تبليغاتX
قونیه
تصوف*مولانا* شمس تبريزي*سماع*قمار عاشقانه*اخبار مولانا*عكس قونيه

لحظه هامان همه خشك

همه پوچ وهمه بي ارزش بود

شبهامان همه تاريك وبلند

روز هامان ابري

نه آفتابي و نه باراني و برفي

چه كنم دلتنگم

شب سياه است و بلند

آمد آن روز بزرگ

آمد آن مرد بزرگ

آمد آن ازادي

آمد

با عبايي شكلاتي بر دوش

خنده اي بر لب داشت

عينكي برچشم

آمد آن مرد آمد

چشمهمان پر اشك

اشك شادي بود

دومين روز قشنگ خرداد

فصل سوم زبهار

باز كن پنجره ها آفتاب آمده است

آفتاب امده اين خانه دگرگون سازد

مردي از فصل بهار آمده است

 

مردي از بهر كوير آمده است

باز كن در را بازكن

كوله بارش پر پر

پر از آزادي مردم سالاري

آمده تا كه بماند اينجا

آمده خانه خراب را همه آباد كند

مردماشان همه آزاد كند

شاد كند

يا علي ميگويد

آغاز ...

عارف زماني


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:48  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
این روزها بیشتر یاد این غزل حافظ میافتیم میافتیم:



واعظان کاین جلوه در مهراب و منبر میکنند             چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس               توبه فرماین چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری                              کین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
یا رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان           کاین همه ناز از غلام ترک واستر میکنند
ای گدای خائقه بر جه که در دیر مغان                   میدهندآبی که دلها را توانگر میکنند
حسن بی پایان او چندان که آدم میکشد ز           مره دیگر به عشق از غیب سز بر میکنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی             کاندر آن طینت آدم مخمرمیکنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت          قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:5  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى

بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى

چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟

نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى

ليله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود

تا چه ديدى كه چنين مستى و پرشور و شرارى

شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى

چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت

طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى

نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست

از نگاه و نفست حق به طرف آمده، آرى

به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم

كيميايى است سعادت ز فتوحات تو جارى

اى غزلواره پايانى ديوان نبوت

حجت بالغه شاعرى حضرت بارى

دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى

رحمتى! سينه آبستن ابرى كه ببارى

شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنانى

كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى

مژده يى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى

آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى

يوسفستان جمالى هنرستان خيالى

شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى

روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى

نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى

همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى

به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى

توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد

در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى

ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى

پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى

بال در بال ملائك به تماشاى رسولان

طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى

به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى

بر چنان خوان كريمى و چنان خيل كبارى

ميهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى

در تماشاگه رازى و تماشاگر يارى

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان

مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى

تو بر اركان شريعت نزدى سقف معيشت

سير چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى

به خدايى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد

كه حريفان قلم را به فقيهان نسپارى...

اسفند ۸۴

abdokarim soroosh

هنگامیکه این شعر در شبکه سوم تلویزیون توسط امیر حسین مدرس در برنامه کوله پشتی در تولد پیامبر در سال 1386 خوانده شد به رسم همیشگی صداوسیما از شاعر آن نامی برده نشد اما درست شش ماه بعد و در نزدیکی رحلت (به تعبیری شهادت) پیامبر و البته انتخابات مجلس شاعر این اثر مورد حمله و تهاجم در صدا و سیما و روزنامه ها قرار گرفت و راهپیمایی های مختلفی در شهر های مختلف بر علیه دکتر سروش روشنفکر و مصحح مثنوی مولوی توسط عوام شکل گرفت در مساجد مرگ بر سروش گفتند آیت الله نوری همدانی او را فرج دباق بی سواد بدتر از سلمان رشدی خواند و وبلاگ ها ی بسیجی او را احمق قلمداد کردند و انگ توهین و هتک حرمت به پیامبر را بر او وارد کردند . مجید مجیدی به طور شدید به او حمله کرد و اورا کافر به ظاهر روشنفکر خواند اما چرا؟

دلیلش روشن است در نزدیکی انتخابات متحجران اصولگرا همه کار کردند تا اندک به ظاهر اصلاح طلبان را از صحنه انتخابات حذف کنند یکی از آنها به مسجد رفتد و در نقش آژیتاتوری قوی به مردم گفت کافری به نام سروش بار دیگر به پیامبر توهین کرده و اصلاح طلبان همچنان از او حمایت میکنند حالا شما میخواهید به طرفداران این کافر رای دهید .

او بدون هیچ سندی شروع به گفتن بخشی از حرهایی که دکتر سروش نگفته کرد:

این آقای کافر گفته که قرآن کتاب شعر محمد است و کلام خدا نیست او گفته محمد مانند شاعران ژولیده است او گفته محمد درروغ میگوید که که این کتاب از آن خداست و محمد دروغگوست او قبلا هم به ائمه توهین های شدید وارد کرده اما به قول آقای مجیدی ما غفلت کردیم و ساکت ماندیم و هیچ نگفتیم تا فاجعه به این حد برسد.آیا محمد دروغگوست آیا او شاعر ژولیده ای بیش نیست آیا قرآن ...استغرالله(مردم گریه میککند)خدایا این فرد و طرفدارانش را از زمین محو کن(مردم آمین میگویند)...

با مقایسه این مطلب که روحانی اصولگرای مسجد در رحلت پیامبر گفته و حرف های مجیدی با حرف های سروش میفهمیم این گفته ها چقدر با هم مغایر است و حرفهای سروش تحریف شده و تحریف شده اش توسط این افراد به مردم گفته شده و مردم را خشمگین و متحرک بر علیه این انسان میکند. البته این تحریف ابتدا به دست رسانه هلندی صورت گرفت که این آقایان آن را کامل کرده به خورد عوام دادند.

تاریخ همیشه شاهد تکفیر روشنفکرانی که بافنده جامه ی تقوا بر اندام زورند توسط توسط تاریک فکرانی که کباده مذهب و روحانیت میکشند که البته سوفیست و سفسطه گران خوبی هم هستندبوده. انستیتوسیون ها همواره با استفاده از قدرتشان و نفوشان در بین مردم موومان های روشنفکری را سرکوب کرده و دلیل قانع کننده ای به مردم نشان داده اند.(انگشت در دهان کردن وشیعی جستن و کشتن شیعه توسط سلطان محمود چون آن زمان شیعه یک نهضت روشنفکرانه بوده و ریشه کن کردن نهضت روشنفکرانه حسین و نزدیک تر حمله های روحانیون وابسته به شاه به شریعتی و مطهری و نهضت آزادی) و گاهی مثل حالا خود در پشت پرده دست به کار شده به عنوان آژیتاتوری قوی مردم را تحریک و مقابل روشنفکران قرار داده اند و چه کارگردانان بزرگی ! انستیتوسیون بیشتر نگران از این نهضت های روشنفکریست تا نهضت های عوام و مردمی زیرا آنان مردم را آگاه میکنند از اعمال جنایت کارانه بعضی بر مسند نشینان. اما حالا هم این دلیل صدق میکند و هم دلیل دیگریعنی نزدیکی انتخابات .آنها با اصلاح طلب نشان دادن سروش سعی در حذف کردن نام اصلاح طلبان در بین برگه های انتخاباتی مردم کرده اند. این تنها کار برای حذف کردن این نامها نبود از جمله میتوان به پخش فیلم دست دادن خاتمی با زن ایتالیایی(البته مشکوک قریب به مردود) و بد جلوه دادن این کار توسط مردم و اعلام حمایت بوش از این جنبش و آمرکایی خواندن این جنبش اشاره برد.

اما اگر مردم ایران سواد و وقت کافی برای پی بردن به حق را داشته باشند این نقشه کارساز نیست مثل اتفاقی که در آمریکا افتاده به همین دلیل همه نظامهای سیاسی تاریخ سعی در بیسواد نگه داشتن مردم کرده اند در این نظام هم این کار به صورت دیگر انجام میشود پخش کردن مدرک به دانشجویان که به ظاهر سواد داشته باشند اما در واقع هیچ سوادی ندارند.

دلیل دیگر میتواند مقابل به مثل در برابر اصلاح طلبان باشد .با توهین های سایت نوسازی علیه نوه ی آیت الله خمینی و مرگ آیت الله توسلی اصولگرایان خواستند با این عمل یاد آن کار شان ورا از یاد مردم پاک کنند.

Dr soroosh

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 4:10  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چه دانستم که این سودا مرا زیی سان کند مجنون          دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید                              چو کشتی ام بر اندازد میان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد                 که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را                       چنان دریای بی ایان شود بی آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را                        کشد در قعر ناگاهان به دست دست چون قارون

چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و دریا                     چه دانم من دگر چون شد که چون غرق در بیچون

چه دانمهای بسیار است  لیکن من نمیدانم                که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

قارون همان کروئوس یونانی یا کوره تورات دانسته اندو در قرآن نام مردی است که ثروت بی حسابش او را مغرور و متکبر کرده بود و به او تذکر دادند اما توجه نکرد و توسط زمین خورده شد

شکافته شدن تخته های کشتی اشارت است به داستان موسی و خضر و میتوان نتیجه گرفت که چون سلطان ولد رابطه ی شمس و مولانا را به رابطه ی خضر و موسی مانند میکند این غزل آشفتگی حال مولانا پس از فراق شمس را نشان میدهد .

بیچون از القاب خداست از خدا نباید خواست و نمی توان خواست که دلیل کارهایش را توضیح دهد. افیون در یونانی به معنی تریاک است اما گاهی آن را در رسائل طبی مسلمانان دوره میانهتریاق فاروق و معجون خوانده اند که به عنوان پادزهر در معلجه مالیخولیا و امراض دماغی به کا میرفته است . شاعر در میان تاثیر کیج کننده و بی هوشی افیون و آبی که به دهان او میرود زبان در کام میکشد. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:33  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از دفتر پنجم مثنوی

مکر کن در راه نیکو خدمتی                      تا نبوت یابی اندر امتی

مکر کن تا وارهی از مکر خود                   مکر کن تا فرد گردی از جسد

مکر کن تا کمترین بنده شوی                 درکمی رفتی خداونده شوی                  

به بهانه بازداشت عباس پالیزار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:35  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کجایید ای شهیدان خدایی                                   بلا جویان دشت کربلایی 

کجایید ای سبک روحان عاشق                             پرنده تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی                                   بدانسته فلک را درگشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده                                کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته                               بداده وام داران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده                                کجایید ای نوای بی نوایی

درین بهرید کاین عالم کف اوست                              زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریاست صورت های عالم                              زکف بگذر اگر اهل صفایی

دلم کف کرد کاین نقش سخن شد                              بهل نقش و به دل رو گر زمایی

بر آ ای شمس تبریزی ز مشرق                              که اصل اصل اصل هر ضیایی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:31  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

معشوقه بسامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد

ملکی پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی غمخواره ی یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی نک سرده ی مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله ی خانه هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه ی شیرینش عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد خورشید درخشان شد تا با د چنین بادا

از دولت محزونان وز همت مجنونان آن سلسله جنبان شد تا باد چنین باد

عید آمد و عید امد یاری که رمید آمد عیدانه فراوان شد تا باد چنین باد

ای مطرب صاحبدل در زیر مکن منزل کان زره به میزان شد تا باد چنین باد

درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد هم کاسه سلطان شد تا باد چنین بادا

آن با هوا را بین زافسوس دل شیرین با نای در افغان شد تا باد چنین باد

فرعون بدان سختی با آن همه بد بختی نک موسی عمران شد تا باد چنین باد

آن گرگ بدان زشتی با جهل فرامشتی نک یوسف کنعان شد تا باد چنین باد

شمس الحق تبریزی از بس که در آمیزی تبریز خراسان شد تا باد چنین باد

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ابلیس مسلمان شد تا باد چنین باد

آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد اشخاص همه جان شد تا باد چنین باد

بر روح بر افزودی تا بود چنین بود فرتو فروزان شد تا باد چنین باد

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ابرش شکر افشان شد تا باد چنین باد

از کاخ چه رنگستش و شاخ چه تنگستش این گاو چو قربان شدتا باد چنین باد

ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد این بود همه آن شد تا باد چنین باد

خاموش که سر مستم بر بست کسی دستم اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

 

" حلول ماه شوال بر تمام مسلمانان جهان و ملت شریف تیران مبارکباد "

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:29  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکی میگفت که مولانا سخن نمیفرماید گفتم آخر این شخص را پیش من خیال من آورد این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دگر برد چه عجب باشد.

سخن سایه حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت بطریق اولی سخن بهانه است آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب میکند نه سخن بلک اگر صد هزار معجزه و بیان کرامات ببیند چون در او از آن نبی و یا ولی جز وی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار میدارد در که از کهربا اگر جوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفیست در نظر نمی آید آدمی را خیال هر چیز با آن چیز میبرد خیال باغ به باغ میبرد خیال دکان بدکان  اما در این خیالات تزویر پنهان است نمیبینی که فلان جایگاه میبری پشیمان میشوی و میگویی پنداشتم که خیر باشد آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهانست هر گاه که   خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند هر حقیقت که ترا جذب میکند چیز دیگر غیر آن نباشد همان حقیقت باشد "یوم التبلی اسرائر " چه جای اینست که میگوییم در حقیقت کشنده یکیست اما متعدد مینماید نمیبینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون میگوید تتماج خواهم بورک خواهم حلوا خواهم قلیه خواهم میوه خواهم خرما خواهم این اعداد مینماید و بگفت میآورد اما اصلش یکیست  اصلش گرسنگیست و آن یکیست نمی بینی چون که یکی از اینها سیر شد میگوید هیچ از اینها نمیباید پس معلوم ده و صد نبود بلک یک بود.

و ما جعلنا عدتهم فتنه الا فتنه(این شمار خلق فتنه است که گویند یکی و ایشان صد یعنی ولی را یکی گویند و خلقان بسیار را صد هزار گویند و این فتنه عظیم است و ما جعلنا عدتهم الا فتنه)کدام صد کدام پنجاه کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب میجوشند اکنون ایشان را شصت و یا صد و هزار گوی و این را یکی بلک ایشان هیچند و این هزار و این صد هزار و این هزاران هزار قلیل اذا عدو کثیر اذا شدوا

 پادشاهی یکی صد مرده نان پاره داد لشکر عتاب میکردند که پادشاه بخود میگفت روزی بیایید که به شما بنمایم  که بدانید چرا میکردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها میزد گفت اینک برای این مصلحت.

آدمی باید که آن ممیز خود ا عاری از غرض ها کند و یاری جوید در دین یار شناسیست  اما چون عمر را با بی تمییزان گذارنید ممیزه او ضعیف شد نمیتواند آن یار دین را شناختن تو این وجود را پروردی که درو تمییز نیست تمیز آن یک صف است نمیبینی که دیوانه را دست وپای ست اما تمییز نیست تمیز معنی لطیف است در تست و شب و روز  در پرورش آن بی تمییز مشغول بوده بوده ی بهانه میکنی که این با آن قایمست (آخر این نیز با آن قایمست)چونست که کلی در تیمار داشت اینی و او را بکلی گذاشته بلک این بآن قایمست و این با آن قایم آن نور از دریچه های دیگر ازین دریچه های چشم و گوش و غیر ذلک برون میزند اگر این دریچه ها نباشد از دریچه های دیگر سر برزند همچنان باشد کخ چراغی آورده ی در پیش آفتاب که آفتاب را با این چراغ میبینیم حاشا اگر چراغ نیاوری آفتاب خود را بنماید چه حاجت چراغست.

امید از حق نباید بریدن امید سر راه ایمنیست اگر در راه نمیروی باری سر راه را نگاه دار مگو که کثریها کردم تو راستی را پیش گیر هیچ کثری نماند  راستی همچون عصای موسی ست آن کثریها همچون سحر هاست چون راستی بباید همه را بخورد اگر بدی کرده ی با خود کرده ی جفا ی تو بوی کجا رسد.

مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست                                       بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست

چن راست شوی آن همه نماند امید را زنهار مبر با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود که سریست رفتنی چه امروز چه فردا اما ازین رو خطر است که ایشان چون در آیند و نفسهای ایشان قوت گرفته است و اژدها شده این کس که بایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد لابد باشد که برو فق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان از روی نگاه داشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن ازین رو خطرست زیرا دین دین را زیان دارد چون طرف ایشان را معمور داری طرف دیگر که اصلست از تو بیگانه شود چدانک آن سومی روی این سو که معشوقست روی از تو میگرداند و چندانک با اهل دنیا بصلح در میآیی او از تو خشم میگیرد "من اعان ظالما سلطه الله علیه آن نیز که تو سوی او میروی در حکم اینست چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلط کند حیفست بدریا رسیدن و از دریا بآبی یا بسبوی قانع شده آخر از دریای گوهر و صد هزار چیز مقوم برند از دریا آب بردن چه قدر دارد و عاقلان از آنچه فخر دارند و چه کرده باشند بلک عالم کفیست این دریای آب خود علمهای اولیاست گوهر خود کجاست این عالم کفی پر خاشاکست اما از گردش آن موجها و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موجها آن کف خوبی میگیرد که "زین للناس حب الشهوات من نساء و نبیین و القناطیر االمقنطرة من الذهب و الفضه  و الخیل المسو مه  و الانعام و الحرث ذلک متاع الحیوة الدنیا  " پس چون زین فرمود او خوب نباشد بلک خوبی درو عاریت باشد وزجای دگر باشد قلب زر اندودست  یعنی این دنیا که کفست قلبست و بی قدرست و بی قیمت است ما زر اندودش  کرده ایم که زین  للناس.

آدمی اسطراب حقست اما منجی باید که اسطراب را بداند تره فروش یا بقال اگر چه اسطراب دارد اما ازان چه فایده گیرد و بآن اسطراب چه داند احوال افلاک را دورانَ و بر جهار و تأثیرات  و انقلاب را الی غیر ذلک پس اسطراب در حق منجم سود مند که من عرف نفسه فقد عرف ربه همچنانک این اسراب مسین آینه افلاکست وجود آدمی که و لقد کرمنا بنی آدم اسطراب حقست چون او را حق تعالی بخود عالم و دانا و آشنا کرده باشد از اسطراب وجود خود تجلی حق را و جمال بیچون را دم بدم و لحمه بلحمه میبیند و هرگز آن جمال ازین آینه خالی نباشد حق را عزوجل بند گانند که ایشان خود را بحکمت و کرامت می پوشاند   اگر چه خلق را آن نظر نیست که ایشان را ببیند اما از غایت غیرت خود می پوشانند چنانک میگوید

لبس الوشی لا متجلات                                              و لکن کی یصن به الجملا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:34  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
استاد فرشچیان هنرمند بزرگ ایران خالق آثار منیاتوری بزرگ همچون عصر عاشورا و ضامن آهو آخرین از اثر خود در اصفهان رو نمایی کرد.

این اثر به مناسبت سالگرد حضرت مولانا با تصویری از مولانا و نام شمس مولانا پس از دو ماه ونیم  رونمایی شد. استاد فرش چیان به مو لانا علاقه فروانی دارد و در بیشتر همایشهای مولانا شرکت میکند.

استاد در باره اثرش این‌ اثر مهم‌ بنام‌ شمس‌ و مولانا نام‌ دارد‌ ، دراین‌ اثر مولانا با چشم‌ تمنا به‌ شمس‌ می‌ نگرد و شمس‌ در اسمانها و مولانا در زمین‌ قرار دارد.

من همیشه در برابر مولانا مولوی را به کار میبرم چون کلمه مولوی را کشوری دیگر به خود اختصاص دهد.

متاءسفانه بعضی از هنرمندان وقتی می خواستند تصویری از مولوی بکشند با کلاه بلند و و با آن حالت های رقص سماع که مربوط به کشور ما نیست که مولوی در این کشور زندگی کرده برای این کشور شعر گفته و فرهنگ این کشور برایش مسلط بوده میکشند.

اما در این اثر تصویر سومی هم وجود دارد که به مولانا مینگرد.مولانا در این تصویر به طور کامل و تنها سر شمس در آسمان به تصویر کشیده شده. 

قرار است این اثر در موزه استاد فرشچیان در کاخ نیاوران منتقل شده و مورد بازدید عموم قرار گیرد شود.

 

                       هر گونه کپی از این مطلب بدون ذکر  منبع خلاف قانون وپیگرد قانونی دارد

فارس نیوز

استاد فرشچیان.فارس نیوز

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:7  توسط عارف زماني | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

                                              مولانا و رقص سماع

وجدی عظیم در تسلیم محض و چرخش درویشان به هنگام اجرای سماع نهفته است. سماع تاثیر گذار است زیرا جتی شخصی بدون کوچکترین آشنایی با رفتا و تعلیمات مولانا بلافاصاصله درک میکند که سماع دنیای کاملا متفاوتی را نشان میدهد.در حقیقت سماع و تفکرات مولانا در هایی به روی ماورای دنیا ی مادی میباشد .

بر اساس مکتب مولانا و صوفیگری اسلامی در قلب انسان چیزی به نام سر نهفته است رازی در قلب ما شکل میگیرد و هر آنچه خلق میشود با این راز در ارتباط است حتی طبقات مختلف آسمان هم به وسطه آن در گردشند. این راز در اختیار کسی قرار نمیگیرد و تنها با ریاضت طولانی و کردار نیک می توان به آن رسید.

این همان رازی است که عارف و شاعر ترک به نام یونس عمر آن را چنین توصیف میکند:

در درون من خودی وجود دارد 

فلسفه و عرفان هند این سر را خود برتر یا آتما نامیده است. تمدن خود شناسی در تمدن کلاسیک یونان انسان را به شناخت خود پنهان در قلبشان فرا می خواند.   در سراسر تاریخ مسیحیت و یهودیت و صوفیگری اسلامی همواره در تلاش بوده تا این خود ناشناخته درونی را آشکار سازد. آنچه سعی کردیم درک نموده و آشکار سازیم یک سر است .بعضیها به این راز دست یافته اند . زبان در قفا کشیده اند. چرا که نفس دانستن امری ندانستنی انکاشته اند. و همانطور که نمیدانند چه چیزی ندانستنی است توصیفی برایش ندارند شاید به همین دلیل مولانا شعر و رقص و موسیقی را برای توصیف آنچه غیر قابل وصف است انتخاب کرد او قبل از اینکه لقب مکرم مولانا به او بدهند جلال الدین رومی بود. در مدرسه تدریس  و در مسجد موعظه میکرد .او صوفی ای مکرم و دانشمندی محبوب بود. مولانا پس از مرگ پدر به آلپو در دمشق رفت وبا بزرگترین دانشمندان و صوفیان زمانه خود همکلام شد. او مانند گل خامی در دست این اساتید بود اعتقادش قدم نهادن در راه این اساتید و پخته شدن در کوره آنها بود. او هنگام پخته شدن مانند دیگران تنها بود. و سر انجام وقتی سری که آن راعشق درونی نام نهاد زبانه کشید همه هویتی که با نام جلال الدین رومی میشناخت به خاکستر تبدیل کردآیا همه لاین تمهیدات برای این لحظه بود.

بر اساس اعتقادات مولانا  عشق چنان آتش نیرومندی است که جز خدا موجودات دیگر را میسوزاند و نابود میکند این سوختن برای تکامل انسانهایی که از خاک و گل سرشته شده اند ضروری است به اعتقاد مولانا انسان هنوز پایان نیافته زیرا انسان ها آفریده شده اند تا کامل و بالغ و متعالی شوند انسان کامل شدن به این معنا نیست که شخص انسان که شخص انسان خب و پایبند به اخلاق نوع دوست و سر شار از عشق باشدتا زمانی که نفس وجود دارد حتی فکر کردن به چنین خصوصیاتی فریب خویشن است زیرا نفس نمیتواند فراتر از منافع خود خواهانه را ببیند .  انسان کامل بودن یعنی دست کشیدن از تمام عادات و خصوصیات خوب و بد و اختیار کردن سرشتی نا شناخته و متفاوت با نفس .

این تغییر با شعله کشیدن نور الهی در قلب انسن آغاز میشود تغییری کامل در ذهن و سلولهای مغز و در ذره ذره  بدن صورت میگیرد و انسان تبدیل به موجودی با جسمی سبک تر و شفاف تر میشود. پرده ها کنار میروند . دیدگاهها  قاطع و معین میشوند . و همه چیز دیده و شناخته میشود.

بر اساس نظریه های عرفانی رایج این امکان برای آدمی وجود دارد که در یک بعد کاملا متفاوت از شعور و آگاهی همه چیز باشد . وقتی دانه یا نی شکافته میشود ظاهرا هیچ چیز درون آن نیست اما همان هیچ جوهره درخت است لذا درست به همین ترتیب میلیون ها سال قبل از انفجار بزرگ هیچ چیز جوهره همه چیز بود. این حالت که هیچ قانون یا تجربه مادی در آن صادق نیست در صوفی گری تقدیر شخصی نامیده میشود که قابل درک هیچ انسانی نیست ولی نمیتواند از محضر خدای تعالی مخفی باشد خداوند در تنهایی مطلق زمانی که گنجینه اسرار بود رو به خود کرد و این جوهر را دید خداوند عاشق این جوهر شد این جوهر را پراکند او خواست که این گنجینه کامل شناخته شود  و نور خود را خلق کرد این شکل کاملی بود که شعور الهی را منعکس میکرد . دین اسلام این نور را مور محمد مینامد  ولی مقصود آن نور تمام پیامبران قدیسین بو دایی و مسیحی صوفی  و نور انسان کامل است این نور الهی که بر اساس قوانین الهی شکل میگیرد حتی قابل تصور هم نیست و جوهر همه موجودات و شعله همیشه جاوید زندگی است ما قادر به تشخیص این جوهر که شکل کامل و بی نقص خداست نیستیم این نور مانند دیگر منابع مادی قابل لمس نیست در این روح نور همچنین حیات روح انسان قرار میگیرد خداوند وقتی برای آفرینش چیزی اقدام میکند فرمان میدهد: باش. و فرمان او فورا اجرا میشود (کن فیکون). این فرمان باش در اختیار خدا روح الهی و مطلق تمام مجرّدات قرار میگیرد روح الهی فرمان را دریافت نمود فرود آمد و جهان شروع به شکل گیری کرد .

در نخستین ثانیه این انفجار اتم ها شکل گرفتند و با پیوند اتم ها خورشید ستارگان و جهان شکل گرفتند روح الهی از وجود متعالی به جهان مادی  هبوط کرد و قدم به جهان ماده گذاشت اما فقط انسان در شکل و شمایل خداوند آفریده شد یعنی خداوند از روح خود فقط در وجود انسان دمید  انسان فقط از یک ساختار روحانی برخوردار است که به این دنیای مادی تعلق ندارد . بر اساس نظریه تصوف این روح خود واقعی انسان را تشکیل میدهد و از دنیا های دیگر دنیای ارواح و فرشتگان درجه به درجه به این جهان هبوط کرده است و با پوشیدن لباس جسم در این جهان قالب عینی یافته برای روحی که به این جهان تعلق ندارد خیلی طبیعی است که آرزوی وطن خود را داشته باشد. انسان در دنیای مادی خود را با یک جسم یکسان میداند و در واقع در پس تمایل به اموال و مقام و شهرت و قدرت درد جدایی نهفته است. این درد جدایی چنان در  شخص انباشته میشود و او را در بر میگیرد که اورا به مویه و زاری وا میدارد چگونه میتواند زاری نکند ؟ جایی که پشت سر گذاشته شده  محضر یگانگی و عظمت خداوند است  بدینگونه است که نی نشان و نماد روحی است که از وطن واقعی خود دور افتاده  نی با صدای نافذ و غم انگیز و محزونش به خداوند شکایت میبرد و میخواهد از نیستانی که از آن جدا شده باز گردد :

                                                 با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست      

                                                 بی هیچ زیان ناله و فریاد ز چیست

                                                  نی گفت  ز شکر لبی  بریدند مرا

                                                   بی ناله و فریاد نمیدانم زیست

مراحل طی تا ورود با قالب انسان پس از ترک محضر  خدا شبیه مراحل طی از بریدن نی از نیستان تا تبدیل آن  به ساز نی .

                                                         نایی ببرید از نیستان استاد

                                                         با هفت سوراخ و آدمش نام نهاد

                                                          ای نی تو از این لب آمدی در فریاد

                                                        آن لب را بین که لبت را دم داد

خداوند از تک سلولی ها پیچیده ترین موجودات را از وجود خود آفرید اما از روح خود فقط در وجود انسان دمیده شده در نی نیز بیانگر همین مطلب است درون نی خال است و صدا در اثر نفسی که در آن دمیده میشود به وجود می آید در حالی که یک دهانه نی باز است و دهانه دیگر در دست نوازنده است و اگر انسان کامل باشد صدایی که از درون نی به گوش میرسد  صدای خدا خواهد بود . انسان نیز مانند همین نی است. وقتی که شخص . انسان کامل (یک شیخ واقعی) میشود . در این صورت به حقیقت یک انسان شده است و یا خلاصی از خویشتن خود در واقع از خود خالی میشود او صدای خدا میشود آیینه خدا میشود و به تعالی میرسد  با خدای خود یکی شده و به کمال میرسد . مراسم سماع بیانگر داستان خلقت روح متعالی موسوم به نور محمد است. که با فرمان باش یعنی شروع هبوط آدمی آغاز میشود و بعد از عروج یک انسان کامل شده است.

پس از وفات مولانا سماع با پاره ای قوانین و اصول پیوند یافت        

سماع با مدح محمد آغاز میشود مدح محمد مدح روح الهی است که از جهان مجرد به جهان مادی فرود آمده است تمام پیامبران انعکاسی از این روح الهی یعنی خداوند است   و تمام آنها یک پیام  را تبلیغ کنند بنابراین مدح پیامبر در حقیقت مدح خداست ضرباهنگ مضاعف دف بیانگر فرمان باش است  که خداوند  در زمان خلقت جهان صادر کرد و به دنباله آ« نوای نی نماد دم قدسی است که این فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان  به جسم های بی جان  جان بخشید. پس از این نوای نی شیخ و درویشان به عنوان جسم هایی که با این دم قدسی جان گرفتند . با دستهایشان زمین را لمس میکنند این عمل نشانه اراده آنها  به انسان کامل شدن و تکمیل فرمان باش به عنوان انسانهایی است قدم در راه کشف حقیقت گذاشته اند معلمان روحانی به نمایندگی از مولانا بزرگترین راهنمایان مردم  در راه کشف حقیقت هستند  این بخش را مراسم سماع ولد می نامند  که به افتخار سلطان ولد پسر مولانا که برخی قوانین سماع را وضع نمود این نام بر آنها نهاده شد .

سلام که با نگاه کردن به صورت و چشمهای یکدیگر انجام میشود  به معنی تجلی الهی وجود در هر انسان است  مراسم سماع ولد در واقع نماد نیاز به هدایت و همراهی پیر و مرشد در طی  طریق است بدین معنی که بهترین طریق قدم گذاشتن در جای پای شیخ کاملی است که قبلا آن راه را طی کرده است و در ادامه گذشتن از نقاطی است که در آن گام برداشته شده  در این بخش شیخ و درویشان در جلوی جایگاه رسمی شیخ درست هنگامی که از مقابل آن عبور میکنند . به یکدیگر تعظیم مینمایند. جایگاه. نماد مولانا است و او نماد جوهر الهی است و نقطه مقابل نماد جوهر انسان است خط فرضی این دو انتها را استوا مینامند این خط کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست سمت راست دایره نماد نزول از ذات الهی است  و سمت چپ نماد عروج از ماهیت الهی است سمت راست  مبیتن دنیای معلوم و مشهد و سمت چپ مبیتن عالم نا معلوم و نامرئی است  تعظیمی که توسط شیخ و درویشان در دو انتها انجام میشود . در واقع به منزله تعظیم آنها هنگام عبور از یک دنیا به دنیای دیگر  است . براساس تفکرات مولانا این جهان در مقایسه با دنیای دیگر به مانند حبابی در مقابل دریاست. مراسم سماع ولد دقیقا  سه سفر را نشان میدهد. و این نشانگر سه وجه و روش دریافت معرفت است.

خداوند در قرآن میفرماید :و نحن  اقرب الیه من حبل الورید  : ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم.  علم اولین قدم برای درک این نزدیکی است این بدان معناست که خدا را باید از طریق علم شناخت.

در جان تو جانی است بجو آن جان را

                                     در کوه تنت دری  بجو آن کان را

صوفی رونده گر تو آن می جویی

                               بیرون تو مجو ز خود بجو تو آنرا     

بدین ترتیب درویشی که در درون خود میشنود که یک حیات دیگر یک خود دیگر وجود دارد. قبل از هر چیز با تمام وجود همه آنچه را که میتواند از این موضوع یاد بگیرد می آموزد. اما این معرفت با استدلال کسب نمیشود . بلکه از طریق شهود و تجربه شخصی به دست میآید  و این معرفت چیزی است ناشناخته که قابل تشخیص نیست  شخص در ظلمت محض است اما یک روزه گرمایی میآید احساس میکند آتشی در همین نزدیکی در حال سوختن است . حتی صدای جرقه های این آتش شنیده میشود. حتی اگر خود آتش دیده نشود اما سراسر بدن گرمایش را حس میکند و این یقین به معرفت است اولین گام تعلم .

در همان حال که پلیدی های ایجاد شده توسط احساساتی چون حرص حسد خشم و نفرت از قلب انسانها پاک میشوند  پردهای که حقیقت را پنهان کرده به آهستگی بالا میرود و چشم دل باز میشود و شخص نور آتش الهی را در درون خود میبیند .و این یقین به ذات است دومین مرحله تعلم. و خاصیت این مرحله بقا در حالت وجد است

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد                            جان در تن زندگان پریدن گیرد

جایی برسد مرد که در هر نفسی                       بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد

ورود به مرحله ذات بدون همراهی یک ولی الهی بسیار خطر ناک است  درویش به آسانی ممکن است در رویارویی با الهاماتی که میبیند یعنی آنچه که فکر میکند دیده است راه گم کند شناخت درویش از خدا باید با کمک یک پیر صورت گیرد. هیچگاه فرد سهل انگار را همچون خودتان فرض نکنید او کاملا با دیدن  نگریستن و سکوت بیگانه است

بشنو  اکرت تاب شنیدن باشد                                  پیوستن او ز خود بریدن باشد

خاموش کن آنجا که جهان نظر است                         چون گفتن ایشان همه دیدن باشد

اما هنوز یک دوگانگی  وجود دارد دوگانگی انسان و خدا . وقتی انسان تمام نشانه های خود خواهی تمایل به مالکیت و بقایای غرور و همچنین تمنای رسیدن به خدا را از خود دور  میکند. و زمانیکه از تمام هوسهای نفسانی و تمنّاها پاک میشود و به هیچ تبدیل میشود.  در آن زمان نفس به طور کامل ناپدید میشود . وقتی این خود ساختگی که گمان میکردیم به ما تعلق دارد از بین میرود . شیوه ای از حیات ظاهر میشود که برای انسان عادی ناشناخته است .

ای بی خبر از مغز شده غره به پوست                                     هش دار که در میان جان داری دوست 

حس مغز تن است و مغز حست جان است                چون همه از تن و حس و جان گذشتی همه اوست

این مرحله یقین به خداست . مرحله سوم  همه چیزهایی که شخص حس میکند و میبیند جزیی از خودش شده اند .

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

                                                 نی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست

اجزای همه وجود من دوست گرفت

                                               نامی است زمن بر من و باقی همه اوست

شخص اکنون به مرحله قدسی رسیده کسی که به این مرحله میرسد سیر تکاملش را کامل کرده و قابلیت خود را درک کرده و انسان کاملی شده و انعکاس آگاهی از خدا را آغاز کرده او به نقطه آغاز بازگشته و هبوط به جایگاه خود قبل از تشکیل جهان را شروع کرده .

درویش در سماع سه دور به دنبال شیخ میچرخد. و تمام این مسیر ها را به امید رسیدن به مرحله یقین طی میکند . مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جایگاه ش به پایان میرسد. انسانهایی که جسم شان از خاک و گل ساخته شده ابتدا باید پخته شوند تا بتوانند به مرحله یقین به خدا برسند. این پخته شدن ضروری است تا سیر دیگری به درون دل بتواند داشته باشد  وقتی روز ملاقات با خدا فرا رسید سخت ترین مرحله این بلوغ مبارزه با نفس خود است این نبرد چنان سخت است که جهاد اکبر نامیده میشود. احساسات از قبیل نفس خشم حسد حرص نفرت و ترس عادات و اعمالی که جزیی از ذات ما شده و هویت ما را تشکیل میدهد دیوارهایی ان که مانع دیدن نور پنهان در درو نمان میشود تمام اینها لایه ای از غبار هستند که سطح آینه را کدر میکنند. برای نگاه در این آینه که خدا در آن تجلی میکند این لایه باید پاک شود. بلوغ حضرت مولانا و تهذیب آینه قلب او علاوه بر تلاشهای خود او توسط دو تن از اولین استادانش به وقوع پیوست. و به قول خودش بقیه آن به عهده خدا گذاشته شد. این لطف در قالب شمس به سراغ مولانا آمد. آیا تا به حال دیده شده که یک ماده شیمیایی بدون حرارت دادن یا ترکیب شدن با ماده ای دیگر از بین برود.شمس آتشی بود که وجود مولانا را گرم میکرد و می سوزاند. و وجود مولانا هیز می برای این آتش بود  شمس آمد تا در این راه به مولانا کمک کند اعتقادات و منطق ها و ترس ها که مانعی برای رسیدن به هدف ایجاد میکردند باید در این آتش سوخته میشدند.

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز                                         سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان برفروز                                           سر به سر فکر و عبارت را بسوز

مولانا برای اینکه به ناشناخته ها دست یابد باید دنیای شناخته ها را دور می ریخت. بدین منظور شمس حتی ورق به ورق کتابهای مولانا را که با ارزش ترین دارایی او بودند پاره کرد و به آب انداخت. وقتی ذره ای از شرم و غرور باقی نماند و وقتی لایه تشکیل دهنده و جود شخص ذوب میشود تنها هیچ باقی میماند. تنها افراد اندکی بدون تشویش و ترس و اضطراب با این حقیقت که آنها هیچ اند  رو به رو میشوند. این موضوع با سردی مرگ و سکوت قبر اشتباه گرفته میشود. اما برای شخص لازم است که با این هیچ عادت کند تا بتواند به درجه ادراک بعد آن برسند.   در آن زمان است که ذهن به آرامش میرسد و حقیقت به دنبال این ادراک و سکوت خود را نشان میدهد.

وقتی نفس اماره یعنی پرده حائلی که دائم فغان میکند به کنار رفت در آن هنگام خدا خود را نشان میدهد. در واقع خدا همواره آنجا بوده  او همه جا هست لازم است او را کشف کنید نه اینکه بدنبالش بگردید  این لحظه یک لحظه شوق آور نیست.یک حالت ناشناخته هوشیاری کاملا متفاوت و یا به طور دقیقتر منظری دیگر است و این همان گشوده شدن چشم دل است .

در اعتقادات هندو ها این حالت گشایش چاکرای قلب است روحی الهی در این مکان که چیز دیگری جز سکوت در آن نیست وجود دارد. و خبری از احساس فکر و قالب در آن نمیباشد. در فرهنگ اسلامی آن را نور محمد مینامند. مولانا که وحدت وجود را درک کرده و همچون نی شد که در آن تنها دم خداوند جاری بود .

ما چو نای ایم و نوا در ما ز توست                       ما چو کوه ایم و صدا در ما ز توست 

ما عدم هاییم و هستی های ما                         تو وجود مطلقی فانی نما

                                          ************

ما همه شیران ولی شیر علم                                      حمله شان از باد باشد دم به دم

آنکه نا پیداست  هرگز گم مباد                                    حمله شان پیدا ست و نا پیداست باد 

در ابتدا شمس جرقه ای در دل مولانا روشن کرد و بعد  شعله ای برپا نمود. و سپس آن شعله به آتش سوزان تبدیل شد.اما یک مانع وجود داشت اتکای مولانا به شمس . وقتی زمانش فرا رسد حتی لازم است که این تکیه گاه نیز آتش زده شود و بسوزد. مولانا این حالت را اینگونه وصف میکند:

دو پرنده که به هم بسته شده اند حتی با داشتن چهار بال هم قادر به پرواز نیستند زیرا بین آنها دوگانگی وجود دارد.اما اگر یکی از آنها بمیرد دیگری میتواند پرواز کند زیرا دوگانگی از بین رفته.

هنگامیکه شمس ناپدید شد یا بر اساس یک شایعه کشته و به چاهی در قونیه انداخته شد درد جدایی چنان مولانا را سوزاند که چیزی از جلال الدین باقی نماند مولانا نیز همچون سیاره در آسمان شروع به چرخیدن دور خورشیدی کرد که در درون او درخشیدن آغاز کرده بود.

از فر تو من بلند قد میگردم                                        وز عشق تو من یکی به صد میگردم

تا تو تو بدی  به گرد خود میگشتم                         چون من تو شدم به گرد خود میگردم

مولانا در خلائی که از نابود شدن شمس بوجود آمده بود شروع ب چرخیدن کرد  خورشید بیرون از وجود او  هفتصد و چند سال پیش در بازار زر کوبان قونیه شاید ضربه زر کوبی همچون تلنگری به مولانا بود تا او را به سماع وا دارد و تمام آن اسرار را به اطراف بپراکند.

این طرفه که یا در دل من گنجد                                    جان دو هزار تن در این تن گنجد

در یک گندم هزار خرمن گنجد                                 صد عالم در چشمه سوزن گنجد

سماع پایان حیرت و سر گشتگی و آغاز ستایش است. زیرا برای انسان کامل سری وجود ندارد.او جسم خود را با موهبت الهی کشف میکند. و دنیای بزرگ که همان کل جهان هستی و دنیای کوچک که همان و جود خود است و از جمله زمین آسمانی که  در خود او وجود دارد را میابد.انسان به تنهایی خود یک جهان است و هر چیز که در جهان وجد دارد در او نیز هست مولانا که چشم دلش باز و بینا گشته بود میدید همه چیز در حال گردش است گردش به دور خود و به دور خورشید .

ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی                              در عشق آفتاب تو هم خرقه منی

فقیر و غنی و هر ذره ای چنان در خورشید مستحیل گردیده ان که حتی قادر به ادای کلمه ای نیستند. به گفته مولانا عشق دلیل گردش ذرات به دور خورشید است. عشق یعنی درک مستقیم حقیقت.وقتی نور او نمایان و پرده را بر میافکند به جز ذات پروردگار نه خورشید باقی میماند نه زمین و نه آسمان و نه زمین و نه ماه. ذرات که با نور خدا روشن شده اند با وجد و سماع او همگام میشوند. مولانا علم عالمان از خود بیخود شد و به جای او انسان حدوداً پنجاه ساله قرار گرفت که با شور و اشتیاق شعر میگفت و در کوچه و برزن  با کودکان همبازی بود. کسی که بین مسلمان و یهود فرقی نمی شناخت و در مقابل پیرزنی گدا چنان تعظیم مینمود که گویی در محضر شیخ است.مولانا عاشق مردم بود. نه به این دلیل که انسان هستند یا نقشی که در جامعه دارند بلکه عشق به آنها به خاطر کورسوی  نور الهی که در قلب هر کس میدید.او مردم را به خاطر خالق شان دوست میداشت به هر حال برای او هیچ چیز دیگری غیر از خدا وجود نداشت. مولانا که در غرب به نام رومی مشهور است در طول عمرش نه طریقتی پایه ریزی نه قوانین امروز سماع را وضع نمود. او بدون هیچ قانونی فقط می چرخید و میرقصید همراه با احساسی که هنگام ورود به خلسه در قلب خود داشت سماع برایش مسیری بود به سوی بهشت دری که به بهشت باز میشد.پروازی از زندگی به مرگ از مرگ به جاودانگی

در بخشی از مراسم سماع بر طبق قواعدی که بر اساس نظریات مولانا تدوین شده اند. دراویش باید ردای خود را روی زمین بیاندازند. به معنی اینکه انسان دنیا را با پشت دست کنار میزند.و ذات و شخصیتش را از بیراهه ها میزداید ردای سیاه درویش نشان دنیا و تعلقات دنیوی است .

سماع با بوسیدن دست شیخ به نوبت توسط درویشان و بوسیدن نمدی درویشان توسط شیخ آغاز میشود کلاه نمدی نشان عضویت در گروه درویشان مولوی است آنچه شیخ میبوسد ذات و هویت درویش است دراویش در سماع تقریبا این فرموده پیامبر را به تصویر میکشند که قبل از مردن بمیرید.

او دست هایش را به شکل ضربدر بر روی قرار میدهد و این نماد الف  و یا یک است و این به آن معنی است که من به یگانگی خدا نه فقط با زبان بلکه با تمام وجودم شهادت میدهم  .

کلاه بلند نمدی نماد سنگ   قبر  و لباس سفید زیرین نماد کفن نفس است. بدین ترتیب درویش در سماع قبل از مردن جسم نفس خود را می میراند و سپس دستهایش باز و شروع به چرخیدن میکند .

دلهای سوخته با زبان خاموش رو به آسمان زاری میکنند :

من در اینجا در حال پای کوبید نم نفسم زیر پایم است و تو در همه جایی و  شکوه تو در هر جهت هویداست  .

در سماع دست راست بالاست چنانچه گویی در حال نیایش است دست چپ به پایین متمایل میشود گویی میگوید : ما از خدا میگیریم و میان مردم می گسترانیم  چیزی برای خود نگاه نمی داریم   ما چیزی جز قالبی به ظاهر موجود نیستیم که به عنوان واسطه عمل میکنیم .

در همان حل که سماع زن پای چپش روی زمین ثابت نگاه داشته پای راستش به دور آن میچرخد با هر چرخش در سکوت ذکر الله را تکرار میکند  درویش در حال سماع با هر چرخش خدا را میخواند درویش در سماع در دل خود و از اعماق قلب مرتب ذکر خدا میگوید   روز ما را شبی نیست زیرا خورشید روز ما عشق است . عاشقان فنا گشته و در دریای عشق می نالند و کمک میطلبند و  میگویند : خدایا من شنیده نمی شوم؟حتی وقتی سماع به اوج وجد میرسد درویش نمیتواند قوانین سماع را زیر پا گذارد و باید بدو برخورد با دراویش دیگر و بر هم زدن هماهنگی کلی مراسم و همچون سیارات منظومه شمسی به دور خورشید به چرخیدن ادامه دهد .وظیفه سنگینی بر عهده سماع زن باشی یا سر گروه دراویش در هنگام سماع قرار دارد او با قدم زدن مکان هایی  آنها باید در آن سماع کنند نشان میدهد و مانع نزدیکی بیش از آنها به هم و آنها را به جمع شدن   در نقطه ای خاص دستور میدهد.

مراسم سماع از چهار سلام تشکیل میشود  که بیانگر چهار مرحله ای که در راستای رسیدن به حقیقت از آن ها گذر میشود است.

اولین سلام شریعت است که نماد کسب دانش درباره خدا و یادگیری وظایف مذهبی است .

در پایان هر سلام دراویش به دسته های دو سه و چهار نفری تقسیم و با تکیه به یکدیگر به نقطه مرکزی که نماد مولانا ست  تعظیم میکنند. این تقسیم شدن ها نماد  اتحاد و یکپارچگی است .

دراویش سلام دوم را با اجازه شیخ آغاز میکنند این سلام نماد مرحله طریقت است که مبین مرحله معرفت الله و تجلی یگانگی خداست.

مرحله سوم مرحله حقیقت که نمایانگر عزم و اراده و فنا شدن در وجود خداست که همان مرحله فنا فی الله است .

سلام چهارم بیانگر مرحله معرفت قدسی است.

همانطور که مولانا میگوید :

آنی که وجود عدمت اوست  همه                                      سرمایه شادی و غمت اوست همه

تو دیده نداری که بدو در نگری                                            ور نی ز سرت تا قدمت اوست همه

درویشی که از ذات بشری خود خارج شده و خود را در ذات الهی قار داده در مرحله معرفت قدسی جاوید میماند به اتحاد ابدی با خد