![]() |
![]() |
|
| تصوف*مولانا* شمس تبريزي*سماع*قمار عاشقانه*اخبار مولانا*عكس قونيه |
|
لحظه هامان همه خشك همه پوچ وهمه بي ارزش بود شبهامان همه تاريك وبلند روز هامان ابري نه آفتابي و نه باراني و برفي چه كنم دلتنگم شب سياه است و بلند آمد آن روز بزرگ آمد آن مرد بزرگ آمد آن ازادي آمد با عبايي شكلاتي بر دوش خنده اي بر لب داشت عينكي برچشم آمد آن مرد آمد چشمهمان پر اشك اشك شادي بود دومين روز قشنگ خرداد فصل سوم زبهار باز كن پنجره ها آفتاب آمده است آفتاب امده اين خانه دگرگون سازد مردي از فصل بهار آمده است مردي از بهر كوير آمده است باز كن در را بازكن كوله بارش پر پر پر از آزادي مردم سالاري آمده تا كه بماند اينجا آمده خانه خراب را همه آباد كند مردماشان همه آزاد كند شاد كند يا علي ميگويد آغاز ... عارف زماني
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:48 توسط عارف زماني |
|
|
خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟ نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى ليله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود تا چه ديدى كه چنين مستى و پرشور و شرارى شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست از نگاه و نفست حق به طرف آمده، آرى به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم كيميايى است سعادت ز فتوحات تو جارى اى غزلواره پايانى ديوان نبوت حجت بالغه شاعرى حضرت بارى دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى رحمتى! سينه آبستن ابرى كه ببارى شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنانى كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى مژده يى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى يوسفستان جمالى هنرستان خيالى شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى بال در بال ملائك به تماشاى رسولان طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى بر چنان خوان كريمى و چنان خيل كبارى ميهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى در تماشاگه رازى و تماشاگر يارى با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى تو بر اركان شريعت نزدى سقف معيشت سير چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى به خدايى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد كه حريفان قلم را به فقيهان نسپارى...اسفند ۸۴ abdokarim soroosh هنگامیکه این شعر در شبکه سوم تلویزیون توسط امیر حسین مدرس در برنامه کوله پشتی در تولد پیامبر در سال 1386 خوانده شد به رسم همیشگی صداوسیما از شاعر آن نامی برده نشد اما درست شش ماه بعد و در نزدیکی رحلت (به تعبیری شهادت) پیامبر و البته انتخابات مجلس شاعر این اثر مورد حمله و تهاجم در صدا و سیما و روزنامه ها قرار گرفت و راهپیمایی های مختلفی در شهر های مختلف بر علیه دکتر سروش روشنفکر و مصحح مثنوی مولوی توسط عوام شکل گرفت در مساجد مرگ بر سروش گفتند آیت الله نوری همدانی او را فرج دباق بی سواد بدتر از سلمان رشدی خواند و وبلاگ ها ی بسیجی او را احمق قلمداد کردند و انگ توهین و هتک حرمت به پیامبر را بر او وارد کردند . مجید مجیدی به طور شدید به او حمله کرد و اورا کافر به ظاهر روشنفکر خواند اما چرا؟ دلیلش روشن است در نزدیکی انتخابات متحجران اصولگرا همه کار کردند تا اندک به ظاهر اصلاح طلبان را از صحنه انتخابات حذف کنند یکی از آنها به مسجد رفتد و در نقش آژیتاتوری قوی به مردم گفت کافری به نام سروش بار دیگر به پیامبر توهین کرده و اصلاح طلبان همچنان از او حمایت میکنند حالا شما میخواهید به طرفداران این کافر رای دهید . او بدون هیچ سندی شروع به گفتن بخشی از حرهایی که دکتر سروش نگفته کرد: این آقای کافر گفته که قرآن کتاب شعر محمد است و کلام خدا نیست او گفته محمد مانند شاعران ژولیده است او گفته محمد درروغ میگوید که که این کتاب از آن خداست و محمد دروغگوست او قبلا هم به ائمه توهین های شدید وارد کرده اما به قول آقای مجیدی ما غفلت کردیم و ساکت ماندیم و هیچ نگفتیم تا فاجعه به این حد برسد.آیا محمد دروغگوست آیا او شاعر ژولیده ای بیش نیست آیا قرآن ...استغرالله(مردم گریه میککند)خدایا این فرد و طرفدارانش را از زمین محو کن(مردم آمین میگویند)... با مقایسه این مطلب که روحانی اصولگرای مسجد در رحلت پیامبر گفته و حرف های مجیدی با حرف های سروش میفهمیم این گفته ها چقدر با هم مغایر است و حرفهای سروش تحریف شده و تحریف شده اش توسط این افراد به مردم گفته شده و مردم را خشمگین و متحرک بر علیه این انسان میکند. البته این تحریف ابتدا به دست رسانه هلندی صورت گرفت که این آقایان آن را کامل کرده به خورد عوام دادند. تاریخ همیشه شاهد تکفیر روشنفکرانی که بافنده جامه ی تقوا بر اندام زورند توسط توسط تاریک فکرانی که کباده مذهب و روحانیت میکشند که البته سوفیست و سفسطه گران خوبی هم هستندبوده. انستیتوسیون ها همواره با استفاده از قدرتشان و نفوشان در بین مردم موومان های روشنفکری را سرکوب کرده و دلیل قانع کننده ای به مردم نشان داده اند.(انگشت در دهان کردن وشیعی جستن و کشتن شیعه توسط سلطان محمود چون آن زمان شیعه یک نهضت روشنفکرانه بوده و ریشه کن کردن نهضت روشنفکرانه حسین و نزدیک تر حمله های روحانیون وابسته به شاه به شریعتی و مطهری و نهضت آزادی) و گاهی مثل حالا خود در پشت پرده دست به کار شده به عنوان آژیتاتوری قوی مردم را تحریک و مقابل روشنفکران قرار داده اند و چه کارگردانان بزرگی ! انستیتوسیون بیشتر نگران از این نهضت های روشنفکریست تا نهضت های عوام و مردمی زیرا آنان مردم را آگاه میکنند از اعمال جنایت کارانه بعضی بر مسند نشینان. اما حالا هم این دلیل صدق میکند و هم دلیل دیگریعنی نزدیکی انتخابات .آنها با اصلاح طلب نشان دادن سروش سعی در حذف کردن نام اصلاح طلبان در بین برگه های انتخاباتی مردم کرده اند. این تنها کار برای حذف کردن این نامها نبود از جمله میتوان به پخش فیلم دست دادن خاتمی با زن ایتالیایی(البته مشکوک قریب به مردود) و بد جلوه دادن این کار توسط مردم و اعلام حمایت بوش از این جنبش و آمرکایی خواندن این جنبش اشاره برد. اما اگر مردم ایران سواد و وقت کافی برای پی بردن به حق را داشته باشند این نقشه کارساز نیست مثل اتفاقی که در آمریکا افتاده به همین دلیل همه نظامهای سیاسی تاریخ سعی در بیسواد نگه داشتن مردم کرده اند در این نظام هم این کار به صورت دیگر انجام میشود پخش کردن مدرک به دانشجویان که به ظاهر سواد داشته باشند اما در واقع هیچ سوادی ندارند. دلیل دیگر میتواند مقابل به مثل در برابر اصلاح طلبان باشد .با توهین های سایت نوسازی علیه نوه ی آیت الله خمینی و مرگ آیت الله توسلی اصولگرایان خواستند با این عمل یاد آن کار شان ورا از یاد مردم پاک کنند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 4:10 توسط عارف زماني |
|
|
چه دانستم که این سودا مرا زیی سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام بر اندازد میان قلزم پر خون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریای بی ایان شود بی آب چون هامون شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست دست چون قارون چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق در بیچون چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون قارون همان کروئوس یونانی یا کوره تورات دانسته اندو در قرآن نام مردی است که ثروت بی حسابش او را مغرور و متکبر کرده بود و به او تذکر دادند اما توجه نکرد و توسط زمین خورده شد شکافته شدن تخته های کشتی اشارت است به داستان موسی و خضر و میتوان نتیجه گرفت که چون سلطان ولد رابطه ی شمس و مولانا را به رابطه ی خضر و موسی مانند میکند این غزل آشفتگی حال مولانا پس از فراق شمس را نشان میدهد . بیچون از القاب خداست از خدا نباید خواست و نمی توان خواست که دلیل کارهایش را توضیح دهد. افیون در یونانی به معنی تریاک است اما گاهی آن را در رسائل طبی مسلمانان دوره میانهتریاق فاروق و معجون خوانده اند که به عنوان پادزهر در معلجه مالیخولیا و امراض دماغی به کا میرفته است . شاعر در میان تاثیر کیج کننده و بی هوشی افیون و آبی که به دهان او میرود زبان در کام میکشد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:33 توسط عارف زماني |
|
|
از دفتر پنجم مثنوی
مکر کن در راه نیکو خدمتی تا نبوت یابی اندر امتی مکر کن تا وارهی از مکر خود مکر کن تا فرد گردی از جسد مکر کن تا کمترین بنده شوی درکمی رفتی خداونده شوی به بهانه بازداشت عباس پالیزار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:35 توسط عارف زماني |
|
|
کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی نوایی درین بهرید کاین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی کف دریاست صورت های عالم زکف بگذر اگر اهل صفایی دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر زمایی بر آ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:31 توسط عارف زماني |
|
|
معشوقه بسامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد ملکی پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی غمخواره ی یاران شد تا باد چنین بادا هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی نک سرده ی مهمان شد تا باد چنین بادا زان طلعت شاهانه زان مشعله ی خانه هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا زان خشم دروغینش زان شیوه ی شیرینش عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد خورشید درخشان شد تا با د چنین بادا از دولت محزونان وز همت مجنونان آن سلسله جنبان شد تا باد چنین باد عید آمد و عید امد یاری که رمید آمد عیدانه فراوان شد تا باد چنین باد ای مطرب صاحبدل در زیر مکن منزل کان زره به میزان شد تا باد چنین باد درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد هم کاسه سلطان شد تا باد چنین بادا آن با هوا را بین زافسوس دل شیرین با نای در افغان شد تا باد چنین باد فرعون بدان سختی با آن همه بد بختی نک موسی عمران شد تا باد چنین باد آن گرگ بدان زشتی با جهل فرامشتی نک یوسف کنعان شد تا باد چنین باد شمس الحق تبریزی از بس که در آمیزی تبریز خراسان شد تا باد چنین باد از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ابلیس مسلمان شد تا باد چنین باد آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد اشخاص همه جان شد تا باد چنین باد بر روح بر افزودی تا بود چنین بود فرتو فروزان شد تا باد چنین باد قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ابرش شکر افشان شد تا باد چنین باد از کاخ چه رنگستش و شاخ چه تنگستش این گاو چو قربان شدتا باد چنین باد ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد این بود همه آن شد تا باد چنین باد خاموش که سر مستم بر بست کسی دستم اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
" حلول ماه شوال بر تمام مسلمانان جهان و ملت شریف تیران مبارکباد " |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:29 توسط عارف زماني |
|
|
یکی میگفت که مولانا سخن نمیفرماید گفتم آخر این شخص را پیش من خیال من آورد این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دگر برد چه عجب باشد. سخن سایه حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت بطریق اولی سخن بهانه است آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب میکند نه سخن بلک اگر صد هزار معجزه و بیان کرامات ببیند چون در او از آن نبی و یا ولی جز وی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار میدارد در که از کهربا اگر جوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفیست در نظر نمی آید آدمی را خیال هر چیز با آن چیز میبرد خیال باغ به باغ میبرد خیال دکان بدکان اما در این خیالات تزویر پنهان است نمیبینی که فلان جایگاه میبری پشیمان میشوی و میگویی پنداشتم که خیر باشد آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهانست هر گاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند هر حقیقت که ترا جذب میکند چیز دیگر غیر آن نباشد همان حقیقت باشد "یوم التبلی اسرائر " چه جای اینست که میگوییم در حقیقت کشنده یکیست اما متعدد مینماید نمیبینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون میگوید تتماج خواهم بورک خواهم حلوا خواهم قلیه خواهم میوه خواهم خرما خواهم این اعداد مینماید و بگفت میآورد اما اصلش یکیست اصلش گرسنگیست و آن یکیست نمی بینی چون که یکی از اینها سیر شد میگوید هیچ از اینها نمیباید پس معلوم ده و صد نبود بلک یک بود. و ما جعلنا عدتهم فتنه الا فتنه(این شمار خلق فتنه است که گویند یکی و ایشان صد یعنی ولی را یکی گویند و خلقان بسیار را صد هزار گویند و این فتنه عظیم است و ما جعلنا عدتهم الا فتنه)کدام صد کدام پنجاه کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب میجوشند اکنون ایشان را شصت و یا صد و هزار گوی و این را یکی بلک ایشان هیچند و این هزار و این صد هزار و این هزاران هزار قلیل اذا عدو کثیر اذا شدوا پادشاهی یکی صد مرده نان پاره داد لشکر عتاب میکردند که پادشاه بخود میگفت روزی بیایید که به شما بنمایم که بدانید چرا میکردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها میزد گفت اینک برای این مصلحت. آدمی باید که آن ممیز خود ا عاری از غرض ها کند و یاری جوید در دین یار شناسیست اما چون عمر را با بی تمییزان گذارنید ممیزه او ضعیف شد نمیتواند آن یار دین را شناختن تو این وجود را پروردی که درو تمییز نیست تمیز آن یک صف است نمیبینی که دیوانه را دست وپای ست اما تمییز نیست تمیز معنی لطیف است در تست و شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بوده بوده ی بهانه میکنی که این با آن قایمست (آخر این نیز با آن قایمست)چونست که کلی در تیمار داشت اینی و او را بکلی گذاشته بلک این بآن قایمست و این با آن قایم آن نور از دریچه های دیگر ازین دریچه های چشم و گوش و غیر ذلک برون میزند اگر این دریچه ها نباشد از دریچه های دیگر سر برزند همچنان باشد کخ چراغی آورده ی در پیش آفتاب که آفتاب را با این چراغ میبینیم حاشا اگر چراغ نیاوری آفتاب خود را بنماید چه حاجت چراغست. امید از حق نباید بریدن امید سر راه ایمنیست اگر در راه نمیروی باری سر راه را نگاه دار مگو که کثریها کردم تو راستی را پیش گیر هیچ کثری نماند راستی همچون عصای موسی ست آن کثریها همچون سحر هاست چون راستی بباید همه را بخورد اگر بدی کرده ی با خود کرده ی جفا ی تو بوی کجا رسد. مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست چن راست شوی آن همه نماند امید را زنهار مبر با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود که سریست رفتنی چه امروز چه فردا اما ازین رو خطر است که ایشان چون در آیند و نفسهای ایشان قوت گرفته است و اژدها شده این کس که بایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد لابد باشد که برو فق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان از روی نگاه داشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن ازین رو خطرست زیرا دین دین را زیان دارد چون طرف ایشان را معمور داری طرف دیگر که اصلست از تو بیگانه شود چدانک آن سومی روی این سو که معشوقست روی از تو میگرداند و چندانک با اهل دنیا بصلح در میآیی او از تو خشم میگیرد "من اعان ظالما سلطه الله علیه آن نیز که تو سوی او میروی در حکم اینست چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلط کند حیفست بدریا رسیدن و از دریا بآبی یا بسبوی قانع شده آخر از دریای گوهر و صد هزار چیز مقوم برند از دریا آب بردن چه قدر دارد و عاقلان از آنچه فخر دارند و چه کرده باشند بلک عالم کفیست این دریای آب خود علمهای اولیاست گوهر خود کجاست این عالم کفی پر خاشاکست اما از گردش آن موجها و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موجها آن کف خوبی میگیرد که "زین للناس حب الشهوات من نساء و نبیین و القناطیر االمقنطرة من الذهب و الفضه و الخیل المسو مه و الانعام و الحرث ذلک متاع الحیوة الدنیا " پس چون زین فرمود او خوب نباشد بلک خوبی درو عاریت باشد وزجای دگر باشد قلب زر اندودست یعنی این دنیا که کفست قلبست و بی قدرست و بی قیمت است ما زر اندودش کرده ایم که زین للناس. آدمی اسطراب حقست اما منجی باید که اسطراب را بداند تره فروش یا بقال اگر چه اسطراب دارد اما ازان چه فایده گیرد و بآن اسطراب چه داند احوال افلاک را دورانَ و بر جهار و تأثیرات و انقلاب را الی غیر ذلک پس اسطراب در حق منجم سود مند که من عرف نفسه فقد عرف ربه همچنانک این اسراب مسین آینه افلاکست وجود آدمی که و لقد کرمنا بنی آدم اسطراب حقست چون او را حق تعالی بخود عالم و دانا و آشنا کرده باشد از اسطراب وجود خود تجلی حق را و جمال بیچون را دم بدم و لحمه بلحمه میبیند و هرگز آن جمال ازین آینه خالی نباشد حق را عزوجل بند گانند که ایشان خود را بحکمت و کرامت می پوشاند اگر چه خلق را آن نظر نیست که ایشان را ببیند اما از غایت غیرت خود می پوشانند چنانک میگوید لبس الوشی لا متجلات و لکن کی یصن به الجملا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:34 توسط عارف زماني |
|
|
استاد فرشچیان هنرمند بزرگ ایران خالق آثار منیاتوری بزرگ همچون عصر عاشورا و ضامن آهو آخرین از اثر خود در اصفهان رو نمایی کرد.
این اثر به مناسبت سالگرد حضرت مولانا با تصویری از مولانا و نام شمس مولانا پس از دو ماه ونیم رونمایی شد. استاد فرش چیان به مو لانا علاقه فروانی دارد و در بیشتر همایشهای مولانا شرکت میکند. استاد در باره اثرش این اثر مهم بنام شمس و مولانا نام دارد ، دراین اثر مولانا با چشم تمنا به شمس می نگرد و شمس در اسمانها و مولانا در زمین قرار دارد. من همیشه در برابر مولانا مولوی را به کار میبرم چون کلمه مولوی را کشوری دیگر به خود اختصاص دهد. متاءسفانه بعضی از هنرمندان وقتی می خواستند تصویری از مولوی بکشند با کلاه بلند و و با آن حالت های رقص سماع که مربوط به کشور ما نیست که مولوی در این کشور زندگی کرده برای این کشور شعر گفته و فرهنگ این کشور برایش مسلط بوده میکشند. اما در این اثر تصویر سومی هم وجود دارد که به مولانا مینگرد.مولانا در این تصویر به طور کامل و تنها سر شمس در آسمان به تصویر کشیده شده. قرار است این اثر در موزه استاد فرشچیان در کاخ نیاوران منتقل شده و مورد بازدید عموم قرار گیرد شود.
هر گونه کپی از این مطلب بدون ذکر منبع خلاف قانون وپیگرد قانونی دارد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:7 توسط عارف زماني |
|
|
مولانا و رقص سماع وجدی عظیم در تسلیم محض و چرخش درویشان به هنگام اجرای سماع نهفته است. سماع تاثیر گذار است زیرا جتی شخصی بدون کوچکترین آشنایی با رفتا و تعلیمات مولانا بلافاصاصله درک میکند که سماع دنیای کاملا متفاوتی را نشان میدهد.در حقیقت سماع و تفکرات مولانا در هایی به روی ماورای دنیا ی مادی میباشد . بر اساس مکتب مولانا و صوفیگری اسلامی در قلب انسان چیزی به نام سر نهفته است رازی در قلب ما شکل میگیرد و هر آنچه خلق میشود با این راز در ارتباط است حتی طبقات مختلف آسمان هم به وسطه آن در گردشند. این راز در اختیار کسی قرار نمیگیرد و تنها با ریاضت طولانی و کردار نیک می توان به آن رسید. این همان رازی است که عارف و شاعر ترک به نام یونس عمر آن را چنین توصیف میکند: در درون من خودی وجود دارد فلسفه و عرفان هند این سر را خود برتر یا آتما نامیده است. تمدن خود شناسی در تمدن کلاسیک یونان انسان را به شناخت خود پنهان در قلبشان فرا می خواند. در سراسر تاریخ مسیحیت و یهودیت و صوفیگری اسلامی همواره در تلاش بوده تا این خود ناشناخته درونی را آشکار سازد. آنچه سعی کردیم درک نموده و آشکار سازیم یک سر است .بعضیها به این راز دست یافته اند . زبان در قفا کشیده اند. چرا که نفس دانستن امری ندانستنی انکاشته اند. و همانطور که نمیدانند چه چیزی ندانستنی است توصیفی برایش ندارند شاید به همین دلیل مولانا شعر و رقص و موسیقی را برای توصیف آنچه غیر قابل وصف است انتخاب کرد او قبل از اینکه لقب مکرم مولانا به او بدهند جلال الدین رومی بود. در مدرسه تدریس و در مسجد موعظه میکرد .او صوفی ای مکرم و دانشمندی محبوب بود. مولانا پس از مرگ پدر به آلپو در دمشق رفت وبا بزرگترین دانشمندان و صوفیان زمانه خود همکلام شد. او مانند گل خامی در دست این اساتید بود اعتقادش قدم نهادن در راه این اساتید و پخته شدن در کوره آنها بود. او هنگام پخته شدن مانند دیگران تنها بود. و سر انجام وقتی سری که آن راعشق درونی نام نهاد زبانه کشید همه هویتی که با نام جلال الدین رومی میشناخت به خاکستر تبدیل کردآیا همه لاین تمهیدات برای این لحظه بود. بر اساس اعتقادات مولانا عشق چنان آتش نیرومندی است که جز خدا موجودات دیگر را میسوزاند و نابود میکند این سوختن برای تکامل انسانهایی که از خاک و گل سرشته شده اند ضروری است به اعتقاد مولانا انسان هنوز پایان نیافته زیرا انسان ها آفریده شده اند تا کامل و بالغ و متعالی شوند انسان کامل شدن به این معنا نیست که شخص انسان که شخص انسان خب و پایبند به اخلاق نوع دوست و سر شار از عشق باشدتا زمانی که نفس وجود دارد حتی فکر کردن به چنین خصوصیاتی فریب خویشن است زیرا نفس نمیتواند فراتر از منافع خود خواهانه را ببیند . انسان کامل بودن یعنی دست کشیدن از تمام عادات و خصوصیات خوب و بد و اختیار کردن سرشتی نا شناخته و متفاوت با نفس . این تغییر با شعله کشیدن نور الهی در قلب انسن آغاز میشود تغییری کامل در ذهن و سلولهای مغز و در ذره ذره بدن صورت میگیرد و انسان تبدیل به موجودی با جسمی سبک تر و شفاف تر میشود. پرده ها کنار میروند . دیدگاهها قاطع و معین میشوند . و همه چیز دیده و شناخته میشود. بر اساس نظریه های عرفانی رایج این امکان برای آدمی وجود دارد که در یک بعد کاملا متفاوت از شعور و آگاهی همه چیز باشد . وقتی دانه یا نی شکافته میشود ظاهرا هیچ چیز درون آن نیست اما همان هیچ جوهره درخت است لذا درست به همین ترتیب میلیون ها سال قبل از انفجار بزرگ هیچ چیز جوهره همه چیز بود. این حالت که هیچ قانون یا تجربه مادی در آن صادق نیست در صوفی گری تقدیر شخصی نامیده میشود که قابل درک هیچ انسانی نیست ولی نمیتواند از محضر خدای تعالی مخفی باشد خداوند در تنهایی مطلق زمانی که گنجینه اسرار بود رو به خود کرد و این جوهر را دید خداوند عاشق این جوهر شد این جوهر را پراکند او خواست که این گنجینه کامل شناخته شود و نور خود را خلق کرد این شکل کاملی بود که شعور الهی را منعکس میکرد . دین اسلام این نور را مور محمد مینامد ولی مقصود آن نور تمام پیامبران قدیسین بو دایی و مسیحی صوفی و نور انسان کامل است این نور الهی که بر اساس قوانین الهی شکل میگیرد حتی قابل تصور هم نیست و جوهر همه موجودات و شعله همیشه جاوید زندگی است ما قادر به تشخیص این جوهر که شکل کامل و بی نقص خداست نیستیم این نور مانند دیگر منابع مادی قابل لمس نیست در این روح نور همچنین حیات روح انسان قرار میگیرد خداوند وقتی برای آفرینش چیزی اقدام میکند فرمان میدهد: باش. و فرمان او فورا اجرا میشود (کن فیکون). این فرمان باش در اختیار خدا روح الهی و مطلق تمام مجرّدات قرار میگیرد روح الهی فرمان را دریافت نمود فرود آمد و جهان شروع به شکل گیری کرد . در نخستین ثانیه این انفجار اتم ها شکل گرفتند و با پیوند اتم ها خورشید ستارگان و جهان شکل گرفتند روح الهی از وجود متعالی به جهان مادی هبوط کرد و قدم به جهان ماده گذاشت اما فقط انسان در شکل و شمایل خداوند آفریده شد یعنی خداوند از روح خود فقط در وجود انسان دمید انسان فقط از یک ساختار روحانی برخوردار است که به این دنیای مادی تعلق ندارد . بر اساس نظریه تصوف این روح خود واقعی انسان را تشکیل میدهد و از دنیا های دیگر دنیای ارواح و فرشتگان درجه به درجه به این جهان هبوط کرده است و با پوشیدن لباس جسم در این جهان قالب عینی یافته برای روحی که به این جهان تعلق ندارد خیلی طبیعی است که آرزوی وطن خود را داشته باشد. انسان در دنیای مادی خود را با یک جسم یکسان میداند و در واقع در پس تمایل به اموال و مقام و شهرت و قدرت درد جدایی نهفته است. این درد جدایی چنان در شخص انباشته میشود و او را در بر میگیرد که اورا به مویه و زاری وا میدارد چگونه میتواند زاری نکند ؟ جایی که پشت سر گذاشته شده محضر یگانگی و عظمت خداوند است بدینگونه است که نی نشان و نماد روحی است که از وطن واقعی خود دور افتاده نی با صدای نافذ و غم انگیز و محزونش به خداوند شکایت میبرد و میخواهد از نیستانی که از آن جدا شده باز گردد : با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست بی هیچ زیان ناله و فریاد ز چیست نی گفت ز شکر لبی بریدند مرا بی ناله و فریاد نمیدانم زیست مراحل طی تا ورود با قالب انسان پس از ترک محضر خدا شبیه مراحل طی از بریدن نی از نیستان تا تبدیل آن به ساز نی . نایی ببرید از نیستان استاد با هفت سوراخ و آدمش نام نهاد ای نی تو از این لب آمدی در فریاد آن لب را بین که لبت را دم داد خداوند از تک سلولی ها پیچیده ترین موجودات را از وجود خود آفرید اما از روح خود فقط در وجود انسان دمیده شده در نی نیز بیانگر همین مطلب است درون نی خال است و صدا در اثر نفسی که در آن دمیده میشود به وجود می آید در حالی که یک دهانه نی باز است و دهانه دیگر در دست نوازنده است و اگر انسان کامل باشد صدایی که از درون نی به گوش میرسد صدای خدا خواهد بود . انسان نیز مانند همین نی است. وقتی که شخص . انسان کامل (یک شیخ واقعی) میشود . در این صورت به حقیقت یک انسان شده است و یا خلاصی از خویشتن خود در واقع از خود خالی میشود او صدای خدا میشود آیینه خدا میشود و به تعالی میرسد با خدای خود یکی شده و به کمال میرسد . مراسم سماع بیانگر داستان خلقت روح متعالی موسوم به نور محمد است. که با فرمان باش یعنی شروع هبوط آدمی آغاز میشود و بعد از عروج یک انسان کامل شده است. پس از وفات مولانا سماع با پاره ای قوانین و اصول پیوند یافت سماع با مدح محمد آغاز میشود مدح محمد مدح روح الهی است که از جهان مجرد به جهان مادی فرود آمده است تمام پیامبران انعکاسی از این روح الهی یعنی خداوند است و تمام آنها یک پیام را تبلیغ کنند بنابراین مدح پیامبر در حقیقت مدح خداست ضرباهنگ مضاعف دف بیانگر فرمان باش است که خداوند در زمان خلقت جهان صادر کرد و به دنباله آ« نوای نی نماد دم قدسی است که این فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان به جسم های بی جان جان بخشید. پس از این نوای نی شیخ و درویشان به عنوان جسم هایی که با این دم قدسی جان گرفتند . با دستهایشان زمین را لمس میکنند این عمل نشانه اراده آنها به انسان کامل شدن و تکمیل فرمان باش به عنوان انسانهایی است قدم در راه کشف حقیقت گذاشته اند معلمان روحانی به نمایندگی از مولانا بزرگترین راهنمایان مردم در راه کشف حقیقت هستند این بخش را مراسم سماع ولد می نامند که به افتخار سلطان ولد پسر مولانا که برخی قوانین سماع را وضع نمود این نام بر آنها نهاده شد . سلام که با نگاه کردن به صورت و چشمهای یکدیگر انجام میشود به معنی تجلی الهی وجود در هر انسان است مراسم سماع ولد در واقع نماد نیاز به هدایت و همراهی پیر و مرشد در طی طریق است بدین معنی که بهترین طریق قدم گذاشتن در جای پای شیخ کاملی است که قبلا آن راه را طی کرده است و در ادامه گذشتن از نقاطی است که در آن گام برداشته شده در این بخش شیخ و درویشان در جلوی جایگاه رسمی شیخ درست هنگامی که از مقابل آن عبور میکنند . به یکدیگر تعظیم مینمایند. جایگاه. نماد مولانا است و او نماد جوهر الهی است و نقطه مقابل نماد جوهر انسان است خط فرضی این دو انتها را استوا مینامند این خط کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست سمت راست دایره نماد نزول از ذات الهی است و سمت چپ نماد عروج از ماهیت الهی است سمت راست مبیتن دنیای معلوم و مشهد و سمت چپ مبیتن عالم نا معلوم و نامرئی است تعظیمی که توسط شیخ و درویشان در دو انتها انجام میشود . در واقع به منزله تعظیم آنها هنگام عبور از یک دنیا به دنیای دیگر است . براساس تفکرات مولانا این جهان در مقایسه با دنیای دیگر به مانند حبابی در مقابل دریاست. مراسم سماع ولد دقیقا سه سفر را نشان میدهد. و این نشانگر سه وجه و روش دریافت معرفت است. خداوند در قرآن میفرماید :و نحن اقرب الیه من حبل الورید : ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم. علم اولین قدم برای درک این نزدیکی است این بدان معناست که خدا را باید از طریق علم شناخت. در جان تو جانی است بجو آن جان را در کوه تنت دری بجو آن کان را صوفی رونده گر تو آن می جویی بیرون تو مجو ز خود بجو تو آنرا بدین ترتیب درویشی که در درون خود میشنود که یک حیات دیگر یک خود دیگر وجود دارد. قبل از هر چیز با تمام وجود همه آنچه را که میتواند از این موضوع یاد بگیرد می آموزد. اما این معرفت با استدلال کسب نمیشود . بلکه از طریق شهود و تجربه شخصی به دست میآید و این معرفت چیزی است ناشناخته که قابل تشخیص نیست شخص در ظلمت محض است اما یک روزه گرمایی میآید احساس میکند آتشی در همین نزدیکی در حال سوختن است . حتی صدای جرقه های این آتش شنیده میشود. حتی اگر خود آتش دیده نشود اما سراسر بدن گرمایش را حس میکند و این یقین به معرفت است اولین گام تعلم . در همان حال که پلیدی های ایجاد شده توسط احساساتی چون حرص حسد خشم و نفرت از قلب انسانها پاک میشوند پردهای که حقیقت را پنهان کرده به آهستگی بالا میرود و چشم دل باز میشود و شخص نور آتش الهی را در درون خود میبیند .و این یقین به ذات است دومین مرحله تعلم. و خاصیت این مرحله بقا در حالت وجد است چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد جایی برسد مرد که در هر نفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد ورود به مرحله ذات بدون همراهی یک ولی الهی بسیار خطر ناک است درویش به آسانی ممکن است در رویارویی با الهاماتی که میبیند یعنی آنچه که فکر میکند دیده است راه گم کند شناخت درویش از خدا باید با کمک یک پیر صورت گیرد. هیچگاه فرد سهل انگار را همچون خودتان فرض نکنید او کاملا با دیدن نگریستن و سکوت بیگانه است بشنو اکرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد اما هنوز یک دوگانگی وجود دارد دوگانگی انسان و خدا . وقتی انسان تمام نشانه های خود خواهی تمایل به مالکیت و بقایای غرور و همچنین تمنای رسیدن به خدا را از خود دور میکند. و زمانیکه از تمام هوسهای نفسانی و تمنّاها پاک میشود و به هیچ تبدیل میشود. در آن زمان نفس به طور کامل ناپدید میشود . وقتی این خود ساختگی که گمان میکردیم به ما تعلق دارد از بین میرود . شیوه ای از حیات ظاهر میشود که برای انسان عادی ناشناخته است . ای بی خبر از مغز شده غره به پوست هش دار که در میان جان داری دوست حس مغز تن است و مغز حست جان است چون همه از تن و حس و جان گذشتی همه اوست این مرحله یقین به خداست . مرحله سوم همه چیزهایی که شخص حس میکند و میبیند جزیی از خودش شده اند . عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست نی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست اجزای همه وجود من دوست گرفت نامی است زمن بر من و باقی همه اوست شخص اکنون به مرحله قدسی رسیده کسی که به این مرحله میرسد سیر تکاملش را کامل کرده و قابلیت خود را درک کرده و انسان کاملی شده و انعکاس آگاهی از خدا را آغاز کرده او به نقطه آغاز بازگشته و هبوط به جایگاه خود قبل از تشکیل جهان را شروع کرده . درویش در سماع سه دور به دنبال شیخ میچرخد. و تمام این مسیر ها را به امید رسیدن به مرحله یقین طی میکند . مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جایگاه ش به پایان میرسد. انسانهایی که جسم شان از خاک و گل ساخته شده ابتدا باید پخته شوند تا بتوانند به مرحله یقین به خدا برسند. این پخته شدن ضروری است تا سیر دیگری به درون دل بتواند داشته باشد وقتی روز ملاقات با خدا فرا رسید سخت ترین مرحله این بلوغ مبارزه با نفس خود است این نبرد چنان سخت است که جهاد اکبر نامیده میشود. احساسات از قبیل نفس خشم حسد حرص نفرت و ترس عادات و اعمالی که جزیی از ذات ما شده و هویت ما را تشکیل میدهد دیوارهایی ان که مانع دیدن نور پنهان در درو نمان میشود تمام اینها لایه ای از غبار هستند که سطح آینه را کدر میکنند. برای نگاه در این آینه که خدا در آن تجلی میکند این لایه باید پاک شود. بلوغ حضرت مولانا و تهذیب آینه قلب او علاوه بر تلاشهای خود او توسط دو تن از اولین استادانش به وقوع پیوست. و به قول خودش بقیه آن به عهده خدا گذاشته شد. این لطف در قالب شمس به سراغ مولانا آمد. آیا تا به حال دیده شده که یک ماده شیمیایی بدون حرارت دادن یا ترکیب شدن با ماده ای دیگر از بین برود.شمس آتشی بود که وجود مولانا را گرم میکرد و می سوزاند. و وجود مولانا هیز می برای این آتش بود شمس آمد تا در این راه به مولانا کمک کند اعتقادات و منطق ها و ترس ها که مانعی برای رسیدن به هدف ایجاد میکردند باید در این آتش سوخته میشدند. چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز آتشی از عشق در جان برفروز سر به سر فکر و عبارت را بسوز مولانا برای اینکه به ناشناخته ها دست یابد باید دنیای شناخته ها را دور می ریخت. بدین منظور شمس حتی ورق به ورق کتابهای مولانا را که با ارزش ترین دارایی او بودند پاره کرد و به آب انداخت. وقتی ذره ای از شرم و غرور باقی نماند و وقتی لایه تشکیل دهنده و جود شخص ذوب میشود تنها هیچ باقی میماند. تنها افراد اندکی بدون تشویش و ترس و اضطراب با این حقیقت که آنها هیچ اند رو به رو میشوند. این موضوع با سردی مرگ و سکوت قبر اشتباه گرفته میشود. اما برای شخص لازم است که با این هیچ عادت کند تا بتواند به درجه ادراک بعد آن برسند. در آن زمان است که ذهن به آرامش میرسد و حقیقت به دنبال این ادراک و سکوت خود را نشان میدهد. وقتی نفس اماره یعنی پرده حائلی که دائم فغان میکند به کنار رفت در آن هنگام خدا خود را نشان میدهد. در واقع خدا همواره آنجا بوده او همه جا هست لازم است او را کشف کنید نه اینکه بدنبالش بگردید این لحظه یک لحظه شوق آور نیست.یک حالت ناشناخته هوشیاری کاملا متفاوت و یا به طور دقیقتر منظری دیگر است و این همان گشوده شدن چشم دل است . در اعتقادات هندو ها این حالت گشایش چاکرای قلب است روحی الهی در این مکان که چیز دیگری جز سکوت در آن نیست وجود دارد. و خبری از احساس فکر و قالب در آن نمیباشد. در فرهنگ اسلامی آن را نور محمد مینامند. مولانا که وحدت وجود را درک کرده و همچون نی شد که در آن تنها دم خداوند جاری بود . ما چو نای ایم و نوا در ما ز توست ما چو کوه ایم و صدا در ما ز توست ما عدم هاییم و هستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما ************ ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم به دم آنکه نا پیداست هرگز گم مباد حمله شان پیدا ست و نا پیداست باد در ابتدا شمس جرقه ای در دل مولانا روشن کرد و بعد شعله ای برپا نمود. و سپس آن شعله به آتش سوزان تبدیل شد.اما یک مانع وجود داشت اتکای مولانا به شمس . وقتی زمانش فرا رسد حتی لازم است که این تکیه گاه نیز آتش زده شود و بسوزد. مولانا این حالت را اینگونه وصف میکند: دو پرنده که به هم بسته شده اند حتی با داشتن چهار بال هم قادر به پرواز نیستند زیرا بین آنها دوگانگی وجود دارد.اما اگر یکی از آنها بمیرد دیگری میتواند پرواز کند زیرا دوگانگی از بین رفته. هنگامیکه شمس ناپدید شد یا بر اساس یک شایعه کشته و به چاهی در قونیه انداخته شد درد جدایی چنان مولانا را سوزاند که چیزی از جلال الدین باقی نماند مولانا نیز همچون سیاره در آسمان شروع به چرخیدن دور خورشیدی کرد که در درون او درخشیدن آغاز کرده بود. از فر تو من بلند قد میگردم وز عشق تو من یکی به صد میگردم تا تو تو بدی به گرد خود میگشتم چون من تو شدم به گرد خود میگردم مولانا در خلائی که از نابود شدن شمس بوجود آمده بود شروع ب چرخیدن کرد خورشید بیرون از وجود او هفتصد و چند سال پیش در بازار زر کوبان قونیه شاید ضربه زر کوبی همچون تلنگری به مولانا بود تا او را به سماع وا دارد و تمام آن اسرار را به اطراف بپراکند. این طرفه که یا در دل من گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم در چشمه سوزن گنجد سماع پایان حیرت و سر گشتگی و آغاز ستایش است. زیرا برای انسان کامل سری وجود ندارد.او جسم خود را با موهبت الهی کشف میکند. و دنیای بزرگ که همان کل جهان هستی و دنیای کوچک که همان و جود خود است و از جمله زمین آسمانی که در خود او وجود دارد را میابد.انسان به تنهایی خود یک جهان است و هر چیز که در جهان وجد دارد در او نیز هست مولانا که چشم دلش باز و بینا گشته بود میدید همه چیز در حال گردش است گردش به دور خود و به دور خورشید . ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی در عشق آفتاب تو هم خرقه منی فقیر و غنی و هر ذره ای چنان در خورشید مستحیل گردیده ان که حتی قادر به ادای کلمه ای نیستند. به گفته مولانا عشق دلیل گردش ذرات به دور خورشید است. عشق یعنی درک مستقیم حقیقت.وقتی نور او نمایان و پرده را بر میافکند به جز ذات پروردگار نه خورشید باقی میماند نه زمین و نه آسمان و نه زمین و نه ماه. ذرات که با نور خدا روشن شده اند با وجد و سماع او همگام میشوند. مولانا علم عالمان از خود بیخود شد و به جای او انسان حدوداً پنجاه ساله قرار گرفت که با شور و اشتیاق شعر میگفت و در کوچه و برزن با کودکان همبازی بود. کسی که بین مسلمان و یهود فرقی نمی شناخت و در مقابل پیرزنی گدا چنان تعظیم مینمود که گویی در محضر شیخ است.مولانا عاشق مردم بود. نه به این دلیل که انسان هستند یا نقشی که در جامعه دارند بلکه عشق به آنها به خاطر کورسوی نور الهی که در قلب هر کس میدید.او مردم را به خاطر خالق شان دوست میداشت به هر حال برای او هیچ چیز دیگری غیر از خدا وجود نداشت. مولانا که در غرب به نام رومی مشهور است در طول عمرش نه طریقتی پایه ریزی نه قوانین امروز سماع را وضع نمود. او بدون هیچ قانونی فقط می چرخید و میرقصید همراه با احساسی که هنگام ورود به خلسه در قلب خود داشت سماع برایش مسیری بود به سوی بهشت دری که به بهشت باز میشد.پروازی از زندگی به مرگ از مرگ به جاودانگی در بخشی از مراسم سماع بر طبق قواعدی که بر اساس نظریات مولانا تدوین شده اند. دراویش باید ردای خود را روی زمین بیاندازند. به معنی اینکه انسان دنیا را با پشت دست کنار میزند.و ذات و شخصیتش را از بیراهه ها میزداید ردای سیاه درویش نشان دنیا و تعلقات دنیوی است . سماع با بوسیدن دست شیخ به نوبت توسط درویشان و بوسیدن نمدی درویشان توسط شیخ آغاز میشود کلاه نمدی نشان عضویت در گروه درویشان مولوی است آنچه شیخ میبوسد ذات و هویت درویش است دراویش در سماع تقریبا این فرموده پیامبر را به تصویر میکشند که قبل از مردن بمیرید. او دست هایش را به شکل ضربدر بر روی قرار میدهد و این نماد الف و یا یک است و این به آن معنی است که من به یگانگی خدا نه فقط با زبان بلکه با تمام وجودم شهادت میدهم . کلاه بلند نمدی نماد سنگ قبر و لباس سفید زیرین نماد کفن نفس است. بدین ترتیب درویش در سماع قبل از مردن جسم نفس خود را می میراند و سپس دستهایش باز و شروع به چرخیدن میکند . دلهای سوخته با زبان خاموش رو به آسمان زاری میکنند : من در اینجا در حال پای کوبید نم نفسم زیر پایم است و تو در همه جایی و شکوه تو در هر جهت هویداست . در سماع دست راست بالاست چنانچه گویی در حال نیایش است دست چپ به پایین متمایل میشود گویی میگوید : ما از خدا میگیریم و میان مردم می گسترانیم چیزی برای خود نگاه نمی داریم ما چیزی جز قالبی به ظاهر موجود نیستیم که به عنوان واسطه عمل میکنیم . در همان حل که سماع زن پای چپش روی زمین ثابت نگاه داشته پای راستش به دور آن میچرخد با هر چرخش در سکوت ذکر الله را تکرار میکند درویش در حال سماع با هر چرخش خدا را میخواند درویش در سماع در دل خود و از اعماق قلب مرتب ذکر خدا میگوید روز ما را شبی نیست زیرا خورشید روز ما عشق است . عاشقان فنا گشته و در دریای عشق می نالند و کمک میطلبند و میگویند : خدایا من شنیده نمی شوم؟حتی وقتی سماع به اوج وجد میرسد درویش نمیتواند قوانین سماع را زیر پا گذارد و باید بدو برخورد با دراویش دیگر و بر هم زدن هماهنگی کلی مراسم و همچون سیارات منظومه شمسی به دور خورشید به چرخیدن ادامه دهد .وظیفه سنگینی بر عهده سماع زن باشی یا سر گروه دراویش در هنگام سماع قرار دارد او با قدم زدن مکان هایی آنها باید در آن سماع کنند نشان میدهد و مانع نزدیکی بیش از آنها به هم و آنها را به جمع شدن در نقطه ای خاص دستور میدهد. مراسم سماع از چهار سلام تشکیل میشود که بیانگر چهار مرحله ای که در راستای رسیدن به حقیقت از آن ها گذر میشود است. اولین سلام شریعت است که نماد کسب دانش درباره خدا و یادگیری وظایف مذهبی است . در پایان هر سلام دراویش به دسته های دو سه و چهار نفری تقسیم و با تکیه به یکدیگر به نقطه مرکزی که نماد مولانا ست تعظیم میکنند. این تقسیم شدن ها نماد اتحاد و یکپارچگی است . دراویش سلام دوم را با اجازه شیخ آغاز میکنند این سلام نماد مرحله طریقت است که مبین مرحله معرفت الله و تجلی یگانگی خداست. مرحله سوم مرحله حقیقت که نمایانگر عزم و اراده و فنا شدن در وجود خداست که همان مرحله فنا فی الله است . سلام چهارم بیانگر مرحله معرفت قدسی است. همانطور که مولانا میگوید : آنی که وجود عدمت اوست همه سرمایه شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که بدو در نگری ور نی ز سرت تا قدمت اوست همه درویشی که از ذات بشری خود خارج شده و خود را در ذات الهی قار داده در مرحله معرفت قدسی جاوید میماند به اتحاد ابدی با خدا میرسد معرفت قدسی برای خدمت مجددا در غالب انسان باز میگردد هر چند او ولی ای است که به تمام اسرار دست یافته این بالاترین درجه در اسلام است که شخص با این معرفت جدید هدفش بازگشت به دنیایی باشد که از آنجا سفرش را آغاز کرده تا به بشر خدمت کند و آنچه از خدا دریافت کرده به مردم دهد و خطاها و کاستی های آنها را تحمل میکند . در طول سه سلام دراویش هم به دور خود میچرخند و هم دور مکانی که در آن میرقصند. در سلام چهارم دراویش همان جایی که هستند میمانند و به دور شیخ میچرخند و این حرکت یعنی با فشاری بر نقطه یگانگی و توحید است سماع زن باشی اکنون همه را در مدار بیرونی نگاه میدارد و به هیچکس اجازه نمیدهد وارد مدار داخلی شود .چون شیخ نیز به سلام چهارم میپیوندد.نام این سماع سماع مقام است. شیخ در مرکز خطی که کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست و به استوا موسوم است به سماع می پردازد.درویشی که منطق درجات الهی و خلقت را دریافت کرده باشد. نفس اماره خود را شکست داده و هم نشین پیامبران شده و قبل از مرگ مرده است و به این فرمان قرآن کریم گردن می نهد: به خدای خود باز گردید و به گروه بهترین بندگان وارد شوید. در طول رسیدن تدریجی شیخ به جایگا هش آخرین مرحله ارتقاء و اصلاح نمادین شخص آغاز میشود.که بیانگر آرامش کامل شخص همچون پرتو های نور میباشد .این مرحله با رسیدن شیخ به جایگاه پایان میپذیرد.و این آیه قرائت میگردد: "و الله المشرق و المغرب فاینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم " مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر طرف رو کنی رو به سوی خداوند است . بی گمان خداوند گشایش گر داناست. پس از پایان قرائت قرآن سر گروه دراویش ( سماع باشی) شروع به دعا خواندن میکند. بنا به اعتقاد مولانا وقتی پرده حائل میان انسان و خداوند برداشته شود انسان به خدا میرسد . فرو شد چون بدیدی بر آمدی بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چون حبس نماید خلاص جان باشد. مرگ برای مولانا سبب نجات و رستگاری است و از این رو همانند شب عروسی برای او ست. و مراسمی که هر سال در 17 دسامبر در قونیه و نقاط مختلف به عنوان مراسم تهنیت بایرام برای دراویش مولویه برگزار میشود.شاگردان مولانا در قونیه همه چیزهایی را که او میگفت نوشتند. و دقت میکردند که حتی یک خط از کلمات و اشعار زیبای او از دست نرود. و بیش از هفتصد و چند سال است که لباس هایی که مولانا میپوشید و دیگر متعلقات او را در قونیه حفظ کرده اند. برسر در ورودی مقبره او جایی که تابوت و دیگر متعلقات مولانا و دراویش بزرگ مولویه قرار دارد نوشته شده: کعبه عشاق باشد این مقام هر که ناقص آمد اینجا شد تمام بعد از مراسم تهنیت بایرام دعای مختصری خوانده می شود و مراسم سماع به پایان میرسد. و تمام دراویش و نوازندگان به دنبال شیخ و پس تعظیم در مقابل جایگاه مکان سماع را ترک کنند. مردمانی از هر طبقه موقعیت و نژاد و مذهب سلاطین امیران دانشمندان بی سوادان امامان کشیشان خاخام های یهود در مراسم تدفینش شرکت جستند آیا او نبود که میگفت بگذار هر موجودی بیاید خواه مسلمان خواه بت پرست آیا او نبود که میگفت هفتاد و دو ملت راز هایشان را از ما می شنوند بعضی از یهودیان و مسلمانان شرکت کننده در مراسم تدفین مولانا گفته اند : حقیقت مسیح و موسی و تمام پیامبران را از کلمات روشن او در یافتیم.مولانا پوچ بودن ارزش های دنیوی را در چند کلمه زیبا بیان کرد : هندو و قفچاق و رومی و حبش جمله یک رنگند اندر گور خوش اما از طرف دیگر از نظر مولانا انسان موجودی است که نور الهی در قلبش دارد.و میتواند خدا را در آینه قلبش منعکس کند ای نسخه نامه الهی که تویی وی آینه جمال شاهی که تویی بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی مولانا سراسر زندگی صرف شده ا ش در تلاش های فوق بشری خود را چنین خلاصه میکند: حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بدم پخته شدم سوختم Dans les travaux de Rumi d'annonce-vacarme de Jalal de Mowlana, la pratique de sama, la danse de sufi de mowlawi qui a été introduite par Tabrizi d'annonce-vacarme Faux, n'est pas juste un rite ou une danse. A vrai dire, dans un aperçu général général de la littérature secondaire en ce qui concerne les travaux de Rumi, il y a juste quelques articles sur cette pratique de sujet et Rumi et la métaphore de sama très bien ne sont pas sus. Sama est plus qu'une action pour Rumi : Dans son esprit c'est aussi une métaphore - même une métaphore pour la Divinité. En tout cas, c'est une image qui crée une impression profonde. Le dessein de cette contribution est double : Pour analyser et synthétiser Rumi a pensé à propos de sama, et aussi présenter un de ses la plupart des commentateurs importants et de partisans, Isma’il Anqarawi (d. 1631 dans Istanbul). Dans un article publié dans Turquie dans 1964 du sama lors de Mowlana Rumi, Tahsin Yazici, un lettré turc, suggéré que le développement historique de la cérémonie de sama toujours nécessaire ait étudié. De ce temps au cadeau, quelques demandes de renseignements ont été faites de l'évolution rituelle de la danse de sufi de mowlawi mais de lui les restes calmes être vus si cette évolution correspond à Rumi a pensé. Ce papier concentre sur sélectionnant les champs métaphoriques de sama dans les travaux de Rumi et comment ils ont été interprétés et ont été rendus compte par ses partisan Spanish En los trabajo del anuncio-jaleo de Mowlana Jalal Rumi, la práctica de sama, el baile de sufi de mowlawi que fue introducido por el anuncio-jaleo de Farsas Tabrizi, no es apenas un ritual ni un baile. De hecho, en una vista general general de la literatura secundaria con respecto a trabajo de Rumi, hay apenas unos pocos artículos en esta práctica del sujeto y Rumi y metáfora de sama no son sabidos muy bien. Sama es más que una acción para Rumi: En su mente que lo es también una metáfora - aún una metáfora para la Divinidad. En todo caso, es una imagen que crea una impresión profunda. El objetivo de esta contribución es por dos: Para analizar y sintetizar Rumi pensó con respecto a sama, y para presentar también uno de sus la mayoría de los comentaristas y seguidores importantes, Isma’il Anqarawi (D. 1631 en Estambul). En un artículo publicado en Turquía en 1964 acerca del sama en el tiempo de Mowlana Rumi, Tahsin Yazici, un erudito turco, sugirió que el desarrollo histórico de la ceremonia de sama todavía necesitado ser estudiado. De ese tiempo al presente, algunas preguntas han sido hechas acerca de la evolución ritual del baile de sufi de mowlawi pero de están por ver todavía si esta evolución corresponde a Rumi pensó. Este papel concentra en el singling fuera los campos metafóricos de sama en trabajo de Rumi y cómo ellos han sido interpretados y han sido dados cuenta de por sus seguidores Italian Nei lavori di Rumi di annuncio-Din di Jalal di Mowlana, la pratica di sama, il ballo di sufi di mowlawi che era introdotto dall'annuncio-Din di Inganni Tabrizi, non è appena un rituale o un ballo. In realtà, in una panoramica generale sulla letteratura i secondaria lavori del Rumi riguardanti, ci sono appena pochi articoli su questa pratica di soggetto e Rumi e la metafora di sama bene non è saputo molto. Il Sama è più di un'azione per Rumi: Nella sua mente che è anche una metafora - anche una metafora per la Divinità. In tutti i casi, è un'immagine che crea un'impressione profonda. Lo scopo di questo contributo è duplice: Per analizzare e sintetizzare Rumi ha pensato il sama di riguardare, ed anche presentare uno dei suoi commentatori più importanti ed i suoi discepoli, Isma’il Anqarawi (d. 1631 in Istanbul). In un articolo pubblicato nel Tacchino in 1964 del sama al tempo di Mowlana Rumi, Tahsin Yazici, uno studioso turco, suggerito che lo sviluppo storico della cerimonia di sama hanno dovuto essere tuttavia studiato. Da quel tempo al presente, alcune domande sono stato fatte dell'evoluzione rituala del ballo di sufi di mowlawi ma di esso rimane essere visto tuttavia se quest'evoluzione corrisponde a Rumi ha pensato. Questa carta concentra su sceglie i campi metaforici di sama nei lavori del Rumi e come sono stato interpretati e sono stato realizzati dai suoi discepoli Rosian В работах Шума объявления Моуланы Джалала Rumi, практика sama, mowlawi танец суфия, который был введен Шумом объявления Обманов Tabrizi, не только ритуал или танец. Фактически, в общем кратком обзоре вторичной литературы относительно работ Руми, есть только несколько статей относительно этого предмета и практики Руми, и метафора sama очень хорошо не известна. Sama - больше чем действие для Руми: В его мнении это - также метафора - даже метафора для Богословия. В любом случае, это - изображение, которое создает глубокое впечатление. Цель этого вклада является двойной: анализировать и синтезировать мысль Руми относительно sama, и также представлять один из его самых важных комментаторов и последователей, Isma'il Anqarawi (d. 1631 в Стамбуле). В статье, изданной в Турции в 1964 о sama во время Моуланы Руми, Tahsin Yazici, турецкий ученый, предложил, чтобы историческое развитие sama церемонии все еще должно было быть изучено. С того времени к подарку, некоторые запросы были сделаны о ритуальном развитии mowlawi танца суфия, но все еще еще неизвестно, если это развитие соответствует мысли Руми. Эти бумажные концентраты при выбирании метафорических областей sama в работах Руми и как они интерпретировались и были поняты его последователями
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:23 توسط عارف زماني |
|
|
زندگينامه مولانا
مولاناجلال الدین محمدبن سلطان العلماء بهاءالدین محمد بن حسین احمد خطیبی بکری بلخی در پاییز ۶۰۴ در ششم ربیع الاول در شهری که هم اکنون مزار شریف نام دارد و در آن زمان بلخ نامیده میشد چشم به جهان گشود. پدر مولانا سلطان العلما بهاء الدین محمد متولد ۵۴۳ از عالمان و خطیبان بزرگ و منتفذ و از بزرگان مشایخ صوفیه در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم و نزد نجم الدین کبری که خود پرورش یافته عطار نیشابوری وصاحب فرقه کبرویه بودتربیت یافت مواعظ اورا آنچنان که نوشته اند اکنون در دو مجلد موجود است و صاحب کتاب معروف معارف است که مجموعه ییست از مجالس او.هم چنین عبدالرحمان جامی در اثار منثور خود نوشته :که مادر بهاء الدین دختر سلطان علاء الدین محمد خوارزمشاه بوده است و به همین دلیل او را بهاء الدین ولد مینامیدند و. اما از وی نیز نقل قول است که در خواب پیامبر لقب سلطان العلماء را به بهاء الدین داده که از القاب دیگر بهاء الدین محمد است.به هر شکل مولانا در دامان چنین خاندانی بزرگ شده است و پرورش یافته. در احوال مولانا و در مورد اجداد او نوشته اند که نسب او به ابوبکر صدیق خلیفه نخست میرسد.واین را عبدالرحمان جامی نیز در همان اثر منثور خود نوشته است. دوران نوجوانی مولانا در بلخ در افغانستان کنونی گذشت. ایام پر آشوبی بود. دوران سلطنت سلطان محمد خوارزمشاه بود. دورانی بود که یکی از بزرگترین متکلمان اسلامی یعنی امام فخر رازی می زیست. وخطیب مشهور و فوق العاده مورد توجه در هرات بود کسی بو که مورد احترام واعتنای تام سلطان بود.یکی از نکته ها که بعد ها در زندگی و در حیات عقلانی و روحانی مولانا تاثیر گذاشت. همان کلام فلسفی دینی بود که چنان عقلها میربود که چنان احترامها را به خود جذب می کرد و چنان مورد التفاط سلطان قرار میگرفت که پدر مولانا با امام فخر رازی برسر مهر نبود و چنان تفکر دین اندیشی و تکلم او را نمی پذیرفت و به همین دلیل گاه بر سر منبر بر روش او تعنه میزد واو را از راه سنت رسول الله بر کنار و دور می دید و شیوه صوفیان را در دین ورزی می پذیرفت و ترویج میکرد. مهاجرت خاندان مولانا گفته ان یکی از انگیزه ها ی مولانا وخانواده اش برای مهاجرت از بلخ یعنی از دیار سلطنت سلطان محمد خوارزمشاه در سال 610(ه.ق) همین اختلاف رای بود که پدر مولانا با فخر رازی داشت. هم عبدالرحمان مینویسد: "و چون وي را ظهوري تمام حاصل شد و مرجع خواص و عوام گشت جمعي از علماء چون امام فخرالدين رازي و غيره را بر وي عرق حسد بجنبيد. وي را به خروج به سلطان وقت متهم داشتند، وي را از شهر بلخ عذر خواستند. در آن وقت مولانا جلال الدين خردسال بود از راه بغداد به مکه توجه نمودند". اما این سخنان چنان قرینه به صحت نیست. دلایل تاریخی او را مورخان ذکر کرده اند. مولانا تا دوازده سالگی در بلخ بود ودر کنار پدر می زیست و مقدمات علوم دینی را در این شهر فرا گرفت. در سال 616 ه.ق یعنی وقتی جلالدین محمد دوازده ساله بود و یک سال قبل از هجوم مغلان به ایران پدر جلال الدین به همراه خانوادهی خود از بلخ خارج شد. این سخن پذیرفتنی تر می نماید که احتمال حمله مغولان و تشویشی که در دلها افکنده بود خلق کثیری را به مهاجرت وا داشت. از جمله خاندان مولانا را . این خاندان از بلخ بیرون آمدند و از شرق ایران به طرف غرب ایران رفتند واز راه نیشابور از بغداد گذشتند وبه سفر حج رفتند و پس از گذاردن فریضه حج به شام واز آنجا به زنجان به پارهای از شهر ها که در ترکیه کنونی واقع است رسیدند و در آنجا به دلیل اینکه دور از مغولان بود و آرامشی که در آنجا بود رحل اقامت گزیدند وگفته اند که در مسیر و هنگامیکه از نیشابور عبور میکردند به صحبت شیخ فری الدین عطار نیشابوری رسیدند و شیخ کتاب اسرار نامه بوی داده و گفته اند که وقتی که چشمش به جلالدین افتاد با فرا ستیکه ویژه او بود به پدر مولانا گفت :این پسر را گرامی دار که زود یاشد که این پسر از نفس گرم آتش در سوختگان عالم نهد. وبعید نیست که معتقدان ومریدان مولانا بعد از مشاهده مقامات او در دوران سالمندی چنین پیشگویی را در باره عهد خرد سالی او ساخته باشند. ازدواج مولانا اقامت گزیدن در قونیه: پس از اینکه فریضه حج گذارده شد وخاندان مولانا به شام و از آنجا به زنجان و البته گفته میشود که هفت سال نیز در الجزیره بوده اند که البته قرینه به صحت نیست. سپس به ملاطیه رفتند و درلارنده واقع در ترکیه کنونی اقامت گزیدند مولانا در آن شهر بزرگ شد و در همان جا با گوهر خاتون دختر لالا شرف الدین سمرقندی که از بزرگان صوفیه حنفیه بودند ازدواج کرد. و پس از اینکه پدر او بدعوت کیقباد سلجوقی سلطان قونیه تغییر محل اقامت داد و به قونیه رفت مولانا هم همراه با همسر خود به آن شهر رفت . جلال الدین محمد در 24 یا 27 سالگی بسال 628 و یا 631 پدرش را از دست داد. پس از آنکه پدر مولانا درگذشت جلال الدین محمد به جای پدر بر مسند شیخ الاسلامی نشست. اما هنوز البته جلال الدین محمد بسیار جوان بود .و در عین اینکه خطیب جوان و چالاک و زبردست سخنگوی ماهری بود و در فقه و کلام تصوف دستی داشت همچنان راه بلندی در پیش داشت تا به مقام عالیتربرسد. یکی از دوستان پدر مولانا یعنی برهان الدین ترمذی در همین ایام به قونیه آمد و جلال الدین مورد ارشاد و تربیت صوفیانه او قرار گرفت و به دستور او چله ها گرفت و ریاضت ها کشید و روح او از پاکی و پارسایی برخوردار شد به توصیه او جلاالدین به سوریه کنونی وبه دمشق سفر کرد . ودر آنجا در یکی از مدارس مدتی اقامت گزید و به تحصیل علوم دینی و شرعی پرداخت. چنان که میدانیم محی الدین عربی بزرگترین عارف نظری تاریخ اسلامی در همین سالها در دمشق میزیست (محی الدین عربی به سال 638 وفات کرد ) وهیچ بعید نمینماید با همه جستجوگری و چست وچابکی که داشت و هوش و نبوق فطری که در اوبود به جستجوی شخص بزرگی چون محی الدین وجود داشته باشد و طالب دیدار او شده باشد . هیچ جا در شرح کتابهای تاریخی موسقی شرحی از دیدار او شده باشد.وآنچه از دیدار آن جوان وآن پیر عارف است بنا به شرح روایات نا موسق و نا موید تاریخی می باشد. پس از آنکه جلال الدین محمد هفت سال را در شام سپری کرد به شام بازگشت وبر مسند ارشاد نشست.در آن زمان او عمرش از سی سال درگذشته بود.و بدل به یک عالم پخته و مجرب شده بود. او در مدرسه ای در قونیه مشغول تدریس شد. و مقام افتاع نیز یافت.ودر قونیه به سمت شیخ الاسلامی نیز نائل آمد.وسخت مورد توجه امیران روزگار قرار گرفت.واز هر طرف شاگردان و مریدان پیش او می آمدند. نمکی که در بیان او بود و عمقی که درتحلیلهای او بود و وسعت و قضارت دانشی که از آن برخوردار بودسرمایه های بزرگی بودند که او را در علم وتدریس سخت موفق می کردند. مولوی عمری را چنین میگذراند وهر روز مانند روز پیشین به مدرسه میرفت و تدریس میکرد و نهایتا هنگام غروب به خانه باز می گشت. در این ایام جلال الدین به تحقیق مشغول بود. کتب مورد تالیف مولوی: آثار منظوم مولانا عبارتند از مثنوی معنوی و دیوان شمس یا دیوان کبیر که بعدها در مورد این آثار گفته خواهد شد و همچنین آثار منثور او عبارتند از فیه مافیه و مجالس و مکاتیب. کتابهای مورد علاقه مولانا: آثار مولانا نشان میدهند که چند کتاب در صدر کتابهای مورد مطالعه ومورد علاقه او قرار داشتند. تردیدی نیست که احیا العلوم ابو حامد محد غزالی یکی از این کتابها بود. به قراری که محققان نشان داده اند سرا پای مثنوی مشحون از اندیشه هایی است که امام محمد غزالی در احیا العلوم و سایر آثار خود آورده است. کتاب قوت القلوب ابو طالب مکی نیز محتملا از کتبی است که مورد مطالعه مولوی بوده است. از کتب فقهی احتمالا کتاب هدایه ی مرقینانی مورد توجه وعلاقه او قرار داشته است. نهج البلاغه امام علی (ع) به قرائنی که در مثنوی یافت میشود نیز مورد توجه مولوی قرار داشته است. همچنین از دیوان متنبی است از شعرای حکیم عرب که مولانا علاقه بسیاری که به این دیوان داشت دیوانش را در آستینش قرار میداد ویکی از کتبی بود که بعدها توسط شمس تبریزی از خواندن ان منع میشد. کتاب متعارف بهاء ولد پدر اونیز از کتبی بود که مولوی به شدت از آن بهره میبرد واز آن استفاده میبرد. وآنچه از همسر مولانا منقول است گاه تا صبح در کنار شمع می ایستاد و کتاب پدررا مورد مطالعه قرار میداد. علاوه بر اینها شک نیست که دیوان عطار و دیوان سنایی و آثار نظامی گنجوی و پاره از کتب بزرگان ادب فارسی نیز مورد مطالعه او بودند. زمان بر مولانا چنین میگذشت.واو آنچنان که زمان اقتضاء میکرد پیرتر وپیر تر میشد. دیدار مولانا با شمس تبریزی و داستان قمار عاشقانه : برهان الدین ترمذی در سال 638 هجری در قیصریه وفات یافت و تا سال 642 هجری یعنی در 38 سالگی مولانا شمسی در قونیه طالع شد و از آن پس همه زندگی مولانا بدل به روز شد. شمس الدین محمدبن علی بن ملک داد تبریزی که حال ما او را به برکت مولانا شدن جلال الدین میشناسیم از مشایخ آن روزگار و از تربیت یافتگان شیخ رکن الدین سجاجی و بابا کمال جندی و ابوبکر سله باف تبریزی بود . او یک معلم دوره گرد گمنام و یک قلندر خشن منشی بود که از این شهر به آن شهر می شتافت و مکتب تاسیس می کرد و کودکان را تعلیم میداد اما به خاطر درشت خویی کودکان در مکتب او نمی ماندند و اولیا فرزندان خود را از مکتب بیرون می آوردند.از این شهر به آن شهر که میرفت به دنبال ارباب قلوب و صاحبدلان و اولیای الهی بود وهر جا صوفی و عارف نام آوری را می شناخت به دیدار او می شتافت.براو چنین گذشت تا قدم به قونیه نهاد.و بین او و جلال الدین محمد که یک مدرس نام بردار شهر بود در یک موقعیت استسنایی ملاقاتی استسنایی دست داد که از برکت آن ملاقات هم جلال الدین محمد بدل به کسی شد که سینه ای شراخانه عالم داشت و هم شمس تبریزی جاودان شد و بر پناه و بر پرتو نام مولانا درخشندگی او جاودان و مبارک گردید. ما به درستی نمی دانیم در آن ملاقات چه اتفاق افتاد و جلال الدین از شمس چه دریافت کرد. و کدام پرتو بود که چشم او را خیره نهاد و برای همیشه ممنون شمس تبریز و مدیون او داشت. اما همان مقدار میدانیم که جذبه ناگهانی و نا آگاهانه ای بود که مولوی را در کام کشید .وناگهان او را از یک سجاده نشین با وقار بدل به یک قلندر رندی کرد که بازیچه ی کودکان کور شد. اورا از جزم اندیشی و شریعت اندیشی نخستین بیرون آورد و بدل به یک عارف تجربت اندیش کرد.مولوی که تا آنگاه یک عالم غزالی صفت و غزالی منش بود بدل به یک عارف تجربت اندیش شد که فرسنگ ها با حالت پیشین خود فاصله داشت او آنچه را که خوانده بود در کار کرد اما از آنها چون نردبانی استفاده کرد و با آنها قدم بر عرفان و عشق نهاد.آن هدیه ای که شمس به مولانا داد چیزی جز عشق و بلکم چیزی جز قمار عاشقی نبود. کیفیت برخورد این دو بزرگ همچنان در حاله ای از اسرار باقی مانده است. و کسانی که خواسته اند زندگی و حیات و افکار و تعالیم و شخصیت مولانا را اسطوره ای تر کنند بر رمز آمیز بودن برخورد شمس و جلال الدین انگشت تاکید نهاده اند و ان را هر چه غلیظ تر و پر مایه تر کرده اند . داستان ها و اسطوره ها به ما میگویند که هم مولانا در جستجوی مردی بود که برای او از اسرار باطن عالم پرده بردارد و هم شمس الدین تبریزی در خلوت های خویش با خود می نالید که اورا با یکی از مسطوران عالم غیبت آشنا کند. و چنان که بعدها در ضمن سخنان خود آورد ودر کتابی به نام مقالات او گرد آوری شده است شمس از فرط پر گفتاری بر خود می پیچید و مفری و روزنهای نمیافت.وبه تعبیر خود او چون آبی در گرداب محصور افتاده بود و وراه به بیرون نمی جست و و خوف گندیدن داشت وتا به مولانا رسید آن مفر وآن مخلص پیدا شد و مکنده ای و کشنده ای چون جلال الدین محمد در کنار او نشست وآن دریا وقتی به آن جوی رسید آن جوی را مخلص خود کرد و آن جوی را با خود همچون اقیانوس کرد. داستانها می گویند که شمس هنگمی با جلال الدین محمد برخورد کرد که جلال الدین از مدرسه ی خود که در کاروان سرای پنبه فروشان بود بیرون آمده بود و از خان شکر ریزان میگذشت که شمس به نزد او آمد و دهانه ی اسب او را گرفت و از جلال الدین محمد پرسید که : ((بایزید بسطامی در مقامات سلوکی و طریقتی بالاتر بود یا محمدبن عبدالله (ص) ؟ )) جلال الدین بر آشفت و گفت چه جای سوال است محمد پیامبر خدا بود و بایزید مریدی از مریدان او وشاگردی از شاگردان او . شمس به اعتراض گفت اگر چنین است پس چرا محمد گفت: (( ما عرفناک حق معرفتک )) اما بایزید گفت(( سبحانی ما اعظم شانی)) سخن پیامبر به این معناست که خداوند ا ما تورا آنچنان که باید و شاید نشناختیم. وآن سخن که از بایزید نقل شده است یکی از سخنانی است که منافات با تعالیم شریعت دارد و معنای آن این است :من چه عظیم الشان هستم پاک باد وجود من که من عظیم الشانم. سخنی که در خور یک بنده ضلیل و مسکین خداوند نیست. سوال شمس این بود که اگر چنان است محمد برتر از بایزید است . پس چرا یکی چنین میگوید و دیگری چنا ن ادعایی میکند . مولانا در جواب شمس میگوید که بلی آن به خاطر آن بود که ظرفیت بایزید سخت تنک بود به نوشیدن قطره ای از می مست شده بود و آن فریادهای مستانه را میکرد. اما ظرفیت اقیانوس وش محمد چندان فراخ بود که دئریا ها معرفت که در او ریخته بودند همچنان احساس عطش میکرد. وباز از خداوند میخواست که بر او بیشتر فرو ریزند. گفته اند که وقتی شمس این جواب را از مولانا شنید نعره ای زد و بیهوش گشت و این آغاز دوستی و رفاغت عمری آنان بود. اما سخنان دیگر هم گفته اند داستان های دیگر هم گفته اند و این سخنان هیچکدام قطعیت تاریخی ندارند. هرچه بوده این دو یکدیگر را یافتند و به تعبی شمس مولانا را شکار کرد . این عمر باعث شد که مولوی برای مدتی یعنی برای نزدیک به شانزده ماه که در کنار شمس تبریزی بو همه چیز و همه کس را فدا کرد. عادت معلوف یعنی به مدرسه رفتن شاگرد گرفتن حتی کتاب خواندن و به رفقا پرداختن و به خانواده پرداختن و به امرا و حکام پرداختن همه را ازدم فرو نهاد وارز همه غفلت کرد و شبانه روز به دیدار با شمس پرداخت. یاران مولانا سخت از او دلگیر بودند واز همه دلگیرتر از شمس زیرا مولانا را تحت اختیار خود قرار داده بود اجازه هیچ ملاقاتی را به مولانا با کسی نمیداد. و استادی که به آنها علم داده و تدریس میکرد و ارشادشان میکرد شمس از آنها گرفته بود. آنها حیله کردند و چاره ها اندیشیدند و نهایتا تلخی ها و درشتی ها با شمس کردند بطوریکه او را ملول نمودند وچنان شد که شمس ناگهان وبی خبراز جلال الدین محمد قونیه را ترک کرد و به طرف شام و شهر حلب رفت. و مولانا از فراق شمس سخت آشفته و پریشان شد. نهایتا فرزنش سلطان ولد را به شام به حلب فرستاد. و سلطان ولد موفق شد دوباره اورا بیابد واو را به قونیه باز گرداند.وخود سلطان ولد تا رکاب شمس پیاده تا قونیه آمد.اما این دیدار و نشست دوباره چندان به طول نینجامید. و شمس ناگهان از نظر ها غایب شد و تا امروز کسی نمی داند که او به کجا رفت و بر سر او چه ها آمد. درباره این موضوع حدسیات مختلف زدند پاره ای از محققان نوشته ان که فرزند بزرگ مولانا یعنی علاء الدین خصوصا باشمس دشمنی میورزید.و شمس از او نفرتی داشت و او هم از شمس نفرتی. گفته اند که پس فوت همسر اول مولانا و وارد شدن همسر دوم مولانا به خانه مولانا دختری به نام کیمیا وارد خانواده شد وپس از آمدن شمس به قونیه این دختر به ازدواج شمس تبریزی در آمد.اما علائ الدین محمد هم خواستگار این دختر بود و بطریکه از خانه شمس نگاه میکرد و شمس این عمل او را بر نمیتافت. گفته اند که غیبت ناگهانی شمس فرار یا گم شدن او نبود بلکه مقتول شدن او به دست مخالفان او در سال 645ه. بود. که شاید علاء الدین هم در میان آنها بود. و عده ای هم گفتند که شمس از قونیه به شام و از آنجا به ایران رفتو به خی رفت و در انجا وفات یافت. از شمس اثری به جای مانده به نام مقالات که توسط توسط پاره ای از صوفیان از سخنان او نطق برداری می شده است. ظاهر مولانا: در احوال مولانا نوشته اند که مردی بود لاغر اندام و با چشمانی نافذ و رویی زرد به خاطر اینکه تغذیه مناسب نداشت و کمتر از ینکه گرسنه باشد سیر بود. *** نحوه سروده شدن مثنوی مریدان و یاران پیشین مولوی که تولد شخصیتی نوین را در او جشن گرفته بودند . در آن زمان در حلقه های صو فیان کتب سنایی و عطار خوانده میشد. به همین برهان نزد مولانا آمدند . ذوق شاعری اورا میدانستند و جوشش ضمیری او را آزموده بودند.واز او خواستند تا دیوانی بسراید تا دستمایهی صوفیان شود و کتاب درسی و سفره های معنوی در حلقه های صوفیان گردد. و از او بهره های باطنی و معنوی ببرند. مولانا دعوت آنها را اجابت کرد و نی نامهای که سروده بود از عمامه ی خود بیرون آوردو گفت من خودم به همین اندیشه بوده ام. و سروده شدن مثنوی آغاز شد. مثنوی در خطاب با حسام الدین چلبی سروده میشد . مولانا به صراحت در نثری که در دفتر اول مثنوی نوشته این معنا راگفته است. و مولانا حسام الدین چلبی را ابو فضائل حسام الدین مینامد . پیش از اینکه حسام الدین چلبی به خلیفگی مثنوی برگزیده شود صلاح الدین زرکوب قونوی خلیفه مولوی و مورد علاقه او بود . و کسی بود که با دیدن او ناطقه مولانا گشوده میشد . صلاح الدین زرکوب قونوی همان کسی است که دختر خود را به پسر مولوی داد. پارهای از نامه هایی که مولانا به عروس خود نوشته ودر موزه ای از نامه های او گرد آوری شده است از لطیف ترین و پدرانه ترین نامه هایی است که در این زمینه نگاشته شده است.صلاح الدین مردی مردی عامی بود که بعضی از لغت هارا هم به خطا تلفظ میکرد. مولانا نیز برای درس دادن به مریدان وشاگردان همان لغات غلط را غلط تلفظ میکرد و میگفت درست آن است که او میگوید .صلاح الدین در نهایت در محرم سال 657 درگذشت . این صلاح الدین همان کس بود که روزی مولانا در میانه بازار از صدای طلا کوبی صلاح الدین به وجد آمد و در وسط بازا زر فروشان به سماع پرداخت.و آن غزل معروف را سرود که میگوید یکی گنجی پدید آمد درآن دکان زر کوبی زهی معنا زهی صورت زهی خوبی زهی خوبی پس از وفات صلاح الدین مولانا خاطر خود را مشغول حسام الدین چلبی کرد و حسام الدین مرد فرهیخته ای بود و تحصیل کرده بود و کسی بود که مولانا در مصاحبت با او نطقش باز میشد. او محرم اثرار جلال الدین بود. و حسا م الدین کسی بود که میتوانست مولانا را بر سر شوق بیاورد . میتوانست زبان او را بگشاید و به منزله محرم سر در کنار او بنشیند و رازدان اوباشد. مولانا میگفت : راز جز با رازدان انباز نیست رازاندر گوش منکر راز نیست و هم چنین مولانا در مورد حسا مالدین میگوید : "مثنوی را چون تو مبدا بوده ای گزر فزون گردد تو اش افزوده ای مثنوی اندر فروغ و در اصول جمله از آن توست وخود کردی قبول دقبول آرند شاهان نیک و بد چون قبو آرند نبود هیچ رد مثنوی آنچه در اختیارماست 25562بیت است ودر شش دفتر گرد آوری شده است. تنظیم و تقسیم این شش دفتر از آن خود مولاناست. پس از سروده شدن دفتر اول که حدود 4000 بیت دارد مولوی دچار ملال و قبض خاطر میشود و این نکات را مولانا در ابیات پایانی دفتر اول گفته است. مولانا تاریخی درباره سروده شدن مثنوی در اختیار ما میگذارد که میگوید :سروده شدن دفتر دوم مثنوی در سال 662 آغاز شده است. *** تصحیح مثنوی : دیوان مثنوی توسط رینولد نیکلسون انگلیسی تصحیح شد. ما اینک خصوصا از کتاب مثنوی مولانا نسوخ صحیحی در اختیار داریم. که تا حدود زیادی بر سروده های شخص مولانا منطبق است. چنین اطمینانی را درباره دیوان حافظ نداریم.برای مولوی تمام این فرصت شاید کافی نبود تمام مثنوی را مرور کند.و ویرایش مجدد کند و ابیات سست را از او بزداید. بلکه گر چه چنین فرصتی برای حافظ بلکه سراسر عمر او در این کار سپری شد و نهایتا به خاطر همین تصحیح ها نسخه نهایی دیوان او یافت نمیشود. و درباره پاره ایاز ابیات باید با حدث و گمان سخن گفت و به قطعیت نمیتوان داوری کرد. نسخه های مثنوی که تا قبل از ویرایش نیکولسون در اختیار بود تعداد ابیاتشان گاه تا 27000 بیت میرسید . نسخه ها یی که ابیات الحاقی بسیاری با خود داشت نسخی که پاره ای از ابیات مولوی را مورد تحریفهای بسیاری قرار داده بود. و معزلاتی نیز ساخته بودند که به سبب این بود که شعر بد قرائت شده بود و خواننندگان در فهم درست شعر درمانده و متحیر بودند. مهمترین اثر مولوی را می توان مثنوی نام نهاد. که ببحر رمل مسدس نوشته شده است. خلاصه های مثنوی: یکی از بهترین خلاصه های مثنوی همان است که در قرن نهم و دهم به دست یکی از وعظا و خطبا موفق به ملا حسین کاشفی پدید آمده. او در هرات وشهرهای هرات بر منبر میرفت و وعظ می نمود. کسی است که کتاب روزت الشهدا را نوشته است. و پس از او روضه خوانی روضه خوانی نامیده شد. این شخص بنا بر ذوق عرفانی اش خلاصه مثنوی را به نام لب لباب پدید آورد. *** دیوان کبیر : درباره دیوان شمس یا دیوان کبیر ما اطلاعات چندانی نداریم که چگونه سروده شد. ما حتی نمیدانیم سروده شدن دیوان شمس همزمان با دیوان شمس بوده یا خیر .دیوان شمس تا کنون بهترین طبعی که داشته است طبعی است به دست استاد مرحوم بدیع الزمان فروزانفر است که بالغ بر نه جلد است و مشتمل بر 3229 غزل و قطعه و قصیده 1983 رباعی 44 بند ترجیعات.مجموع اشعاری که در دیوان شمس آمده نزدیک 35000 بیت است.و بدین ترتیب مولوی را باید پس از صائب تبریزی پر کار ترین شاعر زبان فارسی دانست. چرا که از صائب نزدیک به 100000 بیت شعر به جا مانده است و رقم اشعاری که از مولانا به دست ما رسیده نزدیک 60000 بیت بالغ میشود. محققانی معتقد اند دیوان شمس حجمی کمتر از این داشته و می باید داشته باشد. پس از مولانا فراوان بودند کسانی که سعی در تقلید شیوه مولانا کرده اند. و اشعاری به سبک او سرودند و در نسخ او داخل کرده اند . چنانکه حال پاره از اشعار و نسخه هایی چاپی که از کلکته هند و جاهای دیگر در دست است ابیات دیوان شمس در آنها بالغ بر 50000 بیت است که روشن است کثیری از آنها متعلق به مولانا نیست . محقق محترم مصطفی مینوی معتقد بود که شاید این سی و چند هزار بیت که از دیوان شمس در دست است یک سوم آنها به قطع به مولانا انتساب پیدا نکند. این را ادبا هم نوشته اند که دیوان شمس از نظراوزانی که مولانا برای سرودن شعر انتخاب کرده بی نظیر است. تنوعی که در دیوان شمس است در هیچ جای دیگر و هیچ دیوان دیگر یافت نمیشود. بسیاری از این اوزان اوزان ضربی است رقصی. که آدمی را به جست و خیز به بر خاستن و نه به نشستن وا میدارد. رباعیات مولوی: سومین اثر مولانا رباعیات اوست که توسط استاد فروزانفر به چاپ ایشان در سال 1983.م 3966 بیت رسیده است. *** وفات مولانا: وفات مولانا در پنجم جمادی الآخر در سال 672 اتفاق افتاد. وفات او در قونیه به عنوان واقعه ای سخت تلقی در حالی که تا چهل روز چه شیعه چه سنی چه مسیحی و چه یهودی سوگار شدند. پیکرش در قونیه نزدیک تربت پدرش به خاک سپرده شد. و اکنون به تربت الخضرا معروف است. با اینکه او اهل سنت بود ولی بسیاری از علمای شیعه از جمله آیتالله قاضی که ارادت خاصی به دیوان های مولانا داشت او را فردی شیعه مذهب خوانده اند. و هم چنین گفته شده که نمازی که برای تشیع جنازه مولانا خوانده شده به امامت شیخ صدر الدین قونیوی بوده است.مقبره مولانا مقبره الخضرا نام دارد كه بعداز وفات بها الدين توسط كيقباد سلجوقي ساخته شده است.
مولانا در آخرین لحظات عمرش در وصیت نامه کوتاهی مینویسد ((علیک بقلت الطعام و قلت الکلام و قلت المنام))
*** فرقه مولویه: مولانا پس از دیدار با شمس تمام زندگانی خود را وقف پرورش و تربیت عده ای از سالکان در خانگاه خود نمود و دسته جدیدی از متوصفه را به مولویه مشهور بودند پدید آورد. این سلسله بعد از مولوی چند قرن در آسیای صغیر و ایران و سرزمین های دیگر پراکنده بودند.در طول اقامت و زندگانی مولانا در قونیه گروهی از پادشاهان و امیرا و عالمان و وزیران با او معاصر یا معشر بودند و نسبت با خداوندگار با حرمت بسیار رفتار میکردند. مهمتر از همه معین الدین پروانه که غالبا برای استماع مجلس های مولانا به مدرسه او میرفت. و به همین سبب قسمتی از فیه ما فیه خطاب به معین الدین است. از میا ن عارفان و شاعران که در قونیه همزمان با او میزیستند صدر الدین قونوی و عراقی و نجم الدین دایه و قاعی طوسی و علامه قطب الدین محمود بن مسعود شیرازی و قاضی سراج الدین ارموی زا میتوان نام برد. سماع مولویه: مولوی در غرب به رومی مشهور است. او در طول عمر خود نه طریقتی را پایه گذاری کرد و نه قوانین امروزی سماع را وضع کرد و و او بدون قائده قانونی فقط میچرخید و می رقصید. سماع برای او مسیری بود به سوی بهشت. دری که به سوی آسمان باز میشد وپروازی از زندگی به مرگ و از مرگ پروازی به سوی جاودانگی. *** سماع بیا بیا که توی جان جان سماع بیا که سرو روانی به بوستان سماع بیا که چون تو نبودست و نخواهاد بود بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع بیا که چشمه خورشید زیر سایه توست هزار زهره تو داری بر آسمان سماع برون زهر دو جهانی چو در سماع آیی برون ز هر دو جهان است این جهان سماع اگر چه بام بلند است بام هفتم چرخ گذشته است از این بام نردبان سماع به زیر پای بکوبید هر چه غیر وی است سماع از آن شما و شما از آن سماع چو عشق دست در آرد ز گردنم چه کنم کنار در کشمش هم چنین در سماع کناره ذره چو پر شد ز پرتو خورشید همه به رقص درآیند بی فغان سماع بیا که صورت عشق است شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع *** مولوي و ايت الله قاضي: ملاي رومي را هم عارفي رفيع مرتبه ميدانستند. و هم به اشعار او استشهاد ميكردند و واو را از شيعيان خالص اميرالمومنين ( ع ) ميشمردند. مرحوم قاضي قاعل بودند. كه محال است كسي كه به كمال برسد و حقيقت ولايت علي را براي او مشهود نشود. و ميفرمودند وصول به توحيد فقط از ولايت است. بنابراين بزرگان معروفترین و مشهورترین از عرفان كه اهل سنت اند يا تقيه ميكردند و شيعه بودند و يا به كمال نرسيدند. تحقیق و بررسی: عارف زمانی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:22 توسط عارف زماني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام ممنون از اينكه به وبلاگ تشريف آورديد ممنون ميشوم اگر نظر دهيد تا از نظراتتان استفاده كنم. |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 دی 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگي مولانا سماع قمار عاشقي اخبار مولانا عكس قونيه فیه ما فیه شرح غزل تفسیر مثنوی محققان مولانا مولانا و ائمه مولانا در نظر بزرگان English language زبان تركي استامبولي |
|
RSS
|