهم شرق مي‌باشد و به اين ترتيب زمينه براي رشد مولانا از ارتباط با وي فراهم آمد.

اين نويسنده يوناني در ادامه، گفت: مولانا تمام اشعار خود را به زبان فارسي سروده است و در ايراني بودن وي شكي باقي نيست، گرچه ايشان به علت وسيع بودن ابعاد علمي‌اش به زبانهاي مختلف و از جمله يوناني آشنايي داشته و به همين دليل، بعضي اوقات كلمات يوناني در اشعار وي نيز مشاهده مي‌شود.

در اين همايش علاوه بر حضور شخصيت‌هاي علمي و ديگر اقشار مردمي، تعداد زيادي از خبرنگاران نيز حضور داشتند.

در خلال اين همايش "استليوس دريواس" هنرپيشه معروف يوناني، اشعاري از مثنوي مولوي را به زبان يوناني دكلمه كرد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:16  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دبیرکل سازمان ملل‌, ترویج افکار مولا‌نا را در جهان امروز ضروری دانست .

 
بان کی مون در مراسم گرامیداشت هشتصمین سالگرد تولد مولا‌نا جلا‌ل‌الدین بلخی گفت: صلح و آرامش و گفتگوی تمدنها, مفاهیمی است که در اشعار مولوی نهفته است و جامعه جهانی باید آن را به عنوان الگوی رفتاری خود قرار دهد.

دبیرکل سازمان ملل تصریح کرد: یاد این شاعر بزرگ می‌تواند به پیشبرد ایده اتحاد تمدنها در سازمان ملل کمک کند.

بان گفت: شعر رومی به یک دوره تعلق ندارد, ولی جشن این شعر درسازمان ملل ,در دوره‌ای کاملا مناسب انجام می‌شود.

دبیرکل سازمان ملل گفت:این یادبود, توجه ما را به نیاز فوری برای اقدام نزدیک‌کردن مردم با زمینه‌های مختلف جلب می‌کند, تا فلسفه جهانی مولوی را بکاربگیریم و چنین نشستهایی به تلا‌شهای سازمان ملل برای ترویج فرهنگ صلح ازطریق اتحاد تمدنها کمک می‌کند.

جمهوری اسلا‌می ایران‌,افغانستان وترکیه‌, در گامی مشترک , مراسم‌گرامیداشت هشتصدمین سالگرد تولد مولا‌نا جلا‌ل‌الدین محمد بلخی را در سازمان‌ملل برگزار کردند .
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:2  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
موزه بریتانیا با همکاری بنیاد میراث فرهنگی ایران در لندن همایش واژه های عجیب مهارت شعری مولانا جلال الدین رومی را برگزار میکند . این همایش به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا و با تمرکز بر ریشه های شعری کیفیت و تاثیر اشعار این شاعر را این شاعر و عارف بزرگ ایرانی برگزار میشود .

روسای این همایش عبارتند از دکتر لیلی چند روف و دکتر شیلا کنبی پرفسور فاطمه کشاورز و همچنین دکتر لیلی انور چندروف و دکتر شیلا کنبی و پروفسور کشاورز و فرانکین لوئیس  دکتر پیر لوری و آلن وی ویلیامز کمیته برگزار کننده را تشکیل میدهند . این همایش به منظور بررسی جنبه های ادبی آثار مولانا برگزار میشود که تا کنون جز ترجمه گسترده و ستایش از آنها اقدام دیگری در جهان در بارشان صورت نگرفته است. همچنین روز سیزدهم ژوئن برنامه خواندن منتخبی از اشعار دیوان شمس و قصه هایی از مثنوی توسط منوچهر انور به دو زبان فارسی و انگلیسی همراه با اجرای موسیقی ترتیب داده شده است که پس از برنامه پذیرایی همایش برگزار میشود . گزیده ای از مقالاتی که د این همایش ارائه میشود به صورت کتابی یک جلدی با ویرایش لیلی انور چندروف فاطمه کشاورز و آلن وی ویلیامز منتشر خواهد شد. این همایش از روز سیزده تا ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۷در مرکز آموزشی کلور موزه موزه بریتانیا واقع در لندن برگزار میشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 19:50  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله‌ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پرده‌هااش پرده‌های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی کی دید
همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

ممنون از اينكه به وبلاگ تشريف آورديد ممنون ميشوم اگر نظر دهيد تا از نظراتتان استفاده كنم.





نوشته های پیشین
خرداد 1387
دی 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
زندگي مولانا
سماع
قمار عاشقي
اخبار مولانا
عكس قونيه
فیه ما فیه
شرح غزل
تفسیر مثنوی
محققان مولانا
مولانا و ائمه
مولانا در نظر بزرگان
English language
زبان تركي استامبولي
پیوندها
صوفیانه ها
شرح عشق(تفسیر مثنوی مولوی)
بیابان را سراسر مه گرفته
شمس پرنده
پامپیاد آریانیسم
سايت تصوف ايران
خمر كهن
دوستان مولانا
مركز گسترش انديشه و قرهنگ مولانا
سايت ويژه سال مولانا
هفت سنگ
هم میهن
الشيعه
سيد محمد خاتمي
فرهنگسرا
ادبيات و فرهنگ
تقريب
امام خميني
آيت الله منتظري
آيت الله خامنه اي
وبلاگ طرفداران اكبر گنجي
دكتر سروش
عرفان شمس
اخبار مولانا
مريد مولانا
مولوي
طريقت مولانا
مولانا عارف كبير
اشرف مخلوقات
شايد اين جمعه بيايد...
طلوع ماه وصال
alien
گل نرگس
درمان یا عرفان
و اما عشق
لینکستان
يادداشت هاي يك طرفدار خاتمي
وبلاگ ساعي
الهي نامه
مرا ديگر نباشد هوس قمار ديگر...
اين الطالب بدم المقتول بكربلا
ماه معين
مصطفي معين
مهاجراني
مولانا موزيك(در حال تكميل)
خانم كديور
شعر خوبان
در گلستانه(طنز سياسي)
وبلاگ ادبي(اشعار شخصي)
كوچ
نيمه تاريكي ماه
پشت اين پنجره ها
مزار سلطاني
وبلاگ هاي بروز شده
اشعار عرفاني و نصايح
غروب سحر
عاشقانه عارفانه
كلام دوست
با تو بودن از تو نوشتن ارزوي من است
تازه هاي ادبي
كاروان شعر و موسيقي
سو شيلغا
آدالار
دهيو
پند نامه
بخت خواب آلود من بيدار خواهد شد مگر
گالري قالب وبلاگ(محمد احمديان طراح قالب مولانا)
خسته از دنیا
گمگشته دل
با کریمان کارها دشوار نیست.
هنر نزد ایرانیان است و بس
یاران باران یاران خاتمی
کشکول
سید مصطفی تاج زاده
دکتر احسان شریعتی
پایگاه اطلاع رسانی نوروز(حزب مشارکت)
محمد علی ابطحی
آینه جادو(سید ابولفضل محمدی)
هشت
رادیو زمانه
دانشگاه فنی تبریز
شیشه
من نوشت
طراوت
ابهام
صبحانه
هودر
بالاترین
بلاگ نیوز
عکسهای من (قونیه)
دوباره نو
کجایید ای شهیدان خدایی(حاج وحید نادری)
ستاد انتخاباتي اصلاحات
ستاد انتخاباتي اصلاح طلبان
ستاد انتخاباتي اعتماد ملي
بنياد باران
نقطه سر خط
حاجی واشنگتن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 


لينکستان دات کام