![]() |
![]() |
|
| تصوف*مولانا* شمس تبريزي*سماع*قمار عاشقانه*اخبار مولانا*عكس قونيه |
|
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیراست مرا زهره تابنده شدم گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای ر فتم و سر مست شدم در طرب آکنده شدم گفت که تو کشته نه ای درطرب آغشته نه ای پیش رخ زنده کنش کشته افکنده شدم گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم وزهمه بر کنده شدم گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم گفت که با بال و پری من پرو بالت ندهم در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم گفت مرا دولت نو را مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن وباشنده شدم چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر بنده و خر بنده شدم شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کامد او در برمن با وی ماننده شدم شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم گز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم زهره بدم ماه شدم چرخ دو صدتاه شدم یوسف بدم زکنون یوسف زاینده شدم از توام ای شهر قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم باش چو شطرنج جوان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جوان فرخ و فرخنده شدم این غزل بدون شبه حکایت میکند از اولین برخورد مولانا با شمس تبریزی در ۳۸ سالگی داشته است داستان های زیادی در مورد این برخورد مولانا آمده است اما هیچکدام به خوبی و به گویایی این غزل که در دیوان شمس تبریزی آمده است نیستنتد در مثنوی هم مولانا این قدر راز گشایی نکرده است و این همه صراحت به خرج نداده و اثاثا در مثنوی وقتی به شمس میرسد همیشه دم بر میکشد فتنه و آشوب و خونریزی مجو بیش از این از شمس تبریزی مگو در دیوان مثنوی مولانا این چنین سخن میگوید به استانه حکایت میرسد اما در همان جا توقف میکند و گامی پیشتر نمیرود اما در دیوان شمس مولانا بسی پیش از این گام بر میدارد این غزل را شاید بتوان غزلی دانست که در مقام بیان اولین دیدار شمس و مولانا و تقاضاهایی که شمس از مولانا پاسخهایی که روح بزرگ مولانا آن معلم شیخی داده است و نتیجه ای که حاصل شده است مولانا در این غزل همه اینها را به وضوح بر ما بیان میکند اولا حاصل این برخورد را در بیت اول به دست میدهد که مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم مرده یی را او زنده کرد گریه یی را شمس بدل به خنده کرد یک فانی را بدل به دولت پاینده کرد از این بهتر نمی توان سخن گفت از این بهتر نمیتوان از معلم و مرشد خود تقدیر کرد و از روش او تحلیلی بدست آورد مولانا تقابل زیبایی را با قبل از ملاقتش با شمس و بعد از ملاقاتش با شمس بیان کرد قبل از او گریه بود ماتم بود مرگ اندیش بود ملول بود دلتنگ از دنیا بود طالب رفتن بود کم حوصله بود حزین بود اما بعد از آمدن شمس همه اینها بدل به ضد آن شد حیات را عالم را با تمام بزرگی آنها به کام کشید آنهارا بلعید و حنوتش نمود همه چیز را زیر پا نهاد و از این طریق سوزی باقی نمانده بود که او را در کام بکشد چیزی نمانده بود که او را بفشرد او همه چیز را در مشت خود و در قبضه خود میفشرد لذا با چه خنده شده بود شکوف ها بود از عمق جان خود قهقهه میزد دیوان مولانا(دیوان شمس) شاد ترین دیوانی است که ما در زبان فارسی پیدا میکنیم کما اینکه حماسی ترین دیوانی است که ما در زبان فارسی میتوانیم پیدا کنیم آمیختگی عرفان عرفان و حماسه از غریب ترین آمیختگیهایی است که ما در دیوان شمس پیدا میکنیم مولانا جلوتر میرود و بیان میکند که به دلیل عاشقی چشم او سیر است گرسنه نیست هیچ چیزی را نمیخواهد و بزرگترین لقمه ها را در جهان سیر ترین خوراک ها را خوده است و طالب و مایل به هیچ چیز دیگری نیست عشق معشوق چنان او را پر کرده که جای خالی در وجود او نمانده است: دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا پس از آنست که گفتگوهای مولانا با شمس تبریز آغاز میشود شمس الدین در یک کلام از مولانا میخواهد که هر چه از جنس تعلقات دارد فرو ریزد شمس به خوبی میدانست مولانا یک معلم است یک مفتی است یک مدرس است یک خطیب است یک واعظ است یک شخصیت محترم و محبوب نزد شاگردان و دوستان است عالم است به علم خود به معلو مات خود تعلق دارد علاقه دارد و درست بر روی همینها انگشت نهاد اگر بخواهیم به زبان قرآنی سخن بگوییم شمس الدین از این آیه مبارکه پیروی کرد که "رنل تنالل بر وحتی تنفقو ا مما تحبون " به نیکی و کمال نمیرسید مگر از آنچه دوست دارید دست بکشید و بگذرید و شمس الدین مولانا را به چنین گذشتی به چنین فداکاری دعوت کرد و البته مولانا آماده بود همه چیز را با او صریحا و بی پرده در میان گذاشت گفت دیوانه نیستی سرمست نیستی گشته نیستی در طرب آغشته نیستی زیرککی مست خیالی و شکی یعنی به معلومات خودت مغروری با آنها بازی میکنی در آنها گرفتاری شمع شدی قبله این جمع شدی محبوبیت داری شهرت داری احترام داری احتشام داری شیخی و سری پیشرو وراهبری با بال و پری تو گمان میکنی همه چیز را داری محتاج نیستی مستمند نیستی اینها را میگفت و مولانا را ذوب میکرد و مولانا در برابر او به فروتنی پاسخ میداد که هر چه میخواهی میکنم هر چه میکنی فرو میریزم و از آنها در میگذرم گفتم که جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم پس از اینکه همه این مجاهدت ها را مولانا کرد و پس از اینکه از پس همه این امتحانات پیروز مندانه بر آمد آنگاه بود که او خود او فهمید و بیان کرد که تابش جان یافت دلم و اشد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم این موضوع نشان میدهد که این موجود تازه تولد یافته است که دیوان شمس را بوجود آورد کسی که وابسته به هیچ تعلقی نیست و بی هیچ شبه ای شنوده و مخاطب را به این باور میرساند که فرد آزاده ای صاحب این دیوان است همه سخنش از فزایی به گوش میرسد که در این فضا کمترین تاریکی وجد دارد همه قهقهه مستانست همه رهایی است همه پرواز است همه معراج است همه نور و روشنایی است گامهای بلند بر داشتن است ریشخند تمسخر به مرگ زدن است همه رو به حیات آینده وسعت داشتن است یک عشق یک پارچه و زلال است که در اوکمترین نشانی از ملال و فراق دیده نمیشود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:6 توسط عارف زماني |
|
|
از همان ابتدا که مولوی سرودن مثنوی را آغاز کرد و گفت بشنو این نی چونشکایت میکند از جداییها حکایت میکند وصف خود و تصیر خود را باز نمود به ولیق ترین وجهی گفت من چون نیی هستم بر دهان نی زنی اوست که در من میدمد
با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی مرحم این هوش چون بی هوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست نم که مرداندر نایی کرد در خور نای است نه در خور مرگ این تصویر که ما چون نیی هستیم بر لبان خداوند در کلام مولانا و در تجربه های او حاضر است حقیقتا خود را چنین میدید و چنین میافت لذا عجب نبود اگر میگفت از جایی دیگر و کس دیگری در من میدمد و مرا در سخن گفتن وا میدارد باز در مثنوی موارد مختلف اشاره میکند چونکه چاوش میکنم من از رشد او به صد نوعم به گفتن میکشد کس دیگری هست که مرا به گفتن وامیدارد لی تقاضا در درون همچون جنین چون تقاضا میکنی اتمام این سهل گردان ره نما توفیق ده یا تقاضا را بهل از مامنه کسی بود که از درون تقاضا میکرد و بر او فشار میاورد و او را به گفتن وا میداشت و او را خاموش نمی پسندید . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:6 توسط عارف زماني |
|
|
داستاني ا ز مناقب العارفين افلاكي مولانا اختيارالدين امام رحمه الله از حضرت چلبي حسام الدين روايت كرد كه او گفت كه روز آخرين خداوندگار بر سربالين مباركش نشسته بودم و حضرت خداوندگارم و شيخم بر من تكيه كرده بود گفت تشتي پر آب كنيد و بياوريد هردو پاي مبارك را در آنجا كرده دم به دم از آن آب بر سينه مينهاد و بر پيشاني مبارك ميماليد و ميگفت: دوست يك جام پر از زهر بر آورد به پيش زهر چون از كف او بود به شادي خورديم به درون بر فلكيم و به بدن زير زمين به صفت زنده شديم گر چه به صورت مرديم و باز از آن آب بر پيشاني و سينه ميماليد هم چنين در اين حالت بوديم كه گويندگان در آمدند و اين رباعي را آغاز كردند: دل از تو گمان بد برد دور ازتو آن نيز زضعف خود برد دور ازتو تلخي به دهان هر دل صفرايي خود بر تو شكر حسد برد دور از تو و تمامي اصحات يگريستند و فرياد ها ميكردند فرمود آري چنان است كه ياران ميگويند اما چون خانه را خراب ميكنند چه سود ياران مااينجانب ميكشند و حضرت مولانا شمس الدين آن سو ام ميخواند به ناچار رفتني است و گويند حضرت سلطان ولد از خدمت بي حد و رغت بسيار و بي خوابي بغايت ضعيف شده بود دائم نعره ها ميزد و جامه ها را پاره ميكرد و نوحه ها منينمود واصلا نميقنو د همان شب حضرت مولانا فرمود كه بهاء الدين من خوشم برو سري نه و قدري بياساي چون حضرت ولد سر نهاد و روانه شد اين غزل را فرمود و حضرت چلبي مينوشت و اشكهاي خونين ميريخت رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن و غزل آخرين كه فرمودند اينست رو سر بنه به بالين تنها را رها كن ترك من خراب شبگرد مبتلا كن ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن مايي و آب ديده در كنج غم خزيده بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن خيره كشيست ما را دارد دلي چو خارا بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن برشا خوبرويان واجب وفا نباشد اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن درديست غير مردن كانرا دوا نباشد پس من چگونه گويم كين درد رادواكن در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن گر اژدهاست بر ره عشقيست چون زمرد از برق اين زمرد هين دفع اژدها كن بس كن كه بي خدم من من ور تو هنرفزايي تاريخ بو علي گو تنبيه بو علا كن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 3:51 توسط عارف زماني |
|
|
آخرین غزل دیوان شمس تبریزی از زبان مولوی در آخرین روز از زندگانی خویش همان غزل معروف رو سر بنه به بالین است که علاوه بر غمناک بودنش مانند همه غرلهای دیوان شمس شادی مولوی در آخرین لحظات زندگانی خویش و عجله مولوی برای دیدار با معشوق خود را دارد و در آن اشاره به خوابی که دیده میکند و دیدن مردی ریش سفید ی که به احتمال زیاد پیامبر است و.
او همچنین در این غزل به زرد رویی خود اشاره میکند که به دلیل بیماری اثنی عشر بوده. در احوالات مولوی نوشته اند که مولوی به خاطر جنبه عرفانی همیشه چیزهای تلخ در دهانش بوده و به نهمین دلیل به این بیماری دچار شده است. از وبلاگ قونیه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:40 توسط عارف زماني |
|
|
شمس تبريزي شمس الدين محمد پسر علي پسر ملک داد تبريزي از عارفان مشهور قرن هفتم هجري است، که مولانا جلال الدين بلخي مجذوب او شده و بيشتر غزليات خود را بنام وي سروده است. از جزئيات احوالش اطلاعي در دست نيست؛ همين قدر پيداست که از پيشوايان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربايجان و آسياي صغير و از خلفاي رکن الدين سجاسي و پيرو طريقه ضياءالدين ابوالنجيب سهروردي بوده است. برخي ديگر وي را مريد شيخ ابوبکر سلمه باف تبريزي و بعضي مريد باباکمال خجندي دانسته اند. در هر حال سفر بسيار کرده و هميشه نمد سياه مي پوشيده و همه جا در کاروانسرا فرود مي آمد و در بغداد با اوحدالدين کرماني و نيز با فخر الدين عراقي ديدار کرده است. در سال 642 هجري وارد قونيه شده و در خانه شکرريزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال الدين که فقيه و مفتي شهر بوده به ديدار وي رسيده و مجذوب او شد. در سال 645 هجري شبي که با مولانا خلوت کرده بود، کسي به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا براي کشتن مي خواهند؛ و چون بيرون رفت، هفت تن که در کمين ايستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وي چنان نعره زد که آن هفت تن بي هوش شدند و يکي از ايشان علاءالدين محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس الدين جز چند قطره خون اثري نيافتند و از آن روز ديگر ناپديد شد. درباره ناپديد شدن وي توجيهات ديگر هم کرده اند. به گفته فريدون سپهسالار، شمس تبريزي جامه بازرگانان مي پوشيد و در هر شهري که وارد مي شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل مي کرد و قفل بزرگي بر در حجره ميزد، چنانکه گويي کالاي گرانبهايي در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصير پاره اي بيش نبود. روزگار خود را به رياضت و جهانگردي مي گذاشت. گاهي در يکي از شهرها به مکتبداري مي پرداخت و زماني ديگر شلوار بند ميبافت و از درآمد آن زندگي ميکرد. ورود شمس به قونيه و ملاقاتش با مولانا طوفاني را در محيط آرام اين شهر و به ويژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگيخت. مولانا فرزند سلطان العلماست، مفتي شهر است، سجاده نشين باوقاري است، شاگردان و مريدان دارد، جامه فقيهانه ميپوشد و به گفته سپهسالار (به طريقه و سيرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدين الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محيط قونيه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اينهمه چنان مفتون اين درويش بي نام و نشان ميگردد که سر از پاي نمي شناسد. تأثير شمس بر مولانا چنان بود که در مدتي کوتاه از فقيهي با تمکين، عاشقي شوريده ساخت. اين پير مرموز گمنام دل فرزند سلطان العلما را بر درس و بحث و علم رسمي سرد گردانيد و او را از مسند تدريس و منبر وعظ فرو کشيد و در حلقه رقص و سماع کشانيد. چنانکه خود گويد: در دست هميشه مصحفم بود در عشق گرفته ام چغانه اندر دهني که بود تسبيح شعر است و دوبيتي و ترانه حالا ديگر شيخ علامه چون طفلي نوآموز در محضر اين پير مرموز زانو مي زند (زن خود را که از جبرئيلش غيرت آيد که در او نگرد محرم کرده، و پيش من همچنين نشسته که پسر پيش پدر نشيند، تا پاره ايش نان بدهد) و چنين بود که مريدان سلطان العلما سخت برآشفته و عوام و خواص شهر سر برداشتند. کار بدگوئي و زخم زبان و مخالفت در اندک زماني به ناسزا راني و دشمني و کينه و عناد علني انجاميد و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند. شمس تبريزي چون عرصه را بر خود تنگ يافت، بناگاه قونيه را ترک گفت و مولانا را در آتش بيقراري نشاند. چند گاهي خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است، تا نامه اي از او رسيد و معلوم شد که به نواحي شام رفته است. با وصول نامه شمس، مولانا را دل رميده به جاي باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشيد. نامه اي منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغي پول و استدعاي بازگشت شمس به دمشق فرستاد. پس از سفر قهر آميز شمس افسردگي خاطر و ملال عميق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگين و پشيمان ساخت. مريدان ساده دل که تکيه گاه روحي خود را از دست داده بودند، زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس ديگر بار به قونيه باز آيد از خدمت او کوتاهي ننمايند و زبان از تشنيع و تعرض بربندند. براستي هم پس از بازگشت شمس به قونيه منکران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذيرفت. محفل مولانا شور و حالي تازه يافت و گرم شد. مولانا در اين باره سروده است: شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد وآن سيـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمـد امــروز بــه از ديـنـه، اي مــونــس ديــــريـنـه دي مست بدان بودم، کز وي خبرم آمد آن کس که همي جستم دي من بچراغ او را امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهگـذرم آمـد از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـيـات آمـد وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد امـروز سـلـيـمـانــم، کــانـگـشـتـريـم دادي زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فرق سرم آمـــد پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان ديري نپائيد و موج مخالفت با او بار ديگر بالا گرفت. تشنيع و بدگوئي و زخم زبان چندان شد که شمس اين بار بي خبر از همه قونيه را ترک کرد و ناپديد شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از ميان همه) چنانکه ديگر از او خبري خبري نيامد. اندوه و بيقراري مولانا از فراق شمس اين بار شديدتر بود. چنانکه سلطان ولد گويد: بانگ و افغان او به عرش رسيد ناله اش را بزرگ و خرد شنيد منتهي در سفر اول شمس غم دوري مولانا را به سکوت و عزلت فرا مي خواند، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گفت و روي از همگان درهم کشيد. ليکن در سفر دوم مولانا درست معکوس آن حال را داشت؛ آن بار چون کوه به هنگام نزول شب، سرد و تنها و سنگين و دژم و خاموش بود، و اين بار چون سيلاب بهاري خروشان و دمان و پر غريو و فرياد گرديد. مولانا که خيال مي کرد شمس اين بار نيز به جانب دمشق رفته است، دوباره در طلب او به شام رفت؛ ليکن هر چه بيشتر جست، نشان او کمتر يافت و به هر جا که ميرفت و هر کس را که مي ديد سراغ شمس ميگرفت. غزليات اين دوره از زندگي مولانا از طوفان درد و شيدائي غريبي که در جان او بود حکايت مي کند. ميخائيل اي. زند درباره هم جاني شمس تبريزي و مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين اظهار نظر مي کند: « بطور کلي علت اينکه مولوي ديوان خود و تک تک اشعار آن را نه بنام خود، بل به نام شمس تبريزي کرد، نه استفاده از آن به عنوان ابزار شعري و نه احترام ياد رفيق گمگشته را ملحوظ کرده بود. شاعر که رفيق جانان را در عالم کبير دنياي مادري گم کرده بود، وي در عالم صغير روح خويشتن مي يابد. و مرشدي را که رومي بدين طريق در اندرون خويش مي يابد، بر وي سرود ميخواند و شاعر تنها نقش يک راوي را رعايت مي کند. لکن از آنجا که اين اشعار در روح او زاده شده اند، پس در عين حال اشعار خود او هستند. بدين طريق جلال الدين رومي در عين حال هم شمس تبريزي است که سخنانش از زبان وي بيرون مي آيد و هم شمس تبريزي نيست. و شمس ذهنيت شعر است، آفريننده شعر است، قهرمان تغزلي اين اشعار است، و در عين حال در سطح اول، سطح تغزلي عاشقانه که در اينجا به طور کنايي پيچيده شده است، عينيت آن نيز بشمار ميرود. تمايل جلال الدين به سوي وحدت مطلق است. لکن شمس تبريزي به درک حقيقت آسماني نايل آمده بود، در آن محو شده بود، و بخشي از آن گرديد بود. بدين ترتيب نخستين سطح ادراک که در شعر صوفيانه معمولا به وسيله يک تعبير ثنوي از سطح دوم جدا ميشود، در اينجا به طور ديالکتيکي به سطح دوم تعالي مي يابد. در هر حال زندگاني شمس تبريزي بسيار تاريک است. برخي ناپديد شدن وي را در سال 643 هجري دانسته اند و برخي درگذشت او را در سال 672 هجري ثبت کرده اند و نوشته اند که در خوي مدفون شده است. (لازم به توضيخ است: نگارنده (رفيع) در سفري که به سال 1366 خورشيدي به قونيه کردم، آرامگاهي مجلل در شهر قونيه ترکيه بنام آرامگاه شمس تبريزي مشاهده نمودم). اين عارف کم نظير ايراني يکي از آزاد انديشان جهان است که بشريت به وجودش فخر خواهد کرد. مجموعه تقريرات و ملفوظات وي بنام مقالات موجود است که مريدانش آن را جمع کرده اند. از جمله گفته است: « اين مردمان را حق است که با سخن من الف ندارند، همه سخنم به وجه کبريا مي آيد، همه دعوي مي نمايد. قرآن و سخن محمد همه به وجه نياز آمده است، لاجرم همه معني مي نمايد. سخني ميشنوند، نه در طريق طلب و نه در نياز، از بلندي به مثابه اي که بر مي نگري کلاه مي افتد. اما اين تکبر در حق خدا هيچ عيب نيست، و اگر عيب کنند، چنانست که گويند خدا متکبرست، راست گويند و چه عيب باشد؟ از سایت فرهنگسرا مدیر وبلاگ قونیه قصد دارد تا در آینده نزدیک مطالبی از فیه مافیه دیوان شمس و مثنوی معنوی در این وبلاگ قرار دهد. هم چنين مطالب از دکتر عبدالکریم سروش و دكتر الهي قمشه اي و استاد محمد علي موحد دكتر شميسا و اساتيد ديگر درباره مولانا و آثارش و مطالبي در باره تصوف قرار داده شود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:31 توسط عارف زماني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام ممنون از اينكه به وبلاگ تشريف آورديد ممنون ميشوم اگر نظر دهيد تا از نظراتتان استفاده كنم. |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 دی 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگي مولانا سماع قمار عاشقي اخبار مولانا عكس قونيه فیه ما فیه شرح غزل تفسیر مثنوی محققان مولانا مولانا و ائمه مولانا در نظر بزرگان English language زبان تركي استامبولي |
|
RSS
|